Iran in the Caucasus: Neither War, Nor Potsdam

ایران، گرهِ حل ‌ناشدنیِ امپراتوری

قسمت ۳: ایران در قفقاز، نه جنگ، نه پوتْسْدام

ایران ، ای سرزمینِ  پهناور با کوه های بلند و پر برفی همچون دماوند ،   تو ای دماوند ، کوهی با افتخار و نمادِ ایستادگی هستی ، چه شاعرانی که در وصف تو شعرها سراییدند ، دماوند ، کوهی با تاجِ  خار بر سر، ‌دشمنانت از هر سو بی رحمانه حمله ور شده اند و در دور دستهای تو ، ضیافت تکه تکه شدن تو را رقص شمشیر میکنند.

دماوند ، ای کشتی سکان شکسته به گِل نشسته که در طوفان بازی شیطانی در نبرد با صخره ها باز استوار مانده ای ، تو پایداری دماوند ، چون درد تو درد جاودانگی ست .

این نوشته با آگاهی کامل از رنج انسانیِ ماه‌های اخیر و جان‌ باختن هموطنان بی‌گناه شکل گرفته است، با این حال، آنچه پیش روست نه موضع ‌گیری سیاسی است، نه دفاع از هیچ ساختار قدرت و نه مخالفت با آن .

این متن صرفاً یک تحلیل ساختاری در سطح کلانِ نظم قدرت، انرژی و ژئوپلیتیک است که آگاهانه از داوری اخلاقی، قضاوت جناحی و روایت‌های احساسی فاصله می‌گیرد تا منطق سیستم‌ها را، مستقل از پسند یا ناپسند بودن برای بازیگران، توضیح دهد.

 این یک متن تحلیلی است، نه بیانیه، نه توجیه و نه اعتراض.

به قلم : دکتر رضوانی

پیشگفتار

ایران به نقطه‌ای رسیده که دیگر اجازه نمی‌دهد قفقاز با منطقِ پوتسدام، اداره شود،همان الگوی کهنه ‌ای که قدرت‌ها پشت درهای بسته جغرافیا را تقسیم می‌کنند، حوزه‌های نفوذ می‌سازند و با چند امضا وزن بازی گران تاریخی را از نقشه کم ‌رنگ می‌کنند.

مسئله برای دشمنان ایران الزاماً فروپاشی یا شکست نظامی نیست، پروژه‌ی اصلی، غیرفعال ‌سازی ایران، است ، ایران بماند، اما از اتصال حذف شود ، بماند، اما تنظیم ‌گر توازن نباشد ، بماند ، اما به مسیر عبوریِ خنثی تقلیل یابد.

در قرن بیست‌ ویکم قدرت نه فقط از ارتش، که از انرژی و مسیرهای انتقال آن تغذیه می‌شود، هر خط لوله، هر کریدور ترانزیتی و هر گلوگاه انرژی، اهرم سیاسی است،کشوری که مسیرها از آن عبور می‌کند، در معادلات امنیتی، پولی و حتی ارزی وزن بیشتری دارد.

امنیت انرژی اروپا، ثبات بازارهای مالی و حتی جایگاه ارزهای مسلط، به پیش ‌بینی‌ پذیری این مسیرها وابسته است، قفقاز در این میان صرفاً یک جغرافیا نیست، مفصل اتصال شبکه‌های انرژی خزر، آسیای مرکزی و اوراسیاست، حذف ایران از این شبکه‌ها یعنی کاهش وزن شبکه‌ای‌اش در نظم جهانی و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که تهران آن را خط قرمز می‌داند.

این متن از همین فهم آغاز می‌شود، کشورها امروز با جنگ حذف نمی‌شوند، با بازنویسی مسیرها حذف می‌شوند، با ساختن کریدورهایی که نقش تنظیم گر را به حاشیه می‌برند و ثباتی مصنوعی می‌سازند که در بلندمدت به حذف تدریجی می‌انجامد.

قفقاز برای ایران میدان معامله نیست،ستون بقاست ، زیرا در دنیایی که انرژی، پول و مسیر در هم تنیده‌اند، واگذاری نقشه یعنی واگذاری آینده.

در پایان، امیدوارم این متن خارج از هر داوری و جناح‌سازی، بیش از هر چیز آگاهی‌ساز باشد.

 با عشق به ایران

دکتر رضوانی

گره اتصال یا مسیر دورزدنی؟ مسئله جایگاه ایران در معماری اوراسیا

آنچه در قفقاز جریان دارد، ادامه‌ همان جنگِ پنهانِ نظم‌هاست، اما با یک تفاوت تعیین‌کننده: اینجا دیگر میدانِ مانورِ قدرت‌های بزرگ برای توافق‌های پشت ‌پرده، شبیه پوتسدام[1] نیست.

قفقاز به جایی تبدیل شده که در آن، هر امتیازِ ساده‌ سازی‌ شده، بلافاصله به فروپاشیِ یک معماری بزرگ ‌تر منجر می‌شود، به همین دلیل است که جمهوری اسلامی ایران، برخلاف بسیاری از بازیگران پیرامونی، حاضر نیست منطقِ پوتسدام را به هیچ کشوری در قفقاز بدهد، یعنی حاضر نیست حوزه نفوذی را به رسمیت بشناسد که نتیجه ‌اش حذف ایران از اتصال، ترانزیت و نقش تنظیم ‌گر توازن باشد، از منظر تهران، دوران آن ‌که قدرت‌های بزرگ پشت درهای بسته بنشینند، نقشه بکشند و درباره جایگاه دیگران تصمیم بگیرند، به پایان رسیده است، قفقاز در نگاه ایران نه موضوع تقسیم، بلکه بخشی از معادله بقاست و در معادله بقا، جایگاه شبکه‌ای واگذارشدنی نیست.

برای فهم این گزاره باید پوتسدام، را نه فقط به ‌عنوان یک قرارداد تاریخی، بلکه به‌عنوان یک الگوی رفتاری امپراتوری‌ها بفهمیم، معامله‌ ای که در آن، یک قدرت برای مهار یک تهدیدِ بزرگ ‌تر، بخشی از یک جغرافیا را به قدرت دیگر واگذار می‌کند و در مقابل، تضمین می‌گیرد که پروژه‌های حیاتی‌اش مختل نشوند.

این منطق در قرن بیستم بارها تکرار شد، تقسیم حوزه‌ها، به رسمیت شناختن نفوذ و ساختن ثباتِ مصنوعی بر پایه‌ی بده‌ بستان‌های ژئوپلیتیک.

اما جمهوری اسلامی دقیقاً در قفقاز به این جمع ‌بندی رسیده که ثباتِ مصنوعی، هزینه‌ی مرگبار دارد، چون قفقاز، نقطه ‌ای است که اگر از دست برود، ایران از گره اتصال، به کشورِ عبوریِ خنثی ‌شده، تقلیل می‌یابد و این مطلوب سیستم استعمارگری است .

قفقاز برای ایران فقط همسایگی نیست، این منطقه، اتصال شمال – جنوب، توازن شرق – غرب و سدِ تغییر مرزهای ژئوپلیتیکی است، آنچه امروز با نام‌ های مختلف، از کریدورها تا مسیرهای ترانزیتی و ترتیبات امنیتی، مطرح می‌شود، در سطح عمیق ‌تر یک معنا دارد، چه کسی حق دارد نقشه را بازنویسی کند؟

اگر قفقاز به حوزه نفوذ انحصاری روسیه تبدیل شود، ایران به‌ تدریج از بازیِ اتصال بیرون رانده می‌شود و اگر قفقاز سکوی ناتو و مهندسی غرب شود، حلقه‌ی فشار امنیتی به مرزهای ایران نزدیک ‌تر می‌آید.

جمهوری اسلامی ایران، دقیقاً به همین دلیل راه سومی را انتخاب کرده است،  نه واگذاری به مسکو، نه تسلیم به ناتو، بلکه حفظ منطقه در وضعیت توازنِ قابل کنترل، با حداقل ‌سازیِ امکانِ بازنویسی مرزها.

اینجا آن نقطه‌ای است که روسیه دچار سوء محاسبه می‌شود، مسکو به ‌طور سنتی عادت دارد پیرامون خود حائل‌های قابل مدیریت بسازد، مناطقی که نه کاملاً مستقل ‌اند و نه کاملاً دشمن، بلکه نیمه ‌وابسته و قابل تنظیم‌ اند، اما ایران در قفقاز، دیگر حائل نیست، ایران پارامتر است.

تهران می‌داند هر توافقی که به روسیه اجازه دهد مسیرهای اصلی قفقاز را طوری طراحی کند که ایران را دور بزند، در عمل به معنای تغییر جایگاه ایران در معماری اوراسیاست، یعنی همان چیزی که واشنگتن می‌خواهد، ایران زنده بماند، اما غیرفعال بماند،(که در این میان، همگرایی منافع واشنگتن و مسکو بر سر کاهش وزن ایران، چندان هم دور از ذهن نیست و طبعاً برخی بازیگران منطقه‌ای نیز با شوقی کودکانه خود را برنده‌ی زودهنگام این بازآرایی می‌پندارند)  پس تهران نه به ‌خاطر ضدیت با روسیه، بلکه به ‌خاطر منطق بقا، اجازه نمی‌دهد قفقاز به ابزارِ یک‌ طرفه‌ روسیه تبدیل شود.

