$5 Billion to Rebuild the Persian Gulf: Is the U.S. Rebuilding Energy Infrastructure—or Redesigning the Balance of Power?

۵ میلیارد دلار برای بازسازی خلیج فارس؛ آمریکا زیرساخت انرژی را بازسازی می‌کند یا نظم قدرت را؟

به قلم : دکتر رضوانی 

اگر این خبر را فقط یک خبر اقتصادی ببینیم، با پیشنهاد آمریکا برای اختصاص ۵ میلیارد دلار به بازسازی زیرساخت‌های انرژی خلیج فارس مواجهیم، اما اگر آن را با منطق کتاب : نفتِ من هویت من،  بخوانیم، مسئله بسیار بزرگ ‌تر از بازسازی چند پالایشگاه و مسیر انتقال انرژی است، چون اینجا با همان زنجیره‌ای مواجهیم که در سراسر کتاب دنبال می‌کنیم:  جنگ، انرژی، زیرساخت، سرمایه و بازطراحی ژئوپلیتیک.

بر اساس گزارش وال‌استریت ژورنال، دولت ترامپ پیشنهاد کرده است ۵ میلیارد دلار سرمایه اولیه برای صندوقی اختصاص دهد که هدف آن بازسازی زیرساخت‌های انرژی آسیب‌ دیده در جنگ و کاهش وابستگی کشورهای منطقه به تنگه هرمز است، آمریکا همچنین از هشت کشور منطقه انتظار مشارکت مالی دارد و در صورت تحقق آن، حجم صندوق می‌تواند به حدود ۱۰ میلیارد دلار برسد، البته این طرح هنوز در مرحله مذاکره است و جزئیات آن می‌تواند تغییر کند.

اما اینجا دقیقاً همان جایی است که باید به پادکست ۳۱، نفت، منطق جنگ،[1]  برگردیم، چون در منطق کتاب، نفت صرفاً یک بشکه نفت نیست، نفت یعنی مسیر، بندر، پالایشگاه، خط لوله، کشتی، بیمه، سرمایه و در نهایت کنترل جریان انرژی، بنابراین وقتی یک جنگ زیرساخت انرژی را هدف قرار می‌دهد، فقط ظرفیت تولید را نمی‌زند، بلکه معماری انتقال انرژی را نیز تحت فشار قرار می‌دهد.

این همان چیزی است که امروز در خلیج فارس می‌بینیم، جنگ زیرساخت را مختل کرده و حالا پاسخ فقط بازسازی همان زیرساخت نیست، بلکه صحبت از ساخت مسیرهای جایگزین و کاهش وابستگی به هرمز است، خود گزارش وال‌استریت ژورنال نیز تأکید می‌کند که کشورهای منطقه در حال حرکت به سمت مسیرهای جایگزین برای انتقال نفت هستند.

اینجا پادکست ۳۶، جنگ قبل از جنگ [2]، اهمیت پیدا می‌کند، زیرا یکی از پرسش‌های محوری کتاب این است که آیا باید جنگ را فقط از لحظه شلیک نخستین گلوله بررسی کرد، یا باید به تغییراتی نگاه کرد که پیش از جنگ در اقتصاد، انرژی، زیرساخت و موازنه قدرت شکل گرفته‌اند، اگر امروز میلیاردها دلار برای تغییر مسیر انرژی سرمایه‌گذاری می‌شود، باید پرسید این فقط واکنش به جنگ است یا آغاز معماری جدیدی که قرار است بعد از جنگ باقی بماند.

و سپس می‌رسیم به پادکست ۴۵، جنگ و برنامه‌های متضاد ژئوپلیتیک[3] ، جایی که مسئله از خود جنگ فراتر می‌رود و به پرسش مهم‌تری تبدیل می‌شود: چه کسی نظم اقتصادی و ژئوپلیتیکی پس از جنگ را طراحی می‌کند؟

در این چارچوب، ۵ میلیارد دلار را نباید فقط یک هزینه بازسازی دید، می‌توان آن را به‌عنوان سرمایه‌گذاری برای کاهش یک ریسک ژئوپلیتیکی نیز تحلیل کرد، زیرا اگر هدف ایجاد مسیرهای جدید برای عبور انرژی باشد، نتیجه فقط بازسازی تأسیسات آسیب‌دیده نیست، بلکه می‌تواند وابستگی جغرافیایی کشورهای منطقه را نیز تغییر دهد.

و اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد:  هرچه هزینه دور زدن هرمز بیشتر شود، ارزش ژئوپلیتیکی خود هرمز بیشتر آشکار می‌شود.

 اگر یک تنگه صرفاً یک مسیر دریایی معمولی بود، برای ساختن میلیاردها دلار زیرساخت جایگزین نیازی به چنین سرمایه ‌گذاری‌ای وجود نداشت، بنابراین خودِ تلاش برای حذف وابستگی به هرمز، اهمیت استراتژیک آن را اثبات می‌کند.

این دقیقاً با مفهوم مرکزی : نفتِ من ، هویت من ، هم‌خوان است:  نفت را بدون جغرافیا نمی‌توان فهمید، جغرافیا را بدون قدرت نمی‌توان تحلیل کرد و قدرت را بدون سرمایه نمی‌توان شناخت.

بنابراین سؤال اصلی این نیست که آمریکا چرا ۵ میلیارد دلار برای بازسازی خلیج فارس می‌دهد، سؤال بزرگ‌تر این است که آیا واشنگتن فقط در حال تعمیر زیرساختی است که جنگ تخریب کرده، یا در حال استفاده از هزینه بازسازی برای شکل دادن به مسیرهای جدید انرژی و کاهش یک اهرم ژئوپلیتیکی است؟

این همان نقطه اتصال سه بخش مهم کتاب است: جنگ قبل از جنگ، درباره آنچه پیش از انفجار جنگ در زیرساخت قدرت شکل می‌گیرد، نفت، منطق جنگ درباره پیوند انرژی و قدرت نظامی، و جنگ و برنامه‌های متضاد ژئوپلیتیک درباره اینکه پس از جنگ چه کسی معماری جدید قدرت را طراحی می‌کند.

پس عدد واقعی این خبر شاید ۵ میلیارد دلار نباشد؛ عدد واقعی، ارزش جغرافیاست.

چون گاهی یک جنگ با موشک شروع می‌شود، اما جنگ واقعی بر سر آن چیزی است که بعد از خاموش شدن موشک‌ها ساخته خواهد شد.

و اینجا پرسش نهایی «نفتِ من ، هویت من» دوباره زنده می‌شود:

چه کسی زیرساخت انرژی فردای خلیج فارس را می‌سازد، چه کسی مسیرهای آن را تعیین می‌کند و چه کسی از وابستگی جدیدی که پس از جنگ شکل می‌گیرد، قدرت خواهد ساخت؟

برای همین، این خبر را نباید فقط یک خبر درباره ۵ میلیارد دلار خواند؛ این خبر می‌تواند بخشی از داستان بزرگ‌تری باشد که کتاب از ابتدا دنبال می‌کند: جنگ چگونه نقشه انرژی را تغییر می‌دهد و نقشه انرژی چگونه نقشه قدرت را دوباره ترسیم می‌کند.

اما اگر یک قدم عقب‌ تر برویم و این خبر را در کنار مجموعه تحلیل‌هایی که درباره ایران، هرمز و نظم جهانی نوشته‌ایم قرار دهیم، تصویر بسیار بزرگ ‌تری شکل می‌گیرد، تصویری که نشان می‌دهد آنچه امروز در قالب بازسازی زیرساخت انرژی مطرح می‌شود، نمی‌تواند صرفاً یک موضوع فنی یا اقتصادی تلقی شود، زیرا در تمام این زنجیره یک متغیر ثابت وجود دارد:  جغرافیا زمانی که با انرژی، سرمایه و قدرت ترکیب می‌شود، به یک دارایی ژئوپلیتیکی تبدیل می‌شود.

در مقاله ایران، گرهِ حل‌ ناشدنیِ امپراتوری◊:  مسئله از همین نقطه آغاز می‌شود، ایران صرفاً یک کشور تولیدکننده نفت نیست، بلکه در نقطه‌ای از جغرافیا قرار گرفته که خلیج فارس، دریای عمان، آسیای مرکزی، قفقاز، کریدورهای زمینی و بازارهای انرژی را به یکدیگر متصل می‌کند، بنابراین ارزش ایران را نمی‌توان فقط با میزان تولید نفت یا گاز آن اندازه گرفت، بلکه باید آن را در نسبت با موقعیت جغرافیایی و امکان اتصال یا قطع شبکه‌های انرژی و تجارت فهمید.

در مقاله : ایران در دنیای داروینی نظم جهانی◊ این مسئله یک لایه عمیق‌تر پیدا می‌کند، زیرا در نظم جهانی، قدرت فقط در اختیار کشوری نیست که منابع بیشتری دارد، بلکه در اختیار بازیگری است که بتواند منابع، مسیرها، سرمایه و شبکه‌ها را به یکدیگر متصل کند، بنابراین رقابت بر سر انرژی در قرن بیست‌ویکم فقط رقابت بر سر چاه نفت نیست، بلکه رقابت بر سر معماری شبکه‌ای است که نفت و گاز درون آن حرکت می‌کنند.

از همین زاویه، مقاله : از ۱۹۰۷ تا سنتو؛ تداوم منطق مهار ایران در گذار از نظم وستفالیایی به عصر شبکه‌ها،◊ اهمیت پیدا می‌کند، زیرا اگر در گذشته مهار یک کشور عمدتاً با مرزبندی، ائتلاف نظامی و ایجاد مناطق نفوذ انجام می‌شد، در عصر شبکه‌ها می‌توان وابستگی را از طریق مسیرهای انرژی، کریدورها، زیرساخت، سرمایه و شبکه‌های انتقال بازتعریف کرد، یعنی بدون آنکه الزاماً مرزهای یک کشور تغییر کند، می‌توان وزن آن کشور را در شبکه منطقه‌ای و جهانی تغییر داد.

این مسئله در مقاله : ایران در قفقاز، نه جنگ، نه پوتسدام◊،  نیز قابل مشاهده است، زیرا جغرافیای ایران فقط به جنوب و خلیج فارس محدود نمی‌شود، بلکه قفقاز و کریدورهای پیرامونی نیز بخشی از همان معماری هستند، بنابراین هر تغییری در مسیرهای انتقال انرژی و تجارت، چه در جنوب و چه در شمال، می‌تواند در بلندمدت بر وزن ژئوپلیتیکی ایران اثر بگذارد، به همین دلیل است که باید انرژی را نه به‌عنوان یک کالای منفرد، بلکه به‌عنوان یک شبکه جغرافیایی دید.

در مقاله ، ایران نه مسئله نظم جهانی، بلکه تست‌استرس آن است◊،  نیز همین منطق به سطح بالاتری منتقل می‌شود، ایران در این چارچوب صرفاً یک موضوع منطقه‌ای نیست، بلکه موقعیتی است که نقاط ضعف و وابستگی‌های نظم موجود را آشکار می‌کند، هرمز نمونه بسیار مهمی از همین وضعیت است، زیرا یک نقطه جغرافیایی کوچک می‌تواند بر شبکه‌ای بسیار بزرگ‌تر از تولید، صادرات، بیمه، حمل‌ونقل و قیمت انرژی اثر بگذارد.

و اینجاست که ، دکترین هرمز و بازنویسی نظم جهانی◊، به خبر ۵ میلیارد دلار نزدیک می‌شود، زیرا اگر یک بازیگر یا مجموعه‌ای از بازیگران تلاش کنند وابستگی شبکه انرژی به یک نقطه مشخص را کاهش دهند، در واقع فقط یک مسیر حمل‌ونقل را تغییر نمی‌دهند، بلکه در حال تغییر ساختار ریسک شبکه هستند، هر مسیر جایگزین، هر خط لوله، هر بندر و هر زیرساخت جدید می‌تواند بخشی از وابستگی قبلی را جابه‌جا کند و به نقطه دیگری منتقل سازد.

این همان چیزی است که در مقاله ، هرمز یا لیبی؟ نبرد بر سر جانشینی ایران در معماری انرژی جهان◊ مطرح شد، مسئله اصلی فقط جایگزینی یک تولیدکننده با تولیدکننده دیگر نیست، بلکه مسئله جایگزینی یک گره ژئوپلیتیکی با گرهی دیگر در شبکه انرژی است، اگر انرژی بتواند از مسیرهای دیگری عبور کند، ارزش ژئوپلیتیکی مسیر قبلی الزاماً از بین نمی‌رود، اما نوع وابستگی به آن تغییر می‌کند، بنابراین نبرد اصلی ممکن است نه بر سر اینکه نفت کجا تولید می‌شود، بلکه بر سر این باشد که نفت از کجا عبور می‌کند و چه کسی مسیر عبور آن را کنترل می‌کند.

در اینجا مقاله ، ایران، سومالیِ ناممکن؛ گره‌ای که باید از نظم شبکه‌ای حذف شود،◊  نیز معنای تازه‌ای پیدا می‌کند، زیرا حذف یک گره در یک شبکه الزاماً به معنای نابودی آن گره نیست، گاهی کافی است شبکه به‌گونه ‌ای بازطراحی شود که بتواند با وابستگی کمتر به آن ادامه پیدا کند، این تفاوت بسیار مهم است، زیرا در نظم شبکه‌ای ممکن است کشورها همچنان در جای خود باقی بمانند، اما قدرت ناشی از موقعیت جغرافیایی آنها، در اثر ایجاد مسیرهای جایگزین، کاهش یا بازتعریف شود.

اکنون وقتی این هشت تحلیل را کنار خبر صندوق ۵ میلیارد دلاری قرار می‌دهیم، یک زنجیره مفهومی بسیار مهم شکل می‌گیرد:  ایران، جغرافیا، هرمز، انرژی، مسیرهای جایگزین، زیرساخت، سرمایه و قدرت.

 این زنجیره نشان می‌دهد چرا یک سرمایه‌گذاری ظاهراً اقتصادی می‌تواند پیامدهای ژئوپلیتیکی داشته باشد، البته این موضوع به‌ معنای آن نیست که صرف اختصاص ۵ میلیارد دلار، به‌تنهایی اثبات‌کننده یک پروژه مشخص برای تغییر نظم منطقه است، بلکه اهمیت تحلیل در این است که ببینیم این سرمایه در نهایت به چه زیرساختی تبدیل می‌شود و آن زیرساخت چه وابستگی‌هایی را ایجاد یا کاهش خواهد داد.

به بیان دیگر، سرمایه همان جایی است که ژئوپلیتیک از روی کاغذ وارد زمین می‌شود..

 تا زمانی که درباره تغییر مسیرهای انرژی فقط صحبت می‌کنیم، با یک سناریو مواجهیم، اما زمانی که سرمایه برای بندر، خط لوله، پالایشگاه، ذخیره‌سازی، مسیر انتقال و شبکه جایگزین تخصیص پیدا می‌کند، سناریو می‌تواند به زیرساخت تبدیل شود، و وقتی زیرساخت ساخته شد، رفتار اقتصادی کشورها نیز به‌تدریج حول همان زیرساخت جدید شکل می‌گیرد.

در نتیجه، این خبر را باید در امتداد همان مفهومی خواند که در تمام این مجموعه دنبال کرده‌ایم:  جنگ فقط تخریب زیرساخت نیست، جنگ می‌تواند فرصتی برای بازتعریف زیرساخت نیز ایجاد کند.

 زیرساختی که امروز برای بازسازی ساخته می‌شود، ممکن است فقط خسارت گذشته را جبران کند، اما ممکن است هم‌زمان معماری آینده را نیز شکل دهد، و تفاوت میان این دو، همان نقطه‌ای است که تحلیل ژئوپلیتیکی آغاز می‌شود.

بنابراین شاید پرسش نهایی این مقاله دیگر این نباشد که ۵ میلیارد دلار برای چه چیزی هزینه خواهد شد؟ پرسش عمیق‌تر این است که این ۵ میلیارد دلار قرار است چه نوع وابستگی جدیدی در خلیج فارس ایجاد کند؟ اگر مسیرهای جایگزین ساخته شوند، اگر وابستگی به هرمز کاهش پیدا کند و اگر سرمایه‌گذاری‌های جدید شبکه انرژی منطقه را بازآرایی کنند، آن‌گاه اثر واقعی این پول را باید نه در رقم بودجه، بلکه در نقشه‌ای که چند سال بعد از روی آن ساخته خواهد شد اندازه گرفت.

در نهایت، تمام این تحلیل‌ها به یک نقطه مشترک می‌رسند:  نفت فقط انرژی نیست، نفت یک شبکه قدرت است.

هر بشکه نفت پشت سر خود چاه، پالایشگاه، بندر، کشتی، بیمه، خط لوله، مسیر دریایی، سرمایه، قرارداد و امنیت دارد، بنابراین هر تغییری در یکی از این اجزا می‌تواند تعادل میان سایر اجزا را نیز تغییر دهد، به همین دلیل است که بازسازی زیرساخت انرژی را نمی‌توان از بازسازی نظم قدرت جدا کرد.

شاید به همین دلیل باشد که مهم‌ترین عدد این خبر واقعاً ۵ میلیارد دلار نیست.

 مهم‌ترین عدد، میلیاردها بشکه نفتی است که باید در سال‌های آینده از این شبکه عبور کنند، مهم‌ترین موضوع نیز خودِ مسیر نیست، بلکه وابستگی به مسیر است، زیرا در جهان انرژی، قدرت فقط در اختیار کسی نیست که منبع را در اختیار دارد، بلکه بخشی از قدرت در اختیار کسی است که می‌تواند مسیر حرکت منبع را تعیین، تضمین یا جایگزین کند.

و این دقیقاً همان جایی است که «نفتِ من ، هویت من» از یک کتاب درباره نفت فراتر می‌رود و به یک پرسش درباره معماری قدرت تبدیل می‌شود:  اگر جنگ نقشه انرژی را تغییر دهد، چه کسی نقشه جدید را خواهد کشید؟ پاسخ این پرسش را نه فقط در میدان جنگ، بلکه باید در سرمایه‌گذاری‌های پس از جنگ، مسیرهای جدید انتقال انرژی، بنادر، خطوط لوله، قراردادها، بیمه‌ها، کریدورها و شبکه‌هایی جست‌وجو کرد که آرام و تدریجی ساخته می‌شوند.

در نهایت، موشک می‌تواند یک پالایشگاه را نابود کند، اما سرمایه هرگز نمی‌تواند به‌سادگی جغرافیا را نابود کند، و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که مزیت ایران آشکار می‌شود، زیرا زیرساخت را می‌توان دوباره ساخت، مسیر را می‌توان تغییر داد و سرمایه را می‌توان جابه‌جا کرد، اما موقعیت جغرافیایی ایران و جایگاه آن در اتصال خلیج فارس، دریای عمان، آسیای مرکزی، قفقاز و شبکه انرژی جهان قابل جابه‌جایی نیست.

 به همین دلیل برای فهم جنگ‌های انرژی، نباید فقط به آنچه منفجر می‌شود نگاه کرد، باید دید پس از انفجار چه چیزی ساخته می‌شود، اما مهم‌تر از آن، آیا آن ساختار جدید واقعاً می‌تواند وابستگی به جغرافیای ایران را حذف کند یا فقط شکل آن وابستگی را تغییر می‌دهد.

 این همان جایی است که جنگ، انرژی، سرمایه، جغرافیا و قدرت به هم می‌رسند، و در این معادله، ایران فقط یک تولیدکننده نفت نیست، بلکه یک موقعیت جغرافیایی است که حذف آن از معماری انرژی جهان بسیار دشوارتر از جایگزین کردن یک پالایشگاه یا ساختن یک مسیر جدید است.

اما اگر این پازل را یک لایه عمیق ‌تر بخوانیم، مسئله دیگر فقط بازسازی زیرساخت‌های خلیج فارس نیست، بلکه می‌توان آن را بخشی از رقابت بر سر کاهش وزن ژئوپلیتیکی ایران از طریق بازطراحی شبکه انرژی دانست، زیرا اگر نتوان جغرافیای ایران را تغییر داد، می‌توان تلاش کرد وابستگی شبکه جهانی انرژی به آن جغرافیا را کاهش داد، یعنی به جای تغییر ایران، شبکه پیرامون ایران تغییر کند، بندر ساخته شود، خط لوله گسترش پیدا کند، مسیرهای دریایی جایگزین شوند، سرمایه وارد زیرساخت‌های جدید شود و به‌تدریج همان چیزی که زمانی یک مزیت جغرافیایی برای ایران بود، به یک وابستگی قابل مدیریت برای دیگران تبدیل شود.

اینجاست که چهره واقعی قدرت سرمایه آشکار می‌شود، سرمایه قرار نیست ایران را از نقشه حذف کند، بلکه می‌تواند تلاش کند ارزش ژئوپلیتیکی موقعیت ایران را از طریق بازطراحی شبکه‌ای که به آن وابسته است کاهش دهد و اگر چنین روندی شکل بگیرد، نبرد اصلی دیگر فقط در میدان نظامی نخواهد بود، بلکه در قراردادها، بنادر، خطوط لوله، بیمه، کریدورها و میلیاردها دلار سرمایه‌ای جریان خواهد داشت که قرار است برای دهه‌های آینده نقشه انرژی منطقه را تثبیت کند ، با این تفاوت که ایران یک مزیت بسیار مهم دارد، جغرافیای ایران قابل سرمایه ‌گذاری مجدد نیست، قابل خرید نیست و قابل انتقال نیست، بنابراین هرچه هزینه ساختن شبکه‌ای مستقل از ایران بیشتر شود، خودِ این هزینه به سندی از اهمیت جغرافیای ایران تبدیل خواهد شد، به همین دلیل شاید مسئله واقعی این نباشد که آیا سرمایه ‌داری می‌تواند ایران را از معماری انرژی حذف کند، بلکه پرسش دقیق ‌تر این است که برای کاهش وابستگی به ایران، جهان سرمایه ‌داری مجبور است چه مقدار سرمایه، زمان و زیرساخت هزینه کند، و آیا این هزینه در نهایت خود به اعترافی ناخواسته به ارزش ژئوپلیتیکی ایران تبدیل نمی‌شود.

[1] پادکست ۳۱

[2] پادکست ۳۶ کتاب «نفت من، هویت من» جنگ قبل از جنگ

[3] پادکست ۴۵ جنگ و برنامه های متضاد ژئوپلیتیک