Iran in the Darwinian World of the Global Order
ایران، گرهِ حل ناشدنیِ امپراتوری
قسمت ۲ : ایران در دنیای داروینی نظم جهانی
این نوشته با آگاهی کامل از رنج انسانیِ ماههای اخیر و جان باختن هموطنان بیگناه شکل گرفته است، با این حال، آنچه پیش روست نه موضع گیری سیاسی است، نه دفاع از هیچ ساختار قدرت و نه مخالفت با آن .
این متن صرفاً یک تحلیل ساختاری در سطح کلانِ نظم قدرت، انرژی و ژئوپلیتیک است که آگاهانه از داوری اخلاقی، قضاوت جناحی و روایتهای احساسی فاصله میگیرد تا منطق سیستمها را، مستقل از پسند یا ناپسند بودن برای بازیگران، توضیح دهد.
این یک متن تحلیلی است، نه بیانیه، نه توجیه و نه اعتراض.
به قلم : دکتر رضوانی
آنچه امروز در نسبت جمهوری اسلامی ایران و نظم نوین جهانی در جریان است، نه یک مناقشه سیاسی معمول است، نه یک بحران امنیتی کلاسیک و نه حتی یک پرونده ژئوپلیتیکی قابل حل با ابزارهای مرسوم است.
مسئله ایران به سطحی عمیق تر منتقل شده است، سطحی که به کارایی خودِ نظم مسلط جهانی گره خورده، نظمی که پس از جنگ سرد بر پایه دلارِ بی پشتوانه، کنترل انرژی، مهندسی بحران و انتقال هزینهها به پیرامون بنا شد، اکنون با یک واقعیت بنیادین روبه روست، ظهور بازیگری که نه قابل ادغام است، نه قابل حذف و نه قابل فروپاشی، ایران دقیقاً در نقطه تلاقی این تناقضها ایستاده و به همین دلیل از دشمن به اختلال سیستم دنیای داروینی[1] تبدیل شده است.
اگر ایران صرفاً یک کشور به معنای کلاسیک بود، ایالات متحده آن را دههها پیش همانگونه که عراق، لیبی یا افغانستان را جمع کرد، جمع میکرد و اگر ایران فقط یک حکومت سرکش بود، با کودتا، جنگ برقآسا یا توافقی محدود مهار میشد.
اما ایران نه در این قالبها جا میگیرد و نه به منطق آنها پاسخ میدهد، زیرا ایران به معنای کلاسیک، کشور نیست، یک گره تمدنی[2] در دنیای داروینی قدرت است.
گره ای که در آن تاریخ، هویت، انرژی، جغرافیا، شبکههای اجتماعی و سازوکارهای امنیتی به صورت غیرقابل تفکیک به هم قفل شدهاند، در چنین ساختاری، جمهوری اسلامی ایران نه یک دولت با مرکز ثقل واحد، بلکه یک سیستم بقا با ساخت قدرت چندلایه، توزیعشده و غیرخطی است.
سیستمی که در منطق داروینی، با حذف نقاط شکستِ قطعی، خود را در برابر انتخاب طبیعی قدرت واکسینه کرده است[3]، به همین دلیل، هیچ ضربهای نهایی نیست، هیچ شوکی مرگ آور نمیشود و هیچ جنگی به فروپاشی قطعی منجر نمیگردد، این همان نقطهای است که نه از کمبود ابزار، بلکه از ناتوانی الگوریتمی منطق امپراتوری آمریکا پرده برمیدارد.
منطقی که برای دولتها طراحی شده، نه برای گرههای تمدنیِ سازگار با بقا.
پس از طلاقِ دلار از طلا ، در ۱۵ آگوست ۱۹۷۱ و تکمیل این تغییر پارادایم در شوک نفتی (کتاب نفت من ، هویت من )[4]، واشنگتن به یک حقیقت خطرناک رسید، پول بی پشتوانه بدون ستون ژئوپلیتیک دوام نمیآورد، پترودلار پاسخ این بحران بود، نفت گران شد تا تقاضای جهانی برای دلار بازتولید شود[5]، بحران مهندسی شد تا هزینهها صادر گردد و نظم مالی از دل شوک بازسازی شود.
اما این منطق، یک ضعف ساختاری داشت، وابستگی به پیش بینی پذیری، جمهوری اسلامی دقیقاً این نقطه را هدف گرفت، نه با بستن تنگهها، نه با جنگ مستقیم، بلکه با از بین بردن اطمینان روانی نسبت به کنترل انرژی.
در منطق داروینی قدرت، گونه ای که پیش بینی پذیری محیط را مختل میکند، هزینه بقای گونهِ مسلط را به شدت بالا میبرد، حتی بدون شلیک یک گلوله.
راهبرد ایالات متحده در برابر ایران از مهار به بی قابلیت سازی تغییر کرد، نه از سر ناتوانی در اعمال قدرت، بلکه به دلیل محاسبهای سرد در منطق بقا و نظم جهانی، واشنگتن به تجربه آموخته بود که ایرانِ فروپاشیده هزینه ای غیرقابل کنترل تولید میکند، خلأ قدرتی که بازار انرژی را منفجر میکند، کریدورهای حیاتی را نا امن میسازد، موجهای بی ثباتی را به قفقاز، خلیج فارس و اروپا میفرستد و در نهایت، اعتبار دلار و توان مدیریت بحران آمریکا را تضعیف میکند.
در مقابل، ایرانِ باثبات و نظم ساز نیز تهدیدی حتی بزرگ تر است، زیرا میتواند به عنوان یک گره فعال اوراسیایی، معماری انرژی و ترانزیت غیرغربی را تکمیل کند، پیوندهای شرق را تثبیت نماید و نظم آتلانتیک [6]را دور بزند، بنابراین، هدف نه نابودی بود و نه حل سیاسی بلکه هدف ایجاد وضعیتی میانی است، ایرانی که آن قدر زنده بماند که فرو نریزد، اما آن قدر ناتوان باشد که نتواند نظم بسازد.
این راهبرد صرفاً تحریم اقتصادی نبود، بلکه پروژهای چندلایه برای فرسایش توان نظم سازی طراحی شد، ضربه به اقتصاد رسمی برای تضعیف برنامه ریزی، جنگ روایتها برای فرسایش افق آینده، فشار اجتماعی برای تکه تکه کردن انسجام هویتی و نا اطمینانی مزمن برای فراری دادن سرمایه و ابتکار.
منطق پنهان این انتخاب روشن بود، کشوری که نتواند آیندهاش را طراحی کند، حتی بدون شکست نظامی، از بازی نظم سازی حذف میشود، اما نتیجه، معکوس از آب درآمد،تحریمهای مزمن به جای فروپاشی، سازگاری ساختاری و شبکه های بقا آفرید، فشار خارجی به جای انهدام، بازتوزیع قدرت و انعطاف نهادی را فعال کرد.
ایران نه به قدرت کلاسیک بدل شد و نه به ضعف مطلوب واشنگتن تن داد، بلکه به متغیری غیرقابل پیش بینی تبدیل شد و در منطق هر نظم مسلط، غیرقابل پیش بینی بودن خطرناک تر از دشمنی آشکار است.
در خلیج فارس[7]، جمهوری اسلامی نه با تصرف نظامی، بلکه با برهم زدن معادله اطمینان، پترودلار و استراتژی بازیافت دلارهای نفتی فراساحلی[8] را عصبی کرده است، همچنین، غرب به نفتِ قابل پیش بینی بیشتر نیاز دارد سپس نفتِ ارزان ، ایران با حفظ تنش کنترل شده و پرهیز از شوک های انفجاری، محیطی ساخته که در آن همه میدانند کنترل مطلق وجود ندارد و این یعنی افزایش دائمی هزینه امنیت انرژی برای غرب.
در قفقاز، ایران الگویی پیچیده تر به کار گرفته است، نه اجازه داده این منطقه به سکوی نفوذ ناتو تبدیل شود و نه آن را به حوزه نفوذ انحصاری مسکو واگذار کرده است، با مخالفت عملی با تغییر مرزهای ژئوپلیتیکی، رد کریدورهای حذف کننده ایران و هم زمان حفظ کانالهای مستقل دیپلماتیک با بازیگران منطقه، تهران نقش تنظیم کننده توازن را ایفا کرده، نه بازیگر صف بندی شده، نتیجه آن است که هم پروژههای ناتویی فرسوده شدهاند وهم ابزارهای روسیه برای مدیریت یک جانبه ایران کارایی سابق را از دست دادهاند.
در آفریقا، راهبرد ایران اساساً بر فرسایش هوشمند نفوذ غرب بنا شده، نه بر امپراتوری سازی کلاسیک و نه بر رقابت پرهزینه ی نظامی، ایران نه پایگاه نظامی گسترده میسازد، نه لشکرکشی میکند و نه وارد مسابقهی تسلیحاتی با قدرتهای بزرگ میشود، بلکه با حضور محدود، انعطاف پذیر، شبکهای و کم هزینه وارد شده است.
این حضور معمولاً در قالب همکاری های فنی، پزشکی، انرژی، کشاورزی، آموزشی، مذهبی و حتی انسانی شکل گرفته، حوزههایی که هزینهی مالی و سیاسی کمی دارند اما اثر اجتماعی و نفوذ بلندمدت ایجاد میکنند.
نکتهی کلیدی اینجاست که همین حضور حداقلی، انحصار تاریخی غرب ،که دههها با هزینههای سنگین نظامی، امنیتی و مالی حفظ شده را به تدریج دچار ترک میکند، ایران با منابع بسیار محدودتر، گزینهی جایگزین، را به بازیگران آفریقایی نشان داده است و همین کافی است تا غرب برای حفظ همان نفوذ قدیمی، مجبور شود چند برابر گذشته هزینه کند، از افزایش کمکهای مالی و نظامی گرفته تا مداخلات دیپلماتیک، رسانهای و امنیتی.
به بیان ساده تر، ایران در آفریقا قدرت را تصاحب نمیکند، بلکه هزینهی نگه داشت قدرت را برای غرب بالا برده است، این دقیقاً همان نقطهای است که بازی به نفع بازیگر کم هزینه تمام میشود، جایی که طرف مقابل برای حفظ وضع موجود، باید منابع بیشتری مصرف کند، بدون آنکه مطمئن باشد نتیجهای بهتر میگیرد یا نه ، این یک جنگ نفوذ خاموش است، نه جنگ تانک و موشک.
این منطق جمهوری اسلامی در مقابل دنیای داروینی امریکا است.
ایران لزوماً قوی تر نمیشود، اما رقبا را فرسوده میکند.
روسیه در این میان بازیگری است که از بحران تغذیه میکند اما از انفجار میترسد، برای مسکو، ایران نه متحد کامل است و نه مهرهای مصرفی، بلکه حائل ژئوپلیتیکی فعالی است که دیگر قابل مهار یک طرفه نیست.
چین اما مسئله را عریان تر و عمیق تر میبیند، برای پکن، ایران نه انتخاب سیاسی است و نه پروژهای ایدئولوژیک، بلکه شرط بقاست، چین طی دههها سرمایه گذاری بلند مدت در زیرساخت، انرژی و کریدورهای اوراسیایی، به نقطهای رسیده که بدون ایران، زنجیره تأمینش در گلوگاههای دریایی تحت کنترل غرب خفه میشود.
ایران تنها گرهای است که انرژی را به خشکی منتقل میکند، مسیرهای شمال – جنوب و شرق – غرب را به هم می دوزد و امکان دورزدن شوکهای دریایی[9] را فراهم میسازد، از همین رو، در منطق بریکس نیز ایران یک عضو عادی نیست، عنصر بقای ژئوپلیتیکی بریکس است.
بدون ایرانِ با ایفای نقش، بریکس صرفاً یک ائتلاف مالی شکننده میماند، اما با ایرانِ با ایفای نقش[10]، به شبکه ای واقعی از انرژی، ترانزیت و عمق سرزمینی، تبدیل میشود، نقش ایران در این ساختار، نقش قفل اتصال است، کشوری که اگر نباشد، سرمایه گذاریهای چند ده ساله چین معلق میماند، پیوندهای اوراسیایی ناقص میشود و پروژهی خروج از نظم دلاری، از درون تهی خواهد شد.[11]
آنچه این نقشه نشان میدهد، صرفاً مسیرهای حمل ونقل نیست، نقشهی واقعی انتقال قدرت در دنیای داروینی امروز است.

جهان دیگر حول اقیانوس اطلس سازمان نمی یابد، بلکه به تدریج به سوی خشکی اوراسیا خم میشود، جایی که زنجیرههای انرژی، ترانزیت، جمعیت و تولید، به جای عبور از گلوگاههای دریاییِ ناامن و سلاحیشده، در حال قفل شدن به مسیرهای زمینی اند و سرزمین هایی که ۷۵ درصد از ذخایر انرژی شناخته شده جهان را در اختیار دارند.
در این معماری نوظهور، ایران نه یک کشور عبوری، بلکه قفل اتصال[12] است ، گرهای که اگر فعال بماند، کل شبکه کار میکند و اگر معلق شود، میلیاردها دلار سرمایه گذاری معطل میماند.
این نقشه به روشنی نشان میدهد که چرا چین، در منطق بقا، نمیتواند به مسیرهای صرفاً دریایی متکی بماند، تنگه مالاکا، باب المندب، سوئز و حتی کانال پاناما، همگی نقاطیاند که در دنیای امروز، با یک تصمیم سیاسی یا یک بحران امنیتی، به شوک جهانی تبدیل میشوند.
انتقال انرژی از دریا به خشکی، دقیقاً پاسخ چین به این روایت است و ایران، تنها جغرافیایی است که میتواند این انتقال را به صورت پیوسته، چند مسیره و غیرقابل محاصره انجام دهد، اتصال چین به آسیای مرکزی، روسیه، قفقاز، خلیج فارس، مدیترانه و حتی شرق آفریقا، بدون عبور از کنترل مستقیم نیروی دریایی غرب.
اینجاست که مقایسه جمعیتی، معنای راهبردی پیدا میکند،مجموع جمعیت ایالات متحده، کانادا و کل اروپا،در بهترین برآوردها، به حدود ۱ میلیارد نفر نزدیک میشود، در حالی که آسیا به تنهایی بیش از ۴.۵ میلیارد جمعیت دارد.
اما مسئله فقط تعداد نیست، ساخت تقاضاست، رشد مصرف انرژی، مواد خام، زیرساخت و کالاهای صنعتی، نه در غربِ اشباع شده، بلکه در شرقِ در حال گسترش رخ میدهد، تجارت با شرق، نه تنها از نظر حجم بازار بزرگ تر است، بلکه از نظر افق رشد، بازگشت سرمایه و پیوستگی زنجیره تأمین، به مراتب سودآورتر و پایدارتر از تجارت با غربی است که بیش از تولید، مصرف بدهی و مالی سازی میکند.
در این چارچوب، ایران به بازیگری تبدیل میشود که حتی بدون قوی تر شدن کلاسیک[13]، رقبا را فرسوده میکند، ایالات متحده تلاش میکند با تعلیق ایران، مانع فعال شدن این شبکه شود، نه با هدف حذف یا محو، بلکه با هدف غیرفعال نگه داشتن گره، زیرا فعال شدن ایران، یعنی اتصال عملی ابتکار کمربند و جاده به انرژی واقعی، یعنی بیاثر شدن LNG به عنوان سلاح ژئوپلیتیکی[14]، یعنی عبور چین از گلوگاههای دریایی تحت کنترل غرب و یعنی آغاز فرسایش واقعی نظم دلاری از درون.
روسیه در این میان، بازیگری است که از بحران تغذیه میکند اما از انفجار میترسد، مسکو میداند که ایرانِ کاملاً بیثبات، ناتو را به مرزهایش نزدیک میکند، اما ایرانِ کاملاً باثبات و فعال نیز میتواند مسیرهایی را باز کند که انحصار ترانزیتی روسیه را کاهش دهد.
نتیجه، یک واقعیت جدید است، ایران دیگرحائل قابل مدیریت نیست، در قفقاز، ایران نه اجازه داده این منطقه به سکوی نفوذ ناتو تبدیل شود و نه آن را به حوزه نفوذ انحصاری مسکو واگذار کرده است، با رد تغییر مرزهای ژئوپلیتیکی، مقابله با کریدورهای حذفکنندهی ایران و حفظ نقش خود بهعنوان حلقه اتصال شمال – جنوب، تهران عملاً معادله را از دست کنترل یک طرفه روسیه خارج کرده است.
برگردیم به چین که مسئله را بی پرده میبیند، برای پکن، ایران انتخاب سیاسی یا پروژه ایدئولوژیک نیست بلکه تنها شرط بقاست.
چین طی دههها سرمایه گذاری سنگین در زیرساخت، انرژی و کریدورهای اوراسیایی، به نقطهای رسیده که تعلیق نقش ایران، به معنای تعلیق کل پروژه است، در منطق بریکس نیز، ایران یک عضو عادی نیست، عنصر ژئوپلیتیکیِ حیاتی است که بریکس را از یک ائتلاف مالی شکننده، به شبکهای واقعی از انرژی، ترانزیت و عمق سرزمینی تبدیل میکند. حضور فعال ایران، بریکس را به بدنِ واقعی اقتصاد جهانی وصل میکند، نه صرفاً به ترازنامهها.
در نهایت، این نقشه یک حقیقت ساده اما بی رحم را فریاد میزند، مرکز ثقل تجارت، جمعیت و رشد، به شرق منتقل شده است.
غرب، بیش از آنکه بازار آینده باشد، میدان مدیریت بحران است.
ایران در این میان، نه با شعار، نه با جنگ، بلکه با جغرافیا و زمان بازی میکند، اگر رژیم جمهوری اسلامی ایران بتواند زنده بماند، فرو نریزد و هم زمان گرههای اتصال راحتی به تدریج ، فعال نگه دارد، به جای یک مسئله مزمن[15]، به واقعیتی میشود که هیچ نظمی نمیتواند آن را نادیده بگیرد، این، دقیقاً منطق دنیای داروینی است، بقا نه برای قوی ترین، بلکه برای آنی است که بهترین جایگاه را در شبکه دارد.
اروپا در این معادله، ضعیف ترین حلقه است، هر شوک در ایران، با تأخیری کوتاه، به بحران انرژی، تورم، مهاجرت و شکاف سیاسی در اروپا تبدیل میشود، تجربه سوریه هشدار بود، اما ایران به مراتب بزرگ تر، پیچیدهتر و اثرگذارتر است.
با این حال، اروپا توان خروج مستقل از این بازی را ندارد و اسیر تصمیمات واشنگتن و ملاحظات امنیتی تل آویو باقی مانده است، در سطح منطقهای نیز تقریباً هیچ بازیگری خواهان ثبات کامل ایران نیست، اما تقریباً همه از فروپاشی آن میترسند، این همان منطق استخوان لای زخم است که عملاً بازتولید میشود.
در نهایت، مسئله جمهوری اسلامی ایران ، نه شکست ناپذیری است و نه برتری مطلق .
خطای تحلیل دقیقاً از همین جا شروع میشود که قدرت فقط با شاخصهای کلاسیک سنجیده شود، جمهوری اسلامی در منطق داروینی قدرت امریکایی ، به سیستمی تبدیل شده که هزینه حذفش از هزینه تحملش بیشتر است، و این، بدترین وضعیت ممکن برای هر نظم مسلط است.
آمریکا با ایران رو به رو نیست چون ایران قوی تر از اوست، بلکه چون ایران به شکلی تکامل یافته که حذف آن، زنجیرهای از فروپاشیهای ناخواسته را فعال میکند، در انرژی، در امنیت منطقه ای، در ثبات اروپا، در بازارهای مالی و نهایتاً در اعتبار دلار.
اگر جنگی رخ دهد، این جنگ نه نمایش اقتدار بلکه اعتراف سیستم به بن بست رسیده ،خواهد بود، اعترافی که نشان میدهد راهبرد بی ثبات سازی، تحریم های فرسایشی و فشار چندلایه دیگر قادر به تولید نتیجه نیست، جنگ در این نقطه، آخرین ابزار است، نه ابزار پیروزی، بلکه ابزار خروج از بازیای که کنترل آن از دست رفته است، جنگ یعنی پذیرش این واقعیت که ایران نه مهار شد، نه حل شد و نه از کار افتاد.
و اگر جنگی رخ ندهد، مسئله پیچیده تر میشود، هر روز بقا، هر روز سازگاری، هر روز بازتولید شبکههای غیررسمی، هر روز ادامه حیات بدون ادغام در نظم مسلط [16]، به مراتب خطرناک تر از یک درگیری کوتاه مدت است.
این وضعیت، به تدریج نشان میدهد که نظم قدیمی دیگر قادر نیست ،همه بازیگران را یا در خود حل کند یا حذف نماید. ایران در این سناریو، نه با حمله، بلکه با ماندن، با حل نشدن و با قابل ساده سازی نبودن، بنیانهای نظم پیشین را میفرساید.
اگر بخواهیم منطق واقعی سیاست آمریکا در قبال ایران را بفهمیم، باید یک توهم قدیمی را کنار بگذاریم، اینکه واشنگتن میان جنگ یا صلح مردد است، آمریکا هرگز میان این دو سرگردان نبوده، مسئله همیشه انتخاب میان یک پیروزی قابل ثبت و یک شکست پرهزینهی غیرقابل روایت ، بوده است.
از همینجا روشن میشود که چرا تقریباً همه دولتهای آمریکا (فارغ از حزب، ایدئولوژی، یا لحن رسانهای)، در نهایت به دنبال توافق با ایران بودهاند، نه جنگ.
جنگ با ایران، هیچ خروجی سیاسیِ قابل فروش تولید نمیکند، نه مرز جدیدی جابهجا میشود، نه رژیمی به سادگی فرو میریزد، نه جنگی کوتاه و تمیز شکل میگیرد و نه لحظهای وجود دارد که رئیس جمهور بتواند مقابل دوربین بایستد و بگوید ،ماموریت انجام شد.
جنگ با ایران یعنی ورود به یک باتلاق چندلایه، باتلاق انرژی، باتلاق بازارهای مالی، باتلاق امنیت منطقهای و مهم تر از همه، باتلاق افکار عمومی، چنین جنگی رئیس جمهور آمریکا را قهرمان نمیکند، او را به متهم تبدیل میکند.
در مقابل، توافق با ایران دقیقاً همان چیزی است که سیاست آمریکایی به آن نیاز دارد، یک تصویر، یک امضا، یک تیتر، و یک روایت.
سیاست در آمریکا بیش از آنکه واقعیت را حل کند، تصویرِ حل مسئله را میسازد، توافق با ایران ، حتی اگر شکننده، موقت یا ناقص باشد ، قابل قاب گرفتن است.
رئیسجمهور میتواند بگوید: من کاری را کردم که دیگران نتوانستند، من بدون جنگ یکی از پیچیده ترین بحرانهای جهان را مدیریت کردم ، من آمریکا را امن تر کردم، اینها جملاتیاند که تاریخ سیاسی آمریکا با آنها نوشته میشود.
اگر بیپرده حرف بزنیم، توافق با ایران برای آمریکا یک جنگِ بُرده است و جنگ با ایران یک توافقِ باخته.
این همان پارادوکس مرکزی است که همه رؤسای جمهور آمریکا، به آن رسیده اند، حتی آنهایی که با مشت گره کرده و زبان تهدید وارد کاخ سفید شدهاند.
جنگ با ایران، تصویر قهرمانانه نمیسازد، نه مثل جنگ جهانی دوم که پرچم بر فراز برلین بالا برود، نه مثل عراق که ظرف چند هفته مجسمهای فرو بیفتد و تیتر ساخته شود، جنگ با ایران یعنی یک جنگ طولانی، پرهزینه، بدون پایان روشن و بدون لحظه پیروزی.
در کتاب نفت من، هویت من و به ویژه در پادکست ۲۴ [17]، نشان داده میشود که لحظه پیروزی در منطق ایالات متحده، الزاماً نظامی نبوده است، در بسیاری از بزنگاههای تاریخی، پیروزی واقعی آمریکا نه در میدان نبرد، بلکه در سطح پولی و سیستمی ساخته شده است.
جنگ ویتنام نمونهی کلاسیک این الگوست، جنگی که از ابتدا قرار نبود به پیروزی نظامی منجر شود، بلکه قرار بود طول بکشد، واشنگتن آگاهانه وارد جنگ بدون پیروزی شد، زیرا طولانی شدن جنگ، امکان خلق یک دستاورد پنهان را فراهم میکرد، دستاوردی که نه در سایگون[18]، بلکه در ترازنامههای پولی جهان ثبت میشد.
تا زمانی که دلار به طلا گره خورده بود و اروپا طبق قواعد برتون وودز ناچار به پذیرش دلار تورمی بود، ایالات متحده میتوانست هزینههای عظیم جنگ ویتنام و برنامههای داخلی خود را عملاً به بیرون از مرزهایش منتقل کند.
تورم دلار، به جای آنکه بحران داخلی آمریکا باشد، به مالیات پنهان بر شرکای تجاری تبدیل شد، اوج این منطق در ۱۵ آگوست ۱۹۷۱ رخ داد، لحظهای که با طلاق دلار از طلا، واشنگتن رسماً اعلام کرد دیگر قرار نیست هزینه هایش را تعدیل کند، بلکه قرار است جهان آن را بپردازد.
در این نقطه، شکست نظامی بالقوه، به پیروزی پولی بالفعل تبدیل شد، این همان جایی است که آمریکا آموخت چگونه میتوان جنگید، نباخت، اما از دل بیپیروزی، سود سیستمی استخراج کرد.
اما دقیقاً همین جا باید خط تمایز را کشید و گفت، ایران ویتنام نیست، ویتنام درون نظمی رخ داد که آمریکا هنوز بر معماری پولی آن تسلط تقریباً کامل داشت، اروپا مجبور بود دلار را نگه دارد، طلا را پس نگیرد و کسریهای واشنگتن را جذب کند.
جنگ ویتنام در دل یک سیستم جهانی مطیع دلار اتفاق افتاد، اما پرونده ایران در نقطهای کاملاً متفاوت ایستاده است، در عصری که آن انضباط پولی فرو ریخته، اعتماد بی چون وچرای گذشته وجود ندارد و ظرفیت انتقال هزینهها به پیرامون به شدت محدود شده است.
امروز، جنگ با ایران نه تنها هزینهها را صادر نمیکند، بلکه آنها را به مرکز بازمیگرداند، به بازار انرژی، به تورم داخلی آمریکا، به بازار اوراق قرضه و مهم تر از همه، به اعتبار خود دلار.
در ویتنام، آمریکا میتوانست جنگ را ببازد و پول را ببرد، اما در پرونده ایران، حتی یک پیروزی نظامی فرضی هم میتواند به شکست پولی منجر شود، جنگ با ایران، برخلاف الگوی دهه ۶۰ و ۷۰، بهجای آنکه موتور چاپ دلار و صادرات تورم باشد، میتواند ماشهی فرار سرمایه، جهش قیمت انرژی و تردید ساختاری در بی بدیلی دلار را بکشد.
به همین دلیل است که لحظه پیروزی در پرونده ایران دیگر نمیتواند از مسیر جنگ ساخته شود، آن الگویی که با مکنامارا، باندی و میراث سیاست پولی دهه ۶۰ شکل گرفت، دیگر قابل بازتولید نیست، تفاوت ایران و ویتنام فقط در جغرافیا یا توان نظامی نیست، تفاوت در زمانهی پولی است.
ویتنام در عصر دلارِ متصل به طلا رخ داد، ایران در عصر دلارِ بدهکار، متورم و زیر سؤال، آن جا طولانی شدن جنگ، سیستم را تغذیه میکرد، اینجا، طولانی شدن بحران میتواند خودِ سیستم را فرسوده کند.
از این زاویه، جنگ با ایران صرفاً یک ریسک نظامی یا امنیتی نیست، ریسک سیستمی برای خود دلار است، واشنگتن بهتر از هر بازیگر دیگری میداند که جنگ با ایران میتواند به نقطهای برسد که دیگر صرفاً بحران زا نباشد، بلکه بهعنوان آغاز فرسایش شتاب گرفتهی نظم دلاری تفسیر شود.
شوک هم زمان به انرژی، کریدورهای ترانزیتی، بازارهای مالی و اعتماد جهانی، این جنگ را از جنس ویتنام، عراق یا افغانستان جدا میکند، اینبار مسئله نه شکست در میدان، بلکه شکستن ستون پولی نظم جهانی است.
در چنین سناریویی، بریکس دیگر یک ائتلاف نمادین یا آزمایشی نخواهد بود، جنگ با ایران میتواند این بلوک را ناخواسته وارد فاز کارکردی کند، جایی که کنار گذاشتن دلار، نه یک موضع سیاسی، بلکه یک ضرورت بقا برای بازیگران بزرگ انرژی و تجارت میشود.
آمریکا این را به خوبی میفهمد، اگر جنگ با ایران به تسریع قراردادهای انرژی غیردلاری، تسویههای منطقهای و کاهش نقش دلار منجر شود، آنگاه این جنگ نه تنها ایران را تضعیف نکرده، بلکه بزرگ ترین خدمت ناخواسته را به پروژهی خروج از نظم دلاری انجام داده است، به بیان دقیق تر، چنین جنگی میتواند همان لحظهای باشد که تاریخ بعدها از آن بهعنوان شتاب دهندهی واقعی بریکس یاد کند.
قدرت دلار نه از اقتصاد واقعی، بلکه از اعتماد، اجبار ساختاری و نبود جایگزین فوری تغذیه میکند، جنگ با ایران، اگر این سه پایه را هم زمان بلرزاند، دیگر ابزار قدرت نخواهد بود، بلکه آزمایشی پرخطر روی قلب سیستم است، از همین روست که آمریکا از جنگی که ممکن است بهعنوان ، پایان آغاز دلار، در تاریخ ثبت شود، هراس دارد، نه از سر اخلاق، بلکه از سر محاسبهی بقا.
در همین چارچوب، باید یک سوء برداشت رایج را هم کنار زد، بالا رفتن سهام شرکتهای اسلحه سازی الزاماً نشانهی آغاز جنگ نیست و اغلب بیشتر به یک داستان سرایی رسانهای شبیه است تا یک سیگنال راهبردی، بازار سهام، مخصوصاً در حوزه صنایع دفاعی، به انتظار تنش واکنش نشان میدهد، نه به تصمیم جنگ، کافی است لحنها تند شود، بودجههای دفاعی در کنگره مطرح شوند، یا یک بحران ژئوپلیتیک تیتر اول شود، همین برای بالا رفتن قیمت سهام لاکهید، ریتیون یا نورثروپ کافی است ، بدون آنکه حتی یک گلوله شلیک شود.
اینجاست که باید به یک نمونهی عینی هم اشاره کرد که اتفاقاً خیلیها آن را اشتباه تفسیر میکنند، لشکرکشی نمایشی دونالد ترامپ به آبهای خلیج فارس برخلاف روایتهای هیجانی، این تحرکات نه هدیه ای به سهام شرکتهای اسلحه سازی بود و نه نشانهی تصمیم به جنگ، برعکس، این نمایش قدرت دقیقاً برای جایگزین کردن جنگ با تصویر جنگ طراحی شد.
حضور ناوها، بمب افکنها و رزمایشها، بیشتر کارکرد بازدارندگی روانی و پیام رسانی داشت تا فعال سازی فاز نظامی، یعنی همان چیزی که بازار دوست دارد، تنشِ قابل مدیریت، نه انفجار واقعی[19].
اگر این لشکرکشی واقعاً مقدمهی جنگ بود، بازارها باید واکنشی معکوس و کلاسیک نشان میدادند، نفت باید جهشی و ناپایدار میشد، اوراق قرضه آمریکا تحت فشار فروش قرار میگرفت، دلار دچار نوسان شدید میشد و شاخصهای سهام وارد فاز آشکار ریسک گریزی میشدند.
اما آنچه در عمل رخ داد، دقیقاً خلاف این سناریو بود، بازارها نه از کنترل خارج شدند، نه رفتار اضطراری نشان دادند و نه نشانهای از قیمتگذاری جنگ واقعی بروز دادند، حتی نوسان محدود ۷ تا ۱۰ دلاری نفت نیز پیش تر و مستقل از این نمایشهای نظامی تحلیل شده بود و در چارچوب همان تنشِ قابل مدیریت قرار داشت.[20]
پیام عملی این مانورها برای بازارها روشن بود، واشنگتن قصد اجرای بحران را ندارد، بلکه میخواهد آن را نمایش دهد، نمایشی که برای تغذیهی فضای روانی، حفظ اهرم فشار سیاسی و مدیریت روایت کافی است، اما برای ورود به جنگ واقعی، بههیچ وجه کفایت نمیکند.
از این زاویه، تحرکات دوران دونالد ترامپ در خلیج فارس را باید بخشی از ،اقتصاد تهدید، دانست، نه اقتصاد جنگ[21]، این نمایشها به شرکتهای تسلیحاتی سیگنال تداوم بودجه، قرارداد و سفارش دادند، اما همزمان به سیستم مالی جهانی اطمینان دادند که قرار نیست ماشه ای کشیده شود که کل نظم را بلرزاند، به بیان روشن تر، ترامپ جنگ را به صحنه آورد تا از خودِ جنگ فرار کند.
بنابراین، همانطور که رشد سهام صنایع دفاعی الزاماً نشانهی جنگ نیست، تحرکات نظامی نمایشی هم الزاماً مقدمهی شلیک نیستند، اینها ابزارهای یک راهبرد واحدند، نگه داشتن بحران در آستانه، بدون عبوراز آن، جایی که اسلحهها دیده میشوند، اما استفاده نمیشوند، چون استفاده، دیگر سود ندارد، نه برای بازار، نه برای دلار و نه برای رئیس جمهوری که به دنبال لحظهی پیروزی قابل قابگرفتن است، نه یک جنگِ بیپایانِ بیتصویر.
نکتهی کلیدی این است که جنگ واقعی برای اقتصاد آمریکا معمولاً خبر بد است، نه خوب.
جنگ گسترده یعنی شوک انرژی، بی ثباتی بازارها، فشار تورمی، افزایش نرخ بهره و ضربه به مصرف داخلی، مجموعهای از عوامل که در نهایت به ضرر بازار سهام به صورت کلی تمام میشود، در مقابل، تنش کنترل شده دقیقاً همان چیزی است که بازار دفاعی دوست دارد، قراردادهای بلندمدت، سفارشهای تضمین شده دولتی و فضای روانی دائمیِ ناامن، بیآنکه هزینههای ویرانگر جنگ واقعی فعال شود.
از این زاویه، رشد سهام شرکتهای اسلحه سازی بیشتر نشانهی اقتصادِ ترسِ مدیریت شده است، نه اقتصادِ جنگ، این شرکتها از امکان جنگ سود میبرند، نه از خودِ جنگ، اگر جنگی فراگیر آغاز شود، به ویژه در پروندهای مثل ایران، ریسکهای سیستمی آنها ، آن قدر بالاست که میتواند همان بازارهایی را که امروز خوشحالاند را فردا وارد فاز فرار سرمایه کند، بنابراین استناد به رشد سهام صنایع دفاعی بهعنوان نشانهی قطعیِ شروع جنگ، بیشتر یک تحلیل سطحی است که پیچیدگی منطق قدرت و پول را نادیده میگیرد.
به بیان ساده تر، بازار اسلحه از لبهی جنگ تغذیه میکند، نه از سقوط به جنگ و دقیقاً به همین دلیل است که هم زمان با بالا رفتن سهام این شرکتها، میبینیم که ساخت قدرت در واشنگتن هنوز به دنبال مهار، مذاکره و مدیریت بحران است ، بدون شلیک اولین گلوله.
توافق با ایران میتواند این نظم را ولو موقت، حفظ کند، اما جنگ با ایران ممکن است آن را وارد مرحلهای کند که دیگر قابل بازگشت نباشد.
از این منظر، پرونده ایران نه یک بحران منطقهای، بلکه خط تماس مستقیم میان دو نظم پولی است، نظم دلاریِ پر بحران و نظمی که هنوز نام نهایی اش تثبیت نشده، اما بریکس یکی از نخستین صورت بندیهای آن است.
آمریکا این واقعیت را میداند، حتی اگر در سطح رسانهای انکارش کند و دقیقاً به همین دلیل است که جنگ با ایران، بیش از آنکه گزینهای روی میز باشد، خط قرمزی است که نباید فعال شود ، زیرا ممکن است ماشهای باشد که نه فقط ایران، بلکه خودِ دلار را وارد فاز پساجنگ کند.
اما توافق با ایران؟ این دقیقاً همان جام قهرمانی سیاست خارجی است که هر رئیس جمهور دوست دارد نامش روی آن حک شود، نه به این دلیل که ایران واقعاً حل شده، بلکه چون قابل روایت سازی کردن است، در روایت رسمی آمریکا، ایران نماد مقاومت در برابر نظم آمریکایی معرفی شده، بنابراین، کشاندن ایران پای میز مذاکره ،حتی بدون تغییر بنیادین در رفتار واقعی ،میتواند بهعنوان پیروزی تاریخی ثبت شود.
اینجاست که رؤیای ثبت در تاریخ، افتخار ملی و حتی آرزوهای پرستیژی ای مانند جایزه صلح نوبل وارد محاسبات میشود، نه به عنوان هدف اصلی، بلکه به عنوان پاداش نمادین برای یک تصویر موفق.
در همین نقطه باید یک حقیقت تلخ/شیرین را گفت، فشار بر ایران مقدمه جنگ نیست، ابزار تولید مذاکره است، تحریم، تهدید نظامی، انزوای دیپلماتیک، جنگ روایتها و حتی بازی با لبهی درگیری، نه برای نابودی ایران، بلکه برای آماده سازی صحنهی توافق طراحی شدهاند.
آمریکا ایران را آنقدر تحت فشار میگذارد که نشستن پای میز مذاکره برایش موفقیت جلوه کند، اما آنقدر نمی زند که میز مذاکره بسوزد، این یک تناقض نیست، یک راهبرد است.
دلیلش هم روشن است، از منظر ساخت قدرت در واشنگتن، جنگ با ایران یعنی ورود به حوزهای که پیامدهایش از کنترل کاخ سفید خارج میشود، شوک انرژی، جهش قیمت نفت، بیثباتی بازارهای مالی، واکنشهای زنجیرهای در خاورمیانه، فشار اجتماعی بر اروپا و مهم تر از همه، ضربه به اعتبار دلار به عنوان لنگر نظم جهانی، هیچ رئیس جمهوری حاضر نیست نامش با چنین میراثی گره بخورد، اما توافق با ایران، حتی اگر فقط روی کاغذ باشد، قابل مدیریت، قابل دفاع و قابل فروش است.
در نهایت، تناقض مرکزی دقیقاً همین جاست، آمریکا میداند ایران را نمیتواند حذف کند، اما تلاش میکند آن را قابل روایتسازی کند، توافق، ابزار روایت سازی است، جنگ، اعتراف به شکست روایت، به همین دلیل است که حتی وقتی لحنها تند میشود، تهدیدها بالا میگیرد و طبل جنگ کوبیده میشود، مقصد نهایی اغلب همان جاست: میز مذاکره ، نه از سر حسن نیت، بلکه چون در منطق قدرت آمریکا، توافق با ایران افتخار میآورد، اما جنگ با ایران فقط توجیه میطلبد، آن هم با هزینه ای که هیچ رئیس جمهوری دوست ندارد بپردازد.
به زبان ساده تر، ایران تنها دشمنی است که شکست دادنش برای آمریکا امتیاز نمیآورد، اما توافق با او پر تیتر میشود و این، برای نظامی که سیاست را با تیتر، تصویر و میراث شخصی میسنجد، تفاوتی تعیین کننده است، تفاوتی که بارها و بارها مسیر تقابل را به مذاکره منحرف کرده و باز هم خواهد کرد.
اینجاست که حتی منتقدان سرسخت جمهوری اسلامی نیز ناچار میشوند از چارچوبهای احساسی عبور کنند، مسئله ایران دیگر موضوع دوست داشتن یا دوست نداشتن، حمایت یا مخالفت سیاسی نیست، ایران به یک واقعیت ساختاری درمعادله قدرت جهانی تبدیل شده است، واقعیتی که نه میتوان نادیدهاش گرفت، نه میتوان از روی آن پرید و نه میتوان آن را به یک پروژهی موقت، یک بحران گذرا یا یک پروندهی قابل بایگانی تقلیل داد.
هر طرحی برای آیندهی نظم جهانی، ناگزیر است جای ایران را در این معماری مشخص کند، نه از سر قدرت نمایی، بلکه از سر گره بودن، این تعیین جایگاه فقط یک انتخاب سیاسی نیست، بلکه یک تصمیم ساختاری است، یا ایران به عنوان یک قفل اتصال فعال در انرژی، ترانزیت و توازن منطقهای به رسمیت شناخته میشود، یا باید به کشور عبوریِ بیاراده و فروکاسته شود، با حاکمیتی دست نشانده امریکا ، ساختاری فرسوده، ظرفیتهای ویران شده و نقشی صرفاً مصرفی در نقشه دیگران باشد.
نزاع اصلی دقیقاً بر سر همین دو تصویر است، نه بر سر بودن یا نبودن ایران، بلکه بر سر چگونگیِ بودن ایران در نظم آینده.
به بیان دقیق تر، ایران دیگر پرونده نیست که بسته شود، پارامتر است که اگر در معادله وارد نشود، کل محاسبه از اساس فرو میریزد، این همان نقطهای است که نظم قدیمی را آزار میدهد، نه توان نظامی ایران، نه شعارها و نه حتی سیاستهای روزمره، بلکه امتناع ساختاری ایران از تبدیل شدن به یک متغیر ساده، قابل حل و قابل مصرف، ایران مسئلهای نیست که حل شود، بلکه واقعیتی است که باید با آن زندگی کرد و دقیقاً همین، بزرگ ترین اختلال برای نظمی است که عادت دارد جهان را با فرمولهای ساده اداره کند.
[1] دنیای داروینی یعنی جهانی که در آن بقا، نه بر اساس حق، اخلاق، شعار یا مشروعیت، بلکه بر پایهی سازگاری، انعطافپذیری و توان تحمل فشار تعیین میشود.
در این منطق، بازیگران نه خوب یا بد، بلکه کارآمد یا حذف شونده هستند، آنکه بتواند خود را با محیط متغیر وفق دهد، زنده میماند و آنکه نتواند، حتی اگر قدرتمند یا ثروتمند باشد، فرسوده و کنار گذاشته میشود.
در دنیای داروینیِ سیاست و اقتصاد، شوکها ابزار انتخاب طبیعیاند، بحرانها محیط آزمایشاند و بقا نتیجهی توانایی تطبیق با فشارهای مداوم، نه پیروزیهای مقطعی است.
[2] در منطق کلاسیک روابط بینالملل، کشور به معنای کلاسیک، واحدی سیاسی ، حقوقی با مرزهای مشخص، حاکمیت متمرکز و مرکز ثقل واحد تصمیمگیری است که میتوان آن را با ابزارهای متعارف قدرت ، جنگ، کودتا، تحریم یا توافق، مهار، تضعیف یا ادغام کرد.
در مقابل، گره تمدنی صرفاً یک واحد سیاسی نیست، بلکه نقطهای است که لایههای تاریخ، هویت، جغرافیا، انرژی، شبکههای اجتماعی، ترانزیت و امنیت به صورت هم زمان و غیرقابل تفکیک به هم قفل شدهاند.
چنین گرهای فاقد نقطه شکست واحد است، حذف یا فروپاشی آن بدون فعال شدن زنجیرهای از بحرانهای منطقه ای و فرامنطقهای ممکن نیست و به همین دلیل، با منطق ابزارمحور و خطی قدرت قابل مدیریت یا حل وفصل نیست.
[3] منظور از این گزاره آن است که ساختار قدرت ایران بهگ ونهای شکل گرفته که وابسته به یک مرکز یا ضربه نهایی نیست، بنابراین هیچ شوک واحدی ، نظامی، اقتصادی یا سیاسی ،قادر به حذف کامل آن نیست، در منطق داروینی قدرت، چنین سیستمی با حذف نقطه شکست قطعی، خود را در برابر منطق بقای قویتر از مسیر حذفِ سریع واکسینه کرده است.
[4] https://tradeplus360.com/fa/podcast-24-my-oil-my-identity-the-dollar-divorce/
https://tradeplus360.com/fa/podcast-17-my-oil-my-identity-severing-the-dollar-gold-link/
https://tradeplus360.com/fa/podcast-23-my-oil-my-identity-the-dollar-backed-by-the-gun/
[5] https://tradeplus360.com/fa/podcast-27-book-my-oil-my-identity-they-made-oil-expensive-and-bought-the-world-cheap/
[6] نظم آتلانتیک به ساختار مسلط سیاسی – اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم گفته میشود که حول محور ایالات متحده و اروپای غربی شکل گرفت و بر برتری دلار، کنترل انرژی و گلوگاههای ترانزیتی، شبکه نهادهای مالی و امنیتی غربی و مدیریت بحران از طریق انتقال هزینهها به پیرامون استوار است.
این نظم با فرسایش دلار، بحران انرژی و ظهور بازیگران مستقل اوراسیایی، امروز با چالش کارایی و مشروعیت مواجه شده است.
[7] ایران در خلیج فارس نقش محوری دارد زیرا بر گرهی اتصال تولید، انتقال و امنیت انرژی جهان مسلط است و هرگونه بی ثباتی یا ثبات کنترل شده در این منطقه، مستقیماً بر قیمت و جریان نفت اثر میگذارد.
جمهوری اسلامی بدون نیاز به تصرف نظامی یا بستن مسیرها، با ایجاد عدم قطعیت قابل مدیریت در تنگهها و پیرامون آن، هزینهی امنیت انرژی را برای رقبا بالا میبرد و به یک تنظیمکنندهی ناگزیر بازار نفت تبدیل میشود.
[8] دلارهای نفتیِ فراساحلی به درآمدهای دلاری حاصل از فروش نفت گفته میشود که خارج از نظام بانکی داخلی کشورِ تولیدکننده و معمولاً در بانکها و مراکز مالی برون مرزی نگهداری یا سرمایهگذاری میشوند.
این دلارها برای مدیریت ریسک سیاسی، دور زدن محدودیتها و بازی در بازارهای جهانی سرمایه به کار میروند و نقش مهمی در جریانهای مالی بینالمللی دارند. (کتاب نفت من ، هویت من )
[9] منظور از امکان دورزدن شوکهای دریایی این است که ایران به چین و دیگر بازیگران غیرغربی اجازه میدهد وابستگی حیاتی خود به مسیرهای دریاییِ تحت کنترل غرب را کاهش دهند.
بهصورت دقیق تر، بخش عمده تجارت انرژی و کالای چین از مسیرهای دریایی عبور میکند که گلوگاههای آن ، مثل تنگه مالاکا، بابالمندب و کانال سوئز، یا مستقیماً تحت کنترل نیروی دریایی آمریکا و متحدانش هستند یا به شدت آسیبپذیر به تحریم، جنگ و انسداد.
هر تنش نظامی، تحریم یا بحران امنیتی در این نقاط میتواند مانند یک شوک دریایی عمل کند، قطع یا اختلال ناگهانی در جریان انرژی و کالا.
ایران با موقعیت سرزمینی، اتصال خلیج فارس به آسیای مرکزی، قفقاز و روسیه و امکان انتقال انرژی و کالا از مسیرهای خشکی محور (کریدورهای شمال – جنوب و شرق – غرب) این شوکها را قابل دورزدن میکند.
به بیان ساده، ایران برای چین و بریکس یک مسیر جایگزین بقا میسازد تا در صورت ناامن شدن دریاها، زنجیره تأمین فرو نریزد، این دقیقاً همان چیزی است که آمریکا از آن میترسد، خروج تدریجی جهان غیرغربی از گروگان گیری دریایی نظم آتلانتیک.
[10] در این چارچوب، ایفای نقش ایران به معنای کنش فعال سیاسی یا نظامی نیست، بلکه بهمعنای اجازه ندادن به ساد هسازی معادله است.
ایران زمانی ایفای نقش میکند که معادلات منطقه ای را از حالت صفر و یک خارج میسازد، یعنی هیچ قدرتی نتواند با یک تصمیم، یک مسیر، یک تحریم یا یک جنگ، توازن را نهایی کند.
ایفای نقش ایران یعنی افزایش هزینه قطعیت برای همه بازیگران، آمریکا نمیتواند نتیجه را پیشبینی کند، روسیه نمیتواند انحصار بسازد، چین نمیتواند صرفاً مصرف کنندهی امن باشد و منطقه نمیتواند به یک بلوک بسته تبدیل شود.
در مقابل، ایران زمانی ایفای نقش نمیکند که خود را به یک تابع تقلیل دهد، تابعِ تحریم، تابعِ توافق، تابعِ جنگ یا تابعِ اتحاد.
در این وضعیت، ایران دیگر تولید کنندهی ابهام نیست، بلکه مصرف کنندهی تصمیم دیگران میشود، تفاوت این دو حالت در این است که ایرانِ ایفاکنندهی نقش، محیط تصمیم را شکل میدهد، اما ایرانِ بدون ایفای نقش، فقط در نتیجه تصمیمها زندگی میکند.
کل نزاع نظم جهانیِ داروینیِ ایالات متحده بر سر ایران، نه بر مبنای قدرت یا ضعف آن، بلکه بر سر این واقعیت است که در آستانهی جنگ سرنوشت ساز آمریکا با چین و در مواجهه با بحران فروپاشیِ درونیِ نظم آمریکامحور، ایران نباید ایفای نقش کند.
مسئله واشنگتن این است که ایران به یک عامل مداخله گر در معادلهی بقا تبدیل نشود، زیرا ایرانِ فعال، محاسبات جنگ با چین را پیچیده، هزینه مند و غیرقابل کنترل میکند.
در این منطق، خنثی سازی نقش ایران یک ضرورت ساختاری است و زمانی که این خنثی سازی ناکام بماند، آخرین ابزار باقی مانده برای نظم داروینی آمریکا، جنگ است.
[11] https://tradeplus360.com/fa/product/the-iran-china-relationship-as-a-potential-strategic-lifeline/
[12] کشور عبوری، صرفاً مسیر انتقال کالا، انرژی یا سرمایه است و نقشش با تغییر مسیرها یا توافقها قابل جایگزینی است.
اما قفل اتصال، نقطه ای است که چند مسیر حیاتی در آن به هم گره میخورند، حذف یا بی اثر شدنش کل شبکه را مختل میکند، نه فقط یک مسیر را.
[13] قوی تر شدنِ کلاسیک یعنی افزایش قدرت در همان شاخصهایی که نظم مسلط جهانی میشناسد و با آنها کار میکند، شاخصهایی که قابل اندازهگیری، قابل مهار و قابل مقایسه هستند.
به طور مشخص، قدرتِ کلاسیک یعنی، افزایش GDP دلاری، رشد ذخایر ارزی، ارتش متعارف بزرگت ر، تکنولوژی وابسته به زنجیرههای غربی، ادغام در بازارهای مالی بینالمللی و ایفای نقش پیشبینی پذیر در نهادهای رسمی نظم آتلانتیک.
چنین قدرتی اگرچه بزرگ تر میشود، اما دقیقاً به همین دلیل قابل تحریم، قابل فشار و قابل مدیریت هم هست.
در مقابل، سیستمی که قوی ترِ کلاسیک نمیشود، اما زنده میماند، تطبیق پیدا میکند و هزینه تحمیل میکند، از منطق مهار خارج میشود و این همان جایی است که برای یک نظم مسلط، خطرناک تر از قدرتِ کلاسیکِ بزرگ است.
[14] در این چارچوب، LNG بهعنوان یک کالای استراتژیک فقط زمانی کارکرد ژئوپلیتیکی دارد که جایگزین زمینی و غیرقابل کنترل نداشته باشد و درست به همین دلیل است که نقش ایران حساس میشود.
ایران با ذخایر عظیم گاز و موقعیت ژئوانرژتیکی خود، میتواند LNG را بدون مسیرهای دریایی و بدون وابستگی به نظام دلاری منتقل کند، نقطهی بحرانی ماجرا زمانی بود که پس از برجام، بحث سرمایه گذاری شرکتهای چینی در زیرساختهای LNG و صنایع پایین دستی گاز ایران بهطور جدی مطرح شد، زیرا این به معنای فعال شدن یک گره انرژی زیرساختی بود که میتوانست هم ابتکار کمربند و جاده را به انرژی واقعی وصل کند و هم کارایی LNG به عنوان سلاح ژئوپلیتیکی را برای امریکا کاهش دهد.
از این منظر، تصمیم دونالد ترامپ برای خروج از برجام صرفاً یک اقدام ایدئولوژیک یا هستهای نبود، بلکه اقدامی پیش دستانه برای جلوگیری از قفل شدن سرمایهگذاری چینیها در زنجیره گاز و LNG ایران بود، چون فعال شدن ایران در این حوزه یعنی عبور چین از گلوگاههای دریایی تحت کنترل غرب، تضعیف ابزار LNG و آغاز فرسایش واقعی نظم دلاری از درون، به همین دلیل، راهبرد ایالات متحده نه حذف ایران، بلکه معلق نگه داشتن آن بود، ایرانِ فعال خطرناک است، ایرانِ معلق قابل مدیریت.
[15] در این تحلیل، مسئلهٔ مزمن: یعنی موضوعی که نه حل میشود، نه حذف میگردد و نه میتوان نادیدهاش گرفت.
چنین مسئله ای بهجای انفجار یا پایان، مدام هزینه تولید میکند و تصمیم سازی نظم مسلط را فرسوده میسازد.
[16] منظور ازهر روز بازتولید شبکههای غیررسمی و هر روز ادامه حیات بدون ادغام در نظم مسلط ، اشاره به یک فرآیند تدریجی اما عمیق است که در آن یک بازیگر، تحت فشار مزمن، بهجای فروپاشی یا تسلیم، بهطور طبیعی سازوکارهای جایگزین بقا را توسعه میدهد.
در چنین وضعیتی، مسیرهای رسمی مالی، تجاری و نهادی به تدریج جای خود را به شبکههایی انعطاف پذیر، پراکنده و کارکردی میدهند که وابسته به یک مرکز تصمیمگیری واحد نیستند و با قطع یک گلوگاه از کار نمیافتند.
این شبکهها ممکن است نامرئی باشند، اما هر روز فعالاند، تجربه انباشته میکنند و تاب آوری سیستم را افزایش میدهند، همزمان، ادامه حیات بدون ادغام در نظم مسلط به این معناست که یک بازیگر نه جذب قواعد موجود میشود و نه حذف پذیر باقی میماند، بلکه بیرون از قالبهای طراحیشدهی نظم غالب زنده میماند و عمل میکند.
از منظر نظم مسلط، این وضعیت از یک درگیری کوتاهمدت خطرناک تر است، زیرا جنگ یک رویداد مقطعی با پایان مشخص است، اما این فرآیند فرسایشی، الگو میسازد و به دیگران نشان میدهد که بقا خارج از نظم مسلط ممکن است، پیامی سیستمی که میتواند پایههای مشروعیت و کارایی کل نظم را به تدریج فرسوده کند.
[17] https://tradeplus360.com/fa/podcast-24-my-oil-my-identity-the-dollar-divorce/
[18] سایگون نام قدیمی شهری است که امروز به طور رسمی هوشیمین نام دارد، این شهر در جنوب ویتنام قرار دارد و تا سال ۱۹۷۵ پایتخت ویتنام جنوبی بود، پس از پایان جنگ ویتنام و سقوط سایگون به دست نیروهای کمونیست شمال، شهر به افتخار رهبر انقلابی ویتنام هوشیمین ، تغییر نام داد.
با این حال، واژهی سایگون هنوز هم زنده است، هم در زبان روزمره مردم، هم در نامهایی مثل فرودگاه تان سون نات یا رودخانه سایگون.
مهمتر از آن، سایگون یک مفهوم تاریخی سیاسی هم هست، نماد شکست مداخله نظامی آمریکا، فروپاشی یک نظم تحمیلی، و لحظهای که نشان داد قدرت نظامی بدون پیوند با واقعیتهای اجتماعی و ژئوپلیتیکی، پایدار نیست.
به همین دلیل، وقتی در تحلیلهای سیاسی یا ژئوپلیتیکی ازسایگون یاد میشود، اغلب منظور فقط یک شهر نیست، بلکه نماد پایان یک پروژهی پرهزینه و آغاز یک بازآرایی قدرت است.
[19] تنشِ قابل مدیریت در منطق بازارهای مالی: در ادبیات بازارهای مالی، افزایش تنش سیاسی یا نظامی لزوماً به معنای انتظار جنگ نیست ، زمانی که ریسک قابل قیمت گذاری باقی میماند ، یعنی بازارهای اوراق، ارز و نقدینگی دچار اختلال سیستمی نمیشوند،تنش بهعنوان تنشِ قابل مدیریت تلقی میشود.
در این وضعیت، سرمایه از بازار خارج نمیشود، بلکه میان داراییها جابهجا میگردد (انرژی، طلا، صنایع دفاعی)، بدون آنکه نشانههای کلاسیک بحران مانند فروپاشی بازار سهام، جهش کنترلنشده بازده اوراق یا مداخله اضطراری بانکهای مرکزی فعال شود.
رشد سهام برخی صنایع در چنین فضایی، نه پیشبینی جنگ، بلکه بازتاب قیمت گذاری استمرار بحران در چارچوب کنترلشده است، بازاری که به طور ضمنی باور دارد انفجار واقعی هنوز خارج از سناریوست.
[20] https://tradeplus360.com/fa/oil-wti-political-bluff-or-a-real-shock/
[21] اقتصاد تهدید یعنی سود بردن از سایهی جنگ بدون شروع آن،تنش کنترل میشود تا بازار، بودجه نظامی و روایت قدرت تغذیه شود. اقتصاد جنگ یعنی ورود به خودِ جنگ؛ جایی که هزینهها از کنترل خارج میشود، بازارها میریزند و سود جای خود را به فرسایش میدهد.