از این زاویه، مخالفت ایران با هرگونه تغییر مرز ژئوپلیتیکی، صرفاً یک حساسیت ملی‌ گرایانه یا یک موضع تاکتیکی نیست، این یک خط قرمزِ سیستمی است، زیرا تغییر مرزها در قفقاز، فقط جابه‌جایی جغرافیاست، تغییر الگوریتم قدرت است، اگر مسیرهایی شکل بگیرد که نقش ایران را در اتصال شمال – جنوب یا شرق – غرب کم‌ رنگ کند، ایران از یک بازیگرِ تنظیم ‌کننده به بازیگری حاشیه‌ای تبدیل می‌شود و در دنیای داروینی نظم جهانی، حاشیه‌ای شدن یعنی افزایش امکانِ تحمیل، تحریم، مهار و در نهایت بی‌اثر کردن.

در عمل، سیاست جمهوری اسلامی ایران در قفقاز بر سه پایه استوار شده است:

 پایه اول – ردِ بازنویسی مرزها:  نه از سر احساس، بلکه برای جلوگیری از ایجاد یک الگوی خطرناک که هر قدرتی بتواند با فشار، نقشه را تغییر دهد، این الگو اگر جا بیفتد، فردا به سراغ گلوگاه‌های دیگر می ‌رود و هزینه‌ بقا را برای کشور ایران (تحت هر حاکمیتی) چند برابر می‌کند.

پایه دوم- ممانعت از کریدورهای حذف‌کننده ایران :  هر مسیری که ایران را دور بزند، صرفاً یک پروژه اقتصادی نیست، یک پروژه سیاسی برای حذف ایران از آینده است، حذف از ترانزیت یعنی حذف از نقش ‌آفرینی در معماری نوظهور اوراسیا.

پایه سوم – حفظ کانال‌های مستقل با همه بازیگران :  تهران در قفقاز تلاش کرده نه در قالبِ بلوکِ روسی حل شود و نه در صف ‌بندیِ غربی قرار بگیرد، این استقلال، ابزار ایران برای بازی با زمان و توازن است همان چیزی که در منطق داروینی، بقا را ممکن می‌کند.

در چنین چارچوبی، اجازه امتیاز دهی پوتسدامی به روسیه یعنی چه؟ یعنی پذیرفتن این گزاره که روسیه حق دارد ، (در ازای به اصطلاح مراقبت از ایران در مجامع بین المللی )، ترتیبات قفقاز را طوری تنظیم کند که مسیرهای حیاتیِ ایران به حاشیه برود، در برابر این وعده که آمریکا از برخی فشارها بر روسیه بکاهد یا در بعضی پرونده‌ها با او همراهی کند.

جمهوری اسلامی این معامله را نمی‌پذیرد، چون می‌داند تخفیف‌های کوتاه‌مدت، در برابر حذفِ بلندمدت، یک معامله‌ باخته است، تهران می‌فهمد که در قرن بیست ‌و یکم، بقای ژئوپلیتیک، با امتیاز دادن روی نقشه فروخته می‌شود، نه با شکست نظامی مستقیم.

از سوی دیگر، ایران یک واقعیت را هم درباره روسیه می‌داند، روسیه از بحران تغذیه می‌کند، اما از انفجار می‌ترسد، مسکو خواهان قفقازِ قابل کنترل است، نه قفقازِ منفجر.

ایران در این معادله تلاش می‌کند از شوک‌های ناگهانی پرهیز کند و در عین حال، از شکل ‌گیری ترتیباتی که به حذف نقش آن منجر شود جلوگیری نماید، نتیجه، حفظ نوعی توازن پیچیده و پویا در منطقه است، وضعیتی است که در آن روسیه نمی‌تواند قفقاز را یک‌ طرفه مدیریت کند، اما غرب هم نمی‌تواند آن را به سکوی ضد ایرانی تبدیل کند.

این همان توازن فرسایشی است که ایران در منطق داروینی به آن رسیده : ایران لزوماً قوی ‌تر نمی‌شود، اما رقبا را در هزینه‌ی مدیریت، فرسوده می‌کند.

و اینجا نقطه‌ی اتصال به متنِ قبلی آشکار می‌شود، ایران در قفقاز، همان کاری را می‌کند که در انرژی انجام داد ، نه با حمله، بلکه با مختل کردن پیش‌ بینی‌ پذیری.

 قدرت‌های بزرگ با محیطِ قابل پیش ‌بینی زندگی می‌کنند، با شبکه‌ای که بتوان در آن مهار را برنامه ‌ریزی کرد، اما جمهوری اسلامی ایران در قفقاز با رد امتیازهای ساده ‌سازی ‌شده، محیط را به شکلی طراحی می‌کند که هیچ قدرتی نتواند با یک قرارداد، آینده ایران را قفل کند.

جمع‌بندی روشن است:

قفقاز برای جمهوری اسلامی، یک پرونده قابل معامله نیست، یک ستون بقا است و به همین دلیل، تهران به دیگران اجازه نمیدهد که به روسیه پوتسدامِ جدید، اعطا کنند ، نه از سر دشمنی، بلکه از سر فهمِ الگوریتمیِ نظم جهانی ، چون در دنیایی که مرکز ثقل به اوراسیا خم می‌شود، هرکس از گره‌های اتصال حذف شود، دیر یا زود از بازی قدرت حذف می‌شود.

ایران این را فهمیده است و همین فهم، همان اختلال سیستمی است که نظم‌ های مسلط را عصبی کرده است، ایران نه حل می‌شود، نه حذف می‌شود و نه حاضر است برای چند امتیاز کوتاه‌ مدت، جایگاه بلندمدت خود را واگذار کند.

اما برای فهم کامل ‌تر این ایستادگی، باید یک لایه عمیق ‌تر را دید، قفقاز صرفاً یک جغرافیا نیست، یک گره تلاقی سه پروژه تاریخی است: پروژه‌ی بازسازی نفوذ روسیه، پروژه‌ی مهندسی پیرامونی غرب و پروژه‌ی اتصال اوراسیایی چین.

هر سه پروژه، در ظاهر با یکدیگر متفاوت‌ اند، اما در یک نقطه مشترک‌اند، هر سه می‌توانند ایران را یا به حلقه اتصال یا به مسیر عبوریِ خنثی ، تبدیل کنند.

در چنین شرایطی، هر توافق دو‌(چند)جانبه ‌ای که بدون در نظر گرفتن جایگاه ایران بسته شود، عملاً به معنای تثبیت حذف تدریجی، است، این همان جایی است که مفهوم امتیاز پوتسدامی، از یک استعاره تاریخی به یک هشدار ژئوپلیتیک تبدیل می‌شود.

ایران می‌داند که تقسیم حوزه‌های نفوذ، حتی اگر در کوتاه ‌مدت تنش را کاهش دهد، در بلندمدت الگویی می‌سازد که بازگشت از آن دشوار است،  زیرا پس از آن، هر بازیگر بزرگ می‌تواند با اتکا به همان منطق، ایران را در گلوگاه‌های دیگر نیز دور بزند.

قفقاز از منظر انرژی نیز اهمیتی فراتر از همسایگی دارد، مسیرهای انتقال انرژی از دریای خزر، آسیای مرکزی و حتی روسیه به اروپا، همگی از این گره عبور می‌کنند، اگر ترتیباتی شکل بگیرد که ایران از این شبکه حذف شود، نه تنها ظرفیت چانه ‌زنی ژئوپلیتیک خود را از دست می‌دهد، بلکه در معماری جدید انرژی اوراسیا به بازیگری حاشیه‌ای تقلیل می‌یابد، در دنیای داروینی نظم جهانی، حاشیه ‌ای شدن به معنای از دست دادن حق اثرگذاری است، حتی اگر بقا ادامه یابد.

از سوی دیگر، روسیه نیز در معادله قفقاز با محدودیت‌های ساختاری روبه ‌روست، مسکو به ‌دنبال تثبیت نفوذ تاریخی خود است، اما هم ‌زمان درگیر فشارهای غربی و فرسایش اقتصادی ناشی از تحریم‌هاست،در چنین وضعیتی، قفقاز برای روسیه نه فقط یک منطقه نفوذ، بلکه یک سپر امنیتی است.

اما همین سپر، اگر به حوزه نفوذ انحصاری تبدیل شود، به ‌طور ناخواسته ایران را به بازیگری واکنشی تبدیل می‌کند، نه بازیگری تنظیم‌کننده، تهران این را می‌فهمد و به همین دلیل، به جای صف ‌بندی، چندمسیره‌ سازی، را انتخاب کرده است، یعنی باز نگه ‌داشتن کانال‌های دیپلماتیک، اقتصادی و امنیتی با همه طرف‌ها، بدون آنکه خود را در یک بلوک تعریف کند.

در این چارچوب، ایران در قفقاز به دنبال مدیریت عدم قطعیت، است، نه تولید آن، این تمایز مهم است، هدف، بی‌ثبات‌ سازی نیست، هدف، جلوگیری از تثبیت یک نظم تک ‌قطبی در منطقه است، نظمی که در آن، یک قدرت بتواند مسیرها، مرزها و معادلات امنیتی را به ‌گونه‌ای تنظیم کند که دیگران صرفاً واکنش نشان دهند، ایران تلاش می‌کند خود را از جایگاه واکنش ‌گر خارج کند و در جایگاه تنظیم ‌کننده توازن، نگه دارد.

این سیاست البته هزینه دارد، توازنِ پویا، به معنای حرکت دائمی روی لبه‌ی تعادل است، هر گام اشتباه می‌تواند منطقه را به سمت شوک سوق دهد و هر امتیاز شتاب ‌زده می‌تواند نقش ایران را در بلندمدت تضعیف کند، اما از منظر منطق بقا، این هزینه کمتر از هزینه‌ی واگذاری جایگاه است، زیرا واگذاری جایگاه بازگشت ‌ناپذیر است، در حالی که مدیریت توازن، اگرچه دشوار، اما قابل اصلاح است.

در سطح کلان ‌تر، قفقاز آزمون یک اصل بنیادین است ، پس یکی از سوال های اصلی این است: آیا ایران می‌تواند در نظم نوظهور اوراسیا به ‌عنوان گره فعال، باقی بماند، یا به مسیر دورزدنی، تبدیل خواهد شد؟

پاسخ جمهوری اسلامی روشن است، هیچ ترتیبی که ایران را به مسیر دورزدنی تبدیل کند، پایدار نخواهد بود، حتی اگر در کوتاه‌مدت ثبات ظاهری ایجاد کند،در بلندمدت تنش ساختاری تولید خواهد کرد.

به همین دلیل است که تهران از مفهوم حفظ مرزهای ژئوپلیتیکی، دفاع می‌کند، نه صرفاً به ‌عنوان یک اصل حقوقی، بلکه به‌ عنوان ابزار جلوگیری از بازنویسی الگوریتم قدرت در منطقه، اگر مرزها قابل تغییر با فشار باشند، آنگاه همه گلوگاه‌ها در معرض معامله قرار می‌گیرند، قفقاز در این معنا، خط مقدم دفاع از منطق بقاست.

لذا ، آنچه در قفقاز جریان دارد، بخشی از انتقال مرکز ثقل قدرت از اقیانوس اطلس به خشکی اوراسیاست، در چنین انتقالی، کشورهایی که در گره‌های اتصال قرار دارند، یا به ستون شبکه تبدیل می‌شوند یا به شکاف آن و ایران می‌داند که امتیاز دادن روی نقشه، به معنای تبدیل شدن به شکاف است نه ستون، پس، از همین رو، امتیاز پوتسدامی به روسیه ، یا هر قدرت دیگری از منظر تهران ، تغییر جایگاه تاریخی است.

و در منطق دنیای داروینی، جایگاه، مهم ‌تر از قدرت لحظه‌ای است، زیرا بقا نه از طریق قدرت مطلق، بلکه از طریق موقعیت شبکه‌ای تضمین می‌شود، قفقاز، برای ایران، آزمون همین موقعیت است، آزمونی که نشان می‌دهد آیا ایران می‌تواند در نظم در حال تغییر، همچنان گره اتصال باقی بماند یا نه.

ترکیه، جهان ترک و پروژه اتصال شرق – غرب

آنکارا در دو دهه اخیر قفقاز را نه صرفاً همسایگی، بلکه امتداد ژئوپلیتیک جهان ترک، تعریف کرده است، پیوند آناتولی به آسیای مرکزی از طریق جمهوری آذربایجان، برای ترکیه یک پروژه اقتصادی ساده نیست بلکه یک پروژه هویتی / راهبردی است.

نماد عملی این راهبرد، خط لوله  Baku–Tbilisi–Ceyhan pipeline (BTC) [2]  است، مسیری که نفت دریای خزر را از باکو، از طریق گرجستان، به بندر جیهان ترکیه منتقل می‌کند و عملاً روسیه و ایران را از این معادله حذف می‌کند ، BTC  فقط یک خط لوله نیست، یک پیام ژئوپلیتیک است ،انرژی می‌تواند بدون عبور از ایران و روسیه به مدیترانه برسد.

این پروژه نشان داد که قفقاز می‌تواند به شاهراهی تبدیل شود که ایران را دور بزند و همین تجربه، حساسیت تهران نسبت به هر کریدور جدیدی را توضیح می‌دهد، اگر پروژه‌هایی شکل بگیرد که آسیای مرکزی را به اروپا متصل کند بدون آنکه ایران در آن نقش داشته باشد، جایگاه ایران در معماری اوراسیا تضعیف می‌شود.

در این چارچوب، تلاش‌های ترکیه برای تقویت کریدورهای شرق–غرب، چه در قالب خطوط انرژی و چه در قالب مسیرهای ترانزیتی، بخشی از رقابت ژئو‌اقتصادی بزرگ ‌تری است، رقابتی که در آن، ایران می‌کوشد منطقه تک‌ مسیره نشود.

روسیه در سُنَتِ ژئوپلیتیکی خود همواره به دنبال ساختن حائل‌های قابل مدیریت، پیرامون مرزهایش بوده است، مناطقی که نه کاملاً مستقل‌اند و نه کاملاً دشمن، بلکه در وضعیتی میانی قرار دارند تا عمق استراتژیک مسکو حفظ شود.

ققفقاز برای روسیه صرفاً یک مرز همسایگی نیست ، کمربندِ مهارِ نزدیک است، جایی که مسکو می‌خواهد فاصله‌ی تهدید را از خاک خود دور نگه دارد و ورودِ رقیب را پرهزینه کند.

اما خطا از لحظه‌ای شروع می‌شود که این منطقِ دفاعی به حقِ انحصاریِ چینش منطقه تبدیل گردد، زیرا قفقاز فقط صحنه‌ی امنیت روسیه نیست، هم‌ زمان محلِ تثبیت یا تضعیفِ جایگاه ایران در شبکه‌ی اتصال اوراسیاست.

اگر طراحیِ مسیرها و ترتیباتِ منطقه‌ای به شکلی پیش برود که ایران از محورهای اصلیِ ترانزیت و انرژی کنار گذاشته شود، تهران به‌جای بازیگرِ تنظیم‌گر، به بازیگری وادار به واکنش تبدیل می‌شود و در نظم شبکه‌ایِ امروز، واکنشی شدن یعنی افتِ وزنِ راهبردی، حتی اگر توان و ظرفیت‌های داخلی دست‌ نخورده بماند.

ایران این را دقیق می‌بیند، مسئله برای تهران خصومت با مسکو نیست، مسئله جابه‌جایی نقش است، هر توافقی که مسیرهای حیاتی را طوری سامان دهد که ایران دور زده شود، ایران را از گرهِ اتصال به شاخه‌ی فرعی تنزل می‌دهد و این تنزل، از حذف در یک اتحاد خطرناک‌تر است.

چون اتحادها با تغییر دولت‌ها و منافع جابه‌جا می‌شوند، اما مسیرهای تثبیت‌ شده به‌تدریج سرمایه، قرارداد، بیمه و عادتِ ژئوپلیتیکی می‌سازند و بازگشت را پرهزینه می‌کنند.

از همین رو، تهران از سرِ منطق بقا زیر بارِ چنین تغییرِ ساختاری نمی‌رود، قفقاز اگر به سپرِ یک‌طرفه‌ی روسیه تبدیل شود، نقش ایران از تنظیم‌گرِ توازن به تابعِ طراحی دیگران فروکاسته می‌شود و همین نقطه، محلِ مقاومت است.

در نتیجه، راهبرد ایران بر سه محور می‌نشیند، نخست، بستنِ راهِ جا افتادنِ قاعده‌ی بازنویسی مرزها با فشار، چون این یعنی بازشدنِ درِ بازتنظیمِ نقشه در سراسر پیرامون، دوم، جلوگیری از کریدورهایی که ایران را از ترانزیت آینده حذف می‌کنند، زیرا حذف از ترانزیت یعنی حذف از قدرتِ چانه‌زنی در نظمِ نوظهور و سوم، حفظِ امکانِ تعاملِ هم زمان با بازیگران مختلف بدون حل شدن در هیچ مدار واحد، تا منطقه به یک مسیرِ غالب و یک تصمیمِ غالب قفل نشود و ایران گزینه بماند، نه تابع.

اگر قفقاز به حوزه نفوذ انحصاری هر بازیگری تبدیل شود، ایران به بازیگر واکنشی بدل می‌شود، اما اگر منطقه در وضعیت توازن چند مسیره باقی بماند، ایران می‌تواند نقش تنظیم‌کننده را حفظ کند، در دنیایی که قدرت بیش از آنکه از اشغال خاک ناشی شود از کنترل مسیرها ناشی می‌شود، همین تفاوت جایگاه، سرنوشت بازیگران را تعیین می‌کند.

از همین رو ، رقابت ایران و ترکیه در قفقاز الزماً خصمانه نیست، ساختاری است، آنکارا می‌خواهد به شاهراه اتصال آسیای مرکزی به اروپا تبدیل شود ،ایران می‌خواهد منطقه به یک مسیر انحصاری تبدیل نشود.

ایران به دنبال تخریب پروژه‌های دیگران نیست، بلکه به دنبال جلوگیری از تک‌ مسیره شدن شبکه است، زیرا تک‌ مسیره شدن یعنی وابستگی شبکه به یک بازیگر و وابستگی یعنی آسیب‌ پذیری.

قفقاز، ترکیه، زنگزور و بازی بزرگ دوم

اما اگر قفقاز را صرفاً در قالب رقابت روسیه و غرب ببینیم، تحلیل ناقص می‌ماند، بازیگر سوم، ترکیه است، و ترکیه در این منطقه صرفاً یک بازیگر امنیتی نیست، بلکه حامل یک پروژه ژئو‌اقتصادی  / مدنی است.

آنکارا در دو دهه گذشته قفقاز را امتداد طبیعی جهان ترک، تعریف کرده است، نه فقط در سطح فرهنگی، بلکه در سطح اتصال فیزیکی.

پیوند آناتولی به جمهوری آذربایجان و از آنجا به آسیای مرکزی، برای ترکیه یک کریدور حمل‌ ونقل ساده نیست، این یک محور تاریخی برای تبدیل ترکیه به پل اصلی شرق و غرب است.

نماد عملی این راهبرد، خط لوله BTC Pipline و در ادامه همین منطق، پروژه Trans-Anatolian Natural Gas Pipeline (TANAP)  نیز ترکیه را به شاهراه انتقال گاز به اروپا بدل کرد، یعنی مسیری که از خاک ایران عبور نمی‌کند، این تجربه‌ها برای تهران پیام روشنی دارد، اگر مسیرها خارج از ایران تثبیت شوند، وزن شبکه‌ای ایران کاهش می‌یابد، حتی اگر ایران از نظر نظامی یا منابع انرژی تضعیف نشده باشد.

اینجاست که مسئله زنگزور، معنای ژئوپلیتیک پیدا می‌کند، زنگزور در ظاهر یک کریدور حمل ‌و نقل میان جمهوری آذربایجان و نخجوان است، اما در سطح عمیقتر، حلقه نهایی یک محور شرق – غرب بدون ایران است، اگر این کریدور به‌ گونه‌ای طراحی شود که ایران را دور بزند، ترکیه به اتصال مستقیم آسیای مرکزی می‌رسد، روسیه می‌تواند ترتیبات منطقه را بدون نیاز به ایران تنظیم کند و غرب نیز یک مسیر موازی انرژی و تجارت در اختیار خواهد داشت، در چنین سناریویی، ایران از گره اتصال، به مسیر جایگزین، تنزل می‌یابد.

در این نقطه است که مفهوم بازی بزرگ دوم[3]  ، شکل می‌گیرد، در قرن نوزدهم، رقابت بر سر سرزمین بود، امروز رقابت بر سر مسیر است، هر مسیر یعنی جریان انرژی، سرمایه، داده، کالا و قدرت و کشوری که مسیرها از آن عبور نکند، حتی اگر منابع عظیم داشته باشد، در شبکه جهانی وزن کمتری دارد، ایران دقیقاً به همین دلیل با تک ‌مسیره شدن قفقاز مخالفت می‌کند، زیرا تک‌ مسیره شدن یعنی وابستگی شبکه به یک بازیگر و وابستگی یعنی آسیب ‌پذیری ساختاری.

اما سیاست تهران در برابر ترکیه و روسیه، تقابل مستقیم نیست، ایران نه می‌خواهد پروژه‌های ترکیه را تخریب کند، نه در پی صف ‌بندی سخت علیه روسیه است، راهبرد ایران چند مسیره‌سازی، است، یعنی فعال نگه داشتن مسیرهای جایگزین، تقویت کریدورهای شمال–جنوب، حفظ اتصال به ارمنستان و جلوگیری از تثبیت انحصار هر بازیگری بر شبکه منطقه.

در همین چارچوب، پاسخ ایران به زنگزور صرفاً امنیتی نیست، ژئو‌اقتصادی است، اگر محور شرق – غرب بدون ایران شکل بگیرد، تهران تلاش می‌کند محور شمال – جنوب را فعال نگه دارد، کریدور اتصال روسیه – ایران – هند و پیوند آن با شبکه‌های آسیای مرکزی، تلاشی برای حفظ جایگاه شبکه‌ای ایران است.

در این معادله، چین نیز اهمیت پیدا می‌کند، برای پکن، ایران فقط یک شریک سیاسی نیست، گره حیاتی اتصال زمینی اوراسیاست، چین که نمی‌خواهد به گلوگاه‌های دریایی چون مالاکا و سوئز وابسته بماند، به مسیرهای خشکی نیاز دارد و ایران در این معماری، کشور عبوری نیست، قفل اتصال است.

بنابراین، اگر زنگزور بخواهد ایران را از محور شرق–غرب کنار بزند، تهران با فعال نگه داشتن محور شمال – جنوب، وزن خود را حفظ می‌کند، این همان بازی شبکه‌ای است،  نه حذف پروژه دیگران، نه انفعال، بلکه جلوگیری از تبدیل شدن به حاشیه.

در قفقاز، ایران صرفاً از مرز دفاع نمی‌کند، از زمان دفاع می‌کند ، قدرت‌های بزرگ معمولاً با شتاب عمل می‌کنند، پروژه تعریف می‌کنند، سرمایه تزریق می‌کنند، کریدور می‌سازند و با سرعت، واقعیت جدید خلق می‌کنند.

اگر این شتاب تثبیت شود، بازگشت‌پذیری دشوار می‌شود، سیاست تهران در این فضا نه تخریب پروژه‌هاست و نه ایجاد بحران، بلکه کند کردن لحظه قفل شدن آن‌هاست، ایران تلاش می‌کند هیچ طراحی ژئوپلیتیکی آن‌قدر سریع پیش نرود که به وضعیت غیرقابل بازگشت تبدیل شود.

این کار چگونه انجام می‌شود؟

نخست، با فعال‌سازی مسیرهای موازی، به عنوان نمونه، در برابر تلاش برای تقویت محور شرق غرب بدون ایران، تهران بر تکمیل و عملیاتی‌سازی کریدور شمال جنوب روسیه ایران هند سرمایه‌گذاری می‌کند، از اتصال بنادر جنوبی به شبکه ریلی داخلی تا پیوند با مسیرهای قفقاز جنوبی، این یعنی اگر یک محور بخواهد ایران را دور بزند، محور دیگری وزن شبکه‌ای ایران را حفظ می‌کند و معادله را چندقطبی نگه می‌دارد.

دوم، با ورود حقوقی و دیپلماتیک به مسئله مرزها، تأکید مستمر تهران بر اصل عدم تغییر مرزهای بین‌المللی در قفقاز صرفاً موضع سیاسی نیست، این یک ابزار زمان‌ ساز است، هر پروژه‌ای که به بازتعریف مرز یا حاکمیت منجر شود، وارد فرآیندهای پیچیده‌تر حقوقی و بین‌المللی می‌شود و همین پیچیدگی سرعت تثبیت را کاهش می‌دهد.

سوم، با چند لایه‌ سازی مذاکرات، ایران به جای قرار گرفتن در یک بلوک ثابت، هم‌زمان با روسیه گفت‌وگو می‌کند، با ترکیه تعامل دارد، با ارمنستان و جمهوری آذربایجان کانال باز نگه می‌دارد و در سطح کلان‌تر با چین و هند پیوندهای ترانزیتی را تقویت می‌کند، در چنین وضعی هیچ توافق دوجانبه‌ای نمی‌تواند بدون در نظر گرفتن ایران به سرعت به نظم تثبیت‌شده تبدیل شود.

چهارم، با افزایش هزینه حذف، توسعه بنادر جنوبی، تقویت ظرفیت سوآپ انرژی، گسترش زیرساخت‌های ریلی و جاده‌ای و فعال نگه داشتن مسیرهای جایگزین، همگی به این معناست که حذف ایران نه تنها ساده نیست بلکه پرهزینه است، وقتی حذف پرهزینه شود، بازیگران مجبور به بازطراحی می‌شوند.

در واقع تهران بازی را از سرعت در ساخت مسیر به افزایش هزینه تثبیت مسیر منتقل کرده است، اگر پروژه‌ای بخواهد بدون در نظر گرفتن ایران تثبیت شود، با موانع حقوقی، گزینه‌های جایگزین، شبکه‌های موازی و پیچیدگی‌های منطقه‌ای روبه‌رو می‌شود، همین افزایش هزینه و کاهش سرعت همان شکاف زمانی است که ایران برای حفظ موقعیت شبکه‌ای خود به آن نیاز دارد.

ایران نمی‌خواهد پروژه‌ها را نابود کند، می‌خواهد آن‌ها را آن‌ قدر آهسته کند که هیچ‌کدام نتوانند بدون در نظر گرفتن جایگاهش به وضعیت غیرقابل بازگشت برسند، در عصر کریدورها این نه مقاومت نظامی بلکه مدیریت زمان است و در معماری اوراسیا زمان خودِ قدرت است.

اما این کندسازی فقط اثر منطقه‌ای ندارد، پیامد ژئو‌اقتصادی آن نیز قابل توجه است، برای اروپا مسئله اصلی کمبود انرژی نیست بلکه نااطمینانی است، هرچه پروژه‌ها با ریسک ژئوپلیتیکی بیشتری روبه‌رو شوند، هزینه سرمایه‌گذاری، بیمه و تأمین مالی افزایش می‌یابد، این یعنی فشار بر رشد اقتصادی و سیاست پولی، در چنین شرایطی مسیرهایی که از ثبات نسبی و وابستگی متقابل برخوردار باشند جذاب‌تر می‌شوند، ایران دقیقاً بر همین نقطه بازی می‌کند، یعنی افزایش پیچیدگی حذف.

برای روسیه نیز این معادله ساده نیست، مسکو به دنبال تثبیت نفوذ خود در پیرامون است اما هم‌زمان با محدودیت‌های اقتصادی و فشارهای خارجی روبه‌روست، اگر ترتیبات منطقه‌ای بدون در نظر گرفتن ایران طراحی شود، ناگزیر هزینه‌های مدیریت امنیت و ترانزیت برای روسیه نیز افزایش می‌یابد، زیرا شبکه‌ای که یک گره مهم را حذف کند پایدار نمی‌ماند، در نتیجه ایران با کندسازی قفل شدن پروژه‌ها، مسکو را نیز وارد بازی زمان می‌کند، نه از سر تقابل بلکه از سر بازتعریف معادله.

در نهایت آنچه در قفقاز رخ می‌دهد جنگ مستقیم نیست بلکه رقابت بر سر سرعت تثبیت است، هرکس بتواند مسیر را سریع‌تر تثبیت کند ساختار می‌سازد و هرکس بتواند این سرعت را مدیریت کند جایگاه خود را حفظ می‌کند، ایران راه دوم را انتخاب کرده است، نه انفجار، نه واگذاری، بلکه مدیریت زمان برای جلوگیری از تثبیت حذف.

در نظم در حال انتقال جهان، قدرت فقط در تانک و قرارداد نیست، در توانایی کند کردن لحظه غیرقابل بازگشت نیز هست و ایران تلاش می‌کند قفقاز را به جایی تبدیل کند که هیچ طراحی‌ای بدون در نظر گرفتن آن، نهایی نشود.

در این چارچوب، قفقاز میدان رقابت بر سر سرعت است، نه فقط رقابت بر سر خاک یا نفوذ ، هر بازیگری که بتواند تحولات را سریع‌تر تثبیت کند، برنده شبکه خواهد بود.

ایران اما بازی سرعت را به بازی استقامت تبدیل می‌کند، این همان جایی است که منطق داروینی بقا وارد می‌شود: نه قوی‌ترین، بلکه سازگارترین باقی می‌ماند.

از این منظر، مخالفت تهران با برخی طرح‌های شتاب‌زده، به معنای انکار توسعه نیست، به معنای جلوگیری از تثبیت یک هندسه‌ی غیرقابل‌اصلاح است، ایران می‌خواهد هر ترتیبی در قفقاز، قابل بازتنظیم بماند، زیرا معماری‌ای که انعطاف نداشته باشد، دیر یا زود به ابزار مهار تبدیل می‌شود.

به همین دلیل، مسئله قفقاز برای ایران بیش از آن‌که نزاع بر سر کنترل باشد، نزاع بر سر امکان بازطراحی است، تهران نمی‌خواهد بازیگری باشد که فقط به نظمِ ساخته‌شده واکنش نشان می‌دهد، می‌خواهد در امکانِ تغییر آن نظم سهیم بماند،این تفاوت ظریف، اما تعیین‌کننده است که خشم سلطه گرها را بیشتر کرده است.

قفقاز امروز آزمایشگاه نظم چندقطبی است و ایران در این آزمایشگاه، نه به دنبال سلطه است و نه انفعال، بلکه به دنبال حفظ جایگاه در شبکه‌ای است که آینده قدرت جهانی را تعریف خواهد کرد.

اینطور میتوان بیان کرد که ، نقطه‌ی تحلیل قفقاز زمانی پیچیده ‌تر و عمیق ‌تر می‌شود که از سطح رقابت‌ های کلاسیک دولت‌ها عبور کنیم و وارد لایه‌ای شویم که می‌توان آن را جنگ ترکیبیِ مسیرمحور، نامید، همان لایه‌ای که در کتاب نفت من، هویت من در فصل دولت اسلامی و هژمون گمشده[4] ، به‌ صورت یک چارچوب کلان مطرح شده است.

در آن روایت، نزاع صرفاً بر سر خاک یا حتی صرفاً بر سر نفت نیست، نزاع بر سر کنترل هندسه اتصال است، ابزار این کنترل هم فقط تانک و قرارداد نیست، بلکه مجموعه‌ای از اهرم‌های هم ‌زمان است، بی‌ثبات‌ سازی اجتماعی، جابه‌جایی جمعیت، امنیتی‌سازی گلوگاه‌ها و تولید شوک در نقاطی که هزینه زیرساخت را افزایش می‌دهد.

در آن فصل، ظهور داعش در سال ۲۰۱۴، موج پناهجویی ۲۰۱۵ و ورود رسمی روسیه به سوریه در ۳۰ سپتامبر ۲۰۱۵ به‌ عنوان نشانه‌های ورود به یک فاز جدید تبیین می‌شوند، فازی که در آن امنیت و ترور به ابزار مهندسی ژئوپلیتیک تبدیل می‌شوند.

در همین چارچوب، یکی از عواملی که اروپا عملاً به پیچیده‌تر شدن و شعله‌ور ماندن بحران سوریه دامن زد، مسئله بازطراحی خطوط انرژی بود، در اصل دغدغه اصلی اروپا کاهش وابستگی به مسیرهای تحت کنترل مسکو بود و سوریه به‌ دلیل موقعیت جغرافیایی‌اش در شرق مدیترانه و پیوندش با مسیرهای گازی خلیج فارس و دریای مدیترانه، در این محاسبه اهمیت یافت ، طرح‌هایی که می‌توانستند گاز را از حوزه خلیج فارس یا شرق مدیترانه به اروپا برسانند، بدون عبور از خاک روسیه و همچنین ایران، عملاً به میدان رقابت ژئو‌انرژی تبدیل شدند.

در این میان، ترکیه نیز با هدف تثبیت خود به عنوان هاب انرژی منطقه، تلاش کرد از بحران سوریه و بازآرایی مسیرها بهره ببرد تا نقش مرکزی در انتقال انرژی شرق به غرب ایفا کند، به این ترتیب، بحران سوریه فقط یک جنگ داخلی یا تقابل ایدئولوژیک نبود، بلکه به صحنه‌ای برای مهندسی مسیرهای آینده انرژی اروپا نیز تبدیل شد.

در همین چارچوب باید پرسید چرا ترکیه وارد سوریه شد، برای آنکارا، بحران سوریه فقط یک مسئله امنیت مرزی نبود، ترکیه سه منفعت هم‌زمان را دنبال می‌کرد، نخست جلوگیری از شکل‌گیری یک کمربند کردی خودمختار در امتداد مرز جنوبی خود که می‌توانست معادلات داخلی ترکیه را به هم بزند، دوم تثبیت نقش خود به عنوان بازیگر اصلی در معادلات جنگ و پساجنگ سوریه و سوم اتصال ژئو‌اقتصادی از آناتولی به عمق عربی و در نهایت به مدیترانه شرقی،  ورود نظامی ترکیه در قالب عملیات‌های سپر فرات، شاخه زیتون و چشمه صلح عملاً تلاشی برای ایجاد یک منطقه نفوذ عملیاتی بود که هم مانع تثبیت ساختار کردی شود و هم آنکارا را به بازیگر تعیین‌کننده در نقشه آینده سوریه تبدیل کند. سوم، ترکیه با مدیریت پرونده پناهجویان و نقش‌آفرینی در گفت‌وگوهای آستانه، توانست از بحران سوریه به عنوان اهرم چانه‌زنی با اروپا و حتی روسیه استفاده کند.

اما چرا ایران وارد جنگ با داعش شد، برای تهران، مسئله فقط دفاع از یک دولت تحت نام دولت بشار اسد، سوریه نبود، سقوط دمشق می‌توانست سه پیامد مستقیم برای ایران داشته باشد. نخست قطع پیوند زمینی تهران بغداد دمشق بیروت که ستون محور مقاومت و عمق راهبردی ایران محسوب می‌شود، دوم گسترش یک نیروی سلفی تکفیری در مجاورت مرزهای عراق که امنیت ملی ایران را تهدید می‌کرد و می‌توانست بی‌ثباتی را به غرب ایران منتقل کند، سوم تثبیت یک نظم منطقه‌ای تحت مدیریت بلوک غربی – عربی که در آن ایران به عنوان بازیگر مزاحم تعریف می‌شد.

از نگاه تهران، اگر داعش یا هر ساختار جایگزین آن در دمشق تثبیت می‌شد، پروژه مهار منطقه‌ای ایران وارد مرحله ساختاری می‌شد، یعنی حذف تدریجی ایران از معادلات شام و شرق مدیترانه،  بنابراین حضور ایران در سوریه بخشی از منطق دفاع پیش‌دستانه بود، یعنی جلوگیری از شکل‌گیری تهدید در عمق راهبردی پیش از آنکه به مرزهای رسمی برسد.

اکنون پرسش پیچیده‌تر این است که : اکنون که بشار اسد سوریه را ترک کرده و ساختار قدرت به دست جولانی (احمد الشرع) افتاد ، چرا ایران صرفاً نظاره‌گر شده است؟  پاسخ را باید در تغییر فاز معادله جست‌وجو کرد، هنگامی که بازی از فاز جنگ سخت به فاز بازچینی داخلی و رقابت قدرت‌های منطقه‌ای منتقل می‌شود، مداخله مستقیم می‌تواند هزینه‌ای بالاتر از منفعت ایجاد کند.

ایران پس از سال‌ها حضور پرهزینه در سوریه با تحریم‌های شدید، فشار اقتصادی داخلی و فرسایش منابع روبه‌روست، در چنین وضعی، تهران ممکن است به این جمع‌بندی رسیده باشد که حفظ حداقلی نفوذ از طریق کانال‌های غیرمستقیم، شبکه‌های اجتماعی و پیوندهای امنیتی، عقلانی‌تر از ورود دوباره به جنگ فرسایشی است.

از سوی دیگر، اگر ساختار جدید دمشق هنوز در مرحله تثبیت است، ایران می‌تواند با صبر راهبردی و ارزیابی رفتار بازیگران جدید، از ورود شتاب‌زده پرهیز کند، در منطق جنگ ترکیبی مسیرمحور، همیشه حضور فیزیکی به معنای نفوذ نیست و همیشه عقب‌نشینی به معنای حذف نیست.، گاهی حفظ ظرفیت بازگشت و جلوگیری از هزینه غیرقابل بازگشت، خود یک تاکتیک است.

در نهایت، چه در سوریه و چه در قفقاز، مسئله اصلی برای ایران حفظ جایگاه در هندسه اتصال است، اگر تهدید مستقیم متوجه این جایگاه باشد، مداخله می‌کند، اگر تهدید در فاز بازآرایی باشد، ممکن است زمان بخرد و صبر کند.

در هر دو حالت، منطق ثابت است، جلوگیری از تبدیل شدن به بازیگری که دیگران برایش نقشه می‌کشند.

مهم ‌ترین نکته تکنیکی همین‌جاست، افزایش ریسک امنیتی فقط قیمت نفت را بالا نمی‌برد، بلکه هزینه سرمایه  (Cost of Capital)، هزینه بیمه پروژه‌های انرژی، نرخ تنزیل طرح‌های زیرساختی و افق سرمایه ‌گذاری بلندمدت را تخریب می‌کند و همین تخریب، خود شکل پیشرفته‌ تری از کنترل مسیر است، زیرا سرمایه به‌ طور طبیعی به سمت مسیرهای کم‌ ریسک ‌تر و بلوک‌های پیش ‌بینی ‌پذیرتر مهاجرت می‌کند، در نتیجه، بی‌ثباتی می‌تواند بدون اشغال خاک، معماری اتصال را بازطراحی کند.

در همان چارچوب تحلیلی کتاب، پیوند امنیتی ‌سازی، با جنگ خط لوله، برجسته می‌شود، به این معنا که نزاع‌های ظاهراً هویتی یا مذهبی می‌توانند در عمق، به اختلال در کریدورهای رقیب و بازآرایی مسیرهای انرژی خدمت کنند، قفقاز دقیقاً در چنین نقطه‌ای قرار دارد، محل رقابت مسیرهایی که یا روسیه را دور می‌زنند، یا ایران را، یا در پی ساخت اتصال‌های خشکی برای کاهش وابستگی به گلوگاه‌های دریایی‌اند.

وقتی در روایت کتاب نفت من هویت من ، از انتقال نیروهای جهادی به حوزه‌های پیرامونی خزر، چچن و داغستان سخن گفته می‌شود، تمرکز اصلی بر یک نکته ساختاری است، ریسک امنیتی، می‌تواند ابزار تخریب مسیر رقیب و توجیه بازآرایی نظم شود، امنیت، در این معنا، زبان رسمی همان چیزی است که در عمق، جنگ اتصال است.

اگر این لایه را در کنار پروژه‌های مشخص بگذاریم، تجربه BTC و سپس TANAP معنای شبکه ‌ای پیدا می‌کند.

BTC  فقط یک خط لوله نبود، اثباتی مهندسی بود مبنی بر اینکه می‌توان انرژی خزر را به مدیترانه رساند بی‌آنکه از ایران و روسیه عبور کند، در منطق اقتصاد شبکه، چنین پروژه‌ای اثر قفل‌شدگی، (Lock-in Effect) ایجاد می‌کند، سرمایه‌ گذاری‌های مکمل، قراردادهای بلندمدت، پوشش‌های بیمه ‌ای، لجستیک و بازارهای مالی پیرامونی به ‌تدریج مسیر را تثبیت می‌کنند و جایگزینی آن را پرهزینه می‌سازند، تثبیت مسیر یعنی انتقال مرکز ثقل قیمت ‌گذاری و قدرت چانه‌ زنی.

خطر برای ایران در همین نقطه تعریف می‌شود، حتی اگر از نظر منابع انرژی یا ظرفیت انسانی تضعیف نشده باشد، تثبیت مسیرهای دورزننده، وزن شبکه‌ای ایران را کاهش می‌دهد، کاهش وزن شبکه ‌ای یعنی افزایش امکان مهار در حوزه‌های دیگراز سیاست پولی تا تحریم، از مدیریت ریسک تا فشار ارزی، چون طرف مقابل می‌تواند هم‌ زمان از مسیر، انرژی و پول به‌ عنوان اهرم استفاده کند.

بر همین اساس، سیاست تهران در قفقاز را می‌توان به ‌صورت تکنیکی سیاست ضد قفل‌ شدگی، تعریف کرد، هدف این سیاست تولید بحران نیست، هدف کاهش قابلیت انحصار است.

ایران تلاش می‌کند هیچ طراحی‌ای نتواند قفقاز را تک‌ مسیره کند، زیرا تک ‌مسیره شدن یعنی افزایش قابلیت سلاحی‌سازی مسیر، از منظر مالی، این یعنی افزایش ریسک ‌پریمیوم منطقه، انتقال شوک به بازارهای انرژی، فشار تورمی بر اروپا، و در نهایت افزایش هزینه مدیریت ثبات پولی در بلوک‌های مختلف.

این سیاست در سه سطح هم‌ زمان عمل می‌کند:

  • حفظ اصل عدم بازنویسی مرزها، زیرا مرزِ قابل تغییر با فشار یعنی الگوریتم قدرتِ قابل بازنویسی.
  • مقاومت در برابر کریدورهای حذف‌کننده، زیرا حذف از ترانزیت به معنای حذف از نظم آینده است
  • نگه ‌داشتن کانال‌های مستقل با بازیگران مختلف برای جلوگیری از تعریف شدن ایران به‌عنوان تابع طراحی یک قدرت واحد.

در این چارچوب، ایران نه به دنبال انسداد پروژه‌های دیگران است و نه به دنبال صف‌بندی سخت، بلکه به دنبال جلوگیری از قفل‌شدن شبکه است،  تفاوت این رویکرد با سیاست‌های کلاسیک قدرت در این است که هدف، حفظ قابلیت چندمسیره‌سازی، است، نه کسب انحصار.

از منظر اروپا، اثر قفقاز از جنس اطمینان‌ پذیری، است، نه کمبود مطلق انرژی، بازار انرژی اروپا بیش از کمبود، از بی‌ثباتی می‌ترسد، زیرا بی‌ثباتی مستقیماً به هزینه سرمایه و نرخ تنزیل منتقل می‌شود، افزایش ریسک در قفقاز به افزایش پریمیوم انرژی، فشار بر رشد اقتصادی و دشوارتر شدن سیاست ‌گذاری پولی می‌انجامد.

دلار در فاز نخست بحران تقویت می‌شود، اما اگر شوک پایدار شود، هزینه حفظ اعتماد، بالا می‌رود،کنترل تورم وارداتی، مدیریت منحنی بازده و مهار نوسان اوراق، همگی پرهزینه ‌تر می‌شوند.

در چنین محیطی، مسیرهای زمینی کارکردی و شبکه‌های تسویه منطقه‌ای جذاب ‌تر می‌شوند، اما تنها زمانی معنا دارند که شبکه ناقص نباشد،شبکه اتصال خشکی اوراسیا بدون ایران در برخی گلوگاه‌ها ناقص می‌ماند.

همین‌ جاست که پیوند تکنیکی با آینده بریکس شکل می‌گیرد، بریکس بدون زیرساخت انرژی / ترانزیت، یک چارچوب مالی محدود باقی می‌ماند، اما با اتصال‌های واقعی، به یک بلوک عملیاتی تبدیل می‌شود.

جمع‌بندی این لایه روشن است، قفقاز به دلیل هم ‌نشینی مسیر انرژی/پول نه با جنگ حل می‌شود و نه با قراردادهای حوزه نفوذ قفل می‌شود.

جنگ هزینه‌ها را بالا می‌برد و شبکه را شکننده ‌تر می‌کند، قراردادهای انحصاری ظاهراً ثبات می‌آورند، اما در عمق، ریسک سیستمی می‌سازند، زیرا حذف یک گره اتصال، شبکه را مصنوعی و ناپایدار می‌کند.

از این منظر، تجربه‌هایی مانند   BTC و در روایت کتاب نفت من هویت من ، هم‌ زمانی پروژه‌های انرژی با ابزارهای جنگ ترکیبی و امنیتی‌سازی برای تهران یک درس ساختاری داشته است، حذف از اتصال الزاماً با جنگ کلاسیک رخ نمی‌دهد، با بازآرایی مسیر و افزایش ریسک سیستماتیک رخ می‌دهد، به همین دلیل است که ایران امروز حاضر نیست زیر بار هیچ پوتسدام مسیرمحور برود ،نه به روسیه، نه به ترکیه، نه به ناتو و نه حتی در قالب شرقی اگر قرار باشد نقش ایران به حاشیه تقلیل یابد.

این امتناع یک شعار سیاسی نیست، یک محاسبه شبکه‌ای است، در منطق شبکه‌های اوراسیایی، گره اتصال را نمی‌توان حذف کرد، فقط می‌توان آن را مدیریت کرد، هر تلاشی برای قفل کردن آن، دیر یا زود کل معماری را به لرزه درمی‌آورد و قفقاز دقیقاً همان جایی است که این لرزش، از مسیر به انرژی، از انرژی به پول و از پول به نظم جهانی منتقل می‌شود.

قفقاز همچنین بر دلار اثر دارد، زیرا انرژی اروپا بر بازارهای اوراق و تورم اثر می‌گذارد، قدرت دلار از اعتماد و نبود جایگزین فوری تغذیه می‌کند، شوک انرژی می‌تواند این سه پایه را بلرزاند، افزایش تورم، فشار بر نرخ بهره و نوسان در اوراق.

در چنین وضعی، حتی اگر تسویه‌ها دلاری بمانند، هزینه مالیِ نظم بالا می‌رود، در مقابل، اگر مسیرهای زمینی اوراسیا فعال بمانند و ایران به ‌عنوان گره اتصال حفظ شود، پروژه‌های غیر‌دلاریِ منطقه‌ای (تسویه‌های محلی، قراردادهای انرژی دوجانبه) کارکردی ‌تر می‌شوند، در همین چارچوب، ولادیمیر پوتین حتی پیش از آغاز جنگ اوکراین نیز به طور جدی پیگیر سازوکارهای کاهش وابستگی به نظام مالی دلاری بود و به دنبال طراحی شبکه‌های تسویه جایگزین در فضای اوراسیایی حرکت می‌کرد.

اما این پیگیری صرفاً یک تصمیم تاکتیکی در آستانه جنگ نبود، بلکه بخشی از یک نگرانی عمیق‌تر نسبت به شکنندگی ساختارهای مالی وابسته به غرب محسوب می‌شد، در مسیر همین گفت‌وگوهای فکری درباره نظم مالی جدید، زنده‌یاد پروفسور دکتر حیدرباش با اتکا به ظرفیت علمی و ژئو‌اقتصادی خود ، در تبیین چارچوب نظری گذار از وابستگی پولی نقش‌آفرینی کرد.

در ادامه همین مسیر فکری درباره گذار از وابستگی دلاری و طراحی سازوکارهای پولی جایگزین، ارتباط‌ها وارد سطح رسمی‌تری شد، پس از آنکه گفت‌وگوهای اولیه و تبادل مقالات و محاسبات نظری کافی به نظر نرسید، هیئتی به ریاست پروفسور دکتر ولادیمیر لیسیچکین به استانبول آمد و از زنده‌ یاد پروفسور دکتر حیدرباش درخواست کرد مدل اقتصادی عدم وابستگی به دلار را برای ارائه در پارلمان روسیه، دوما، به‌صورت مبسوط تشریح کند، آنان تأکید داشتند که این چارچوب باید در بالاترین سطح تصمیم‌سازی روسیه طرح شود و تلاش کردند ایشان را متقاعد کنند که شخصاً در دوما از بنیان‌های نظری این مدل دفاع کند.

در مسیر همین گفت‌وگوهای فکری درباره نظم مالی جدید، زنده‌یاد پروفسور حیدرباش با اتکا به ظرفیت علمی و ژئو‌اقتصادی خود یک تیم تخصصی برای طراحی چارچوب‌های گذار از وابستگی پولی شکل داده بود که سرگروهی آن بر عهده دکتر رضوانی قرار داشت، دکترای مدیریت عرضه و تقاضای انرژی، با تمرکز ویژه بر پیوند میان ساختارهای پولی و معماری انرژی در اوراسیا.

رضوانی به‌عنوان تحلیل‌گر ارشد حوزه انرژی و بازارهای مالی، با شناخت عمیق از سازوکار ارزهای G7، یورودلار، ارزهای امن، ارزهای آنتیپود و دینامیک‌های قیمت‌گذاری انرژی، مسئول انسجام‌ بخشی به ابعاد نظری و محاسباتی این پروژه بود.

سابقه تحلیل‌گری او در نشریه OilPrice و حوزه بازارهای مالی بین‌المللی، این امکان را فراهم می‌کرد که گذار از وابستگی دلاری نه صرفاً به‌عنوان یک ایده سیاسی، بلکه به‌عنوان یک چارچوب فنی قابل دفاع در سطوح تصمیم‌سازی اقتصادی مطرح شود.

در این ساختار فکری، پیوند میان پول، انرژی و کریدورهای ترانزیتی به‌عنوان سه ستون هم‌زمان تعریف شد، تا هرگونه گذار پولی بر پایه واقعیت‌های عرضه و تقاضای انرژی و شبکه‌های فعال اتصال منطقه‌ای طراحی شود، نه بر مبنای آرزوهای ژئوپلیتیکی.

در ادامه این روند، حتی دعوت رسمی از زنده‌ یاد پروفسور حیدرباش و تیم همراهش برای سخنرانی در مجلس دومای روسیه نیز صادر شد، رخدادی کم‌سابقه، چرا که در طول تاریخ معاصر تنها یک شخصیت خارجی در دوما سخنرانی کرده است و آن هم رئیس‌جمهور چین بوده که آن سخنرانی نیز بسیار کوتاه و در حد چند ثانیه ثبت شده است.

با این حال، بنا به دلایلی این دعوت‌نامه در نهایت از سوی پروفسور دکتر حیدرباش لغو گردید، پس از آن، با هدایت و همراهی او، تز اقتصاد خودکفا توسط دکتر رضوانی تدوین شد، تزی که از نگاه دکتر رضوانی صرفاً یک پیشنهاد اقتصادی نیست، بلکه بازتعریف رابطه دولت، مردم، پول و تولید در عصر بحران‌های پی‌درپی سرمایه‌داری است و به زودی نسخه فارسی آن ارائه خواهد شد، با این تاکید که این چارچوب باید ابتدا در ایران فهم و پذیرفته شود تا سپس ظرفیت اثرگذاری منطقه‌ای و جهانی پیدا کند.

اقتصاد خودکفا در بنیان خود یک تغییر پارادایم است، این مدل بر این فرض استوار است که وابستگی ساختاری به نظام مالی جهانی، بدهی‌های ارزی، واردات بی‌رویه و تعریف پول به عنوان ابزار انباشت سود برای اقلیت مالی، کشورها را به چرخه‌ای از بحران و نابرابری می‌کشاند.

در این چارچوب، خودکفایی به معنای انزوا نیست، بلکه به معنای بازگرداندن محور اقتصاد به تولید داخلی، تعریف پول به عنوان ابزار خدمت به تولید و رفاه عمومی، کاهش نقش سفته‌بازی، کنترل نرخ بهره به نفع تولیدکننده، تقویت قدرت خرید مردم و ایجاد نظام مالی‌ای است که از چاپ بی‌پشتوانه و بدهکارسازی دائمی جامعه جلوگیری کند.

این تز معتقد است تا زمانی که کشورها توان چاپ پول مستقل، کنترل جریان سرمایه و حمایت ساختاری از صنایع راهبردی خود را نداشته باشند، در برابر شوک‌های بیرونی، تحریم، بحران‌های مالی و مداخلات نهادی آسیب‌پذیر خواهند بود.

از همین رو، تجارت با ارزهای ملی، کاهش وابستگی به دلار، اصلاح ساختار بانکی، توسعه زنجیره‌های تولید داخلی و جلوگیری از خصوصی‌سازی افسارگسیخته منابع ملی، اجزای مکمل یک منظومه فکری واحد هستند.

در این نگاه، بریکس تنها زمانی به یک بلوک واقعی بدل می‌شود که اعضای آن علاوه بر هماهنگی مالی، دارای ستون‌های تولیدی، پولی و نهادی مستقل باشند. اقتصاد خودکفا دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا می‌کند، نه به عنوان یک شعار ضدغربی، بلکه به عنوان سازوکاری برای جلوگیری از اشغال نرم اقتصادی از طریق بدهی، وام، تعدیل ساختاری و تحمیل سیاست‌های بیرونی.

به تعبیر دکتر رضوانی، اگر پول از ابزار سلطه به ابزار خدمت به تولید تبدیل نشود، هیچ اتحاد منطقه‌ای پایداری شکل نخواهد گرفت، به همین دلیل است که او تاکید می‌کند این تز باید نخست در ایران اجرا و نهادینه شود، زیرا کشوری با موقعیت ژئوپولیتیکی ایران، اگر از درون مقاوم و متوازن شود، می‌تواند در نظم جدید جهانی نه به عنوان تابع، بلکه به عنوان بازیگر اثرگذار ظاهر شود.

از همین‌جا پیوند قفقاز با بریکس روشن می‌شود، بریکس بدون شبکه انرژی و ترانزیت، صرفاً یک چارچوب مالی محدود باقی می‌ماند، اما با اتصال واقعی مسیرها، به یک بلوک کارکردی با ظرفیت اثرگذاری پولی و انرژی بدل می‌شود.

سناریوی تشدید تنش قفقاز را می ‌توان مرحله‌ به‌ مرحله تصور کرد،در گام نخست، بازار نفت واکنش فوری نشان می‌دهد، افزایش ریسک پریمیوم می‌تواند جهش اولیه ۵ تا ۱۵ درصدی قیمت‌ها را رقم بزند، بسته به دامنه درگیری و تهدید مسیرها، هم‌ زمان، یورو تحت فشار تورمی و نگرانی انرژی تضعیف می‌شود و ممکن است ۱ تا ۳ درصد در کوتاه‌ مدت عقب‌نشینی کند، دلار در فاز اول به‌عنوان پناهگاه تقویت می‌شود، اما اگر شوک پایدار شود و تورم وارد اقتصاد آمریکا گردد، بازار اوراق خزانه با افزایش بازدهی (مثلاً ۲۰ تا ۵۰ واحد پایه) روبه‌ رو می‌شود و نوسان بالا می‌رود، در فاز دوم، اگر بحران طولانی شود، سهام انرژی تقویت و سهام مصرفی اروپا تضعیف می‌شود، در فاز سوم، اگر مسیرهای جایگزین فعال و چندمسیره شوند، بازار به تعادل جدید می‌رسد و بخشی از جهش‌ها اصلاح می‌شود، این زنجیره نشان می‌دهد قفقاز می‌تواند از یک تنش منطقه‌ای به یک موج مالی جهانی تبدیل شود.

در این میان، رفتار جمهوری اسلامی ایران ، پررنگ است، زیرا تهران می‌کوشد از شوک‌های ناگهانی پرهیز کند و هم ‌زمان از شکل‌ گیری ترتیبات حذف‌کننده جلوگیری نماید، نتیجه، حفظ توازنی پیچیده و پویاست، نه روسیه می‌تواند قفقاز را یک ‌طرفه مدیریت کند، نه غرب آن را به سکوی ضدایرانی بدل سازد و نه ترکیه می‌تواند شبکه را انحصاری کند، این همان توازن فرسایشی است، ایران لزوماً قوی‌تر نمی‌شود، اما هزینه مدیریت برای رقبا را بالا می‌برد.

نه با جنگ، نه با قرارداد، قفقاز و امتناع از امتیاز پوتسدامی

اگر قفقاز را نه به‌عنوان گره اتصال و نه میدان رقابت، بلکه به‌عنوان مرز آزمون ظرفیت تحمل نظم جهانی ببینیم، تحلیل عوض می‌شود.

مسئله این نیست که چه کسی آن را کنترل می‌کند، مسئله این است که هر نظمی تا چه حد می‌تواند بدون شکستن تعادل‌های چندلایه این منطقه، دوام بیاورد.

قفقاز تنها جایی در اوراسیاست که هم‌ زمان سه تنش تاریخی را روی هم حمل می‌کند، تنش امپراتوری‌های فروپاشیده، تنش انرژی و مسیرهای صادراتی و تنش هویت‌های قومی که هرکدام قابلیت فعال شدن دارند.

هر بازیگری که بخواهد این منطقه را ساده‌سازی کند، در واقع یک سیستم پیچیده را خط خطی می‌کند و سیستم‌های پیچیده وقتی خط خطی شوند، دیر یا زود واکنش غیرمنتظره تولید می‌کنند.

به همین دلیل، حتی جنگ هم پاسخ نیست، جنگ در قفقاز مسئله را حل نمی‌کند، بلکه فقط تنش‌های نهفته را از حالت فشرده خارج می‌کند.
توافق بزرگ هم راه‌ حل نیست، چون توافق‌ها معمولاً روی لایه رسمی انجام می‌شوند، در حالی که مسئله قفقاز در لایه‌های غیررسمی، تاریخی و ساختاری قرار دارد.

از این زاویه، سیاست ایران نه صرفاً حفظ جایگاه، بلکه جلوگیری از ساده‌سازی خطرناک ، است ، تهران در واقع با پیچیده نگه داشتن معادله، از فروپاشی تعادل جلوگیری می‌کند ، این پیچیده نگه داشتن به معنای بحران‌سازی نیست، بلکه به معنای جلوگیری از نسخه‌های تک‌ خطی است.

در بسیاری از مناطق جهان، یک قدرت می‌تواند نظم را تحمیل کند چون متغیرها محدودند، اما در قفقاز هر تحمیل بیرونی متغیرهای پنهان را فعال می‌کند. تغییر مرز می‌تواند زنجیره‌ای از ادعاهای تاریخی را بیدار کند، طراحی یک مسیر جدید می‌تواند تعادل‌های قومی را جابه‌جا کند، ایجاد یک بلوک امنیتی می‌تواند واکنش متقابل چندجانبه ایجاد کند.

حتی می‌توان سناریوی عمیق‌تری را تصور کرد، اگر جنگی آغاز شود و مرزها وارد فاز سیال شوند، پروژه‌هایی که امروز صرفاً در سطح روایت‌های تاریخی یا هویتی مطرح‌اند، ممکن است به سطح سیاسی منتقل شوند.

بحث بازگشت آذربایجان، ارمنستان و حتی در لایه‌ای عمیق‌تر گرجستان به سرزمین مادری‌شان یعنی ایران، می‌تواند از حاشیه گفتارهای تاریخی به متن منازعه منتقل شود و این خود زنجیره‌ای از مطالبات و واکنش‌های متقابل را فعال خواهد کرد.

چنین مسیری الزاماً به سود بازیگران منطقه‌ای نخواهد بود، زیرا باز شدن پرونده‌های تاریخی معمولاً مهارپذیر نمی‌ماند و می‌تواند کل معماری موجود را بی‌ثبات کند.

هرچند از منظر برخی قرائت‌های تاریخی، این بازگشت می‌تواند ظرفیت ژئوپلیتیکی تازه‌ای برای ایران تعریف کند، اما همین امکان نشان می‌دهد که چرا ورود به فاز جنگی برای بسیاری از بازیگران پرهزینه است، چون هزینه بیدار شدن حافظه تاریخی قفقاز از هر دستاورد کوتاه‌مدتی سنگین‌تر خواهد بود.

شاید بد نباشد برخی سلطه‌گران با تکیه بر تکنیک‌های سوخته‌ شده، پیش از آنکه دیر شود، صبر ایران را بی‌دلیل به آزمون نگذارند، چون این ایران، ایران قاجار یا پهلوی نیست که با یک پوتسدام به‌ راحتی در چارچوب طراحی دیگران قرار گیرد.

در همین چارچوب می‌توان فهمید چرا برخی قدرت‌ها بیش از آنکه به جنگ مستقیم بیندیشند، به پروژه تغییر رژیم فکر می‌کنند، زیرا باز شدن این لایه‌های تاریخی و ژئوپلیتیکی در قالب یک جنگ مستقیم با جمهوری اسلامی ایران، می‌تواند معادلاتی را فعال کند که کنترل آن از دست بازیگران بیرونی خارج شود. تغییر رژیم در این معنا، نه صرفاً جابه‌جایی یک دولت، بلکه نشاندن مهره ای است که بی‌چون‌ و چرا با طراحی بیرونی همراه شود و در برابر بازنویسی نقشه، تنها یک پاسخ داشته باشد، چشم.

بنابراین مسئله قفقاز برای ایران، نه صرفاً امنیت، نه صرفاً انرژی، نه صرفاً ترانزیت، بلکه جلوگیری از فعال شدن دومینوی بی‌ثباتی است، اگر این دومینو فعال شود، نه روسیه برنده خواهد بود، نه ترکیه، نه غرب و نه حتی چین. همه وارد یک منطقه پرهزینه خواهند شد که مدیریت آن از کنترل خارج می‌شود.

در این نگاه، قفقاز بیش از آنکه چیزی برای تصاحب باشد، چیزی برای مدیریت ناپایداری است و هر قدرتی که بخواهد آن را به یک پروژه انحصاری تبدیل کند، در واقع خودش را در معرض هزینه‌های فرسایشی قرار می‌دهد.

ایران دقیقاً روی همین نقطه ایستاده است، نه برای قفل کردن منطقه، نه برای گسترش نفوذ، بلکه برای جلوگیری از تبدیل شدن آن به آزمایشگاه یک نظم تک‌نسخه‌ای.

و شاید نکته‌ای که کمتر گفته می‌شود این است:
قفقاز نه جایی برای پیروزی سریع است و نه جایی برای حذف پایدار.
این منطقه حافظه دارد و حافظه‌های ژئوپلیتیکی را نمی‌شود با قرارداد پاک کرد.

اگر بخواهیم این تغییر جایگاه تاریخی را کامل ببینیم، باید از قاجار عبور کنیم و به دوره پهلوی نیز اشاره کنیم، در دوره قاجار، ایران عملاً در منطق توازن ضعف میان امپراتوری‌ها تعریف می‌شد، قراردادهایی چون ترکمانچای و گلستان نشان دادند که ایران بیشتر موضوع تقسیم بود تا بازیگر طراحی، در دوره پهلوی، اگرچه پروژه دولت ‌سازی مدرن آغاز شد، اما در سطح ژئوپلیتیکی، ایران همچنان در چارچوب امنیتی قدرت‌های بزرگ تعریف می‌شد، حتی در موضوعاتی مانند نقش ایران در ترتیبات امنیتی منطقه و حمایت از پروژه‌های پیرامونی نظیر جدایی بحرین  از ایران در دهه ۱۹۷۰، تصمیم‌ها عمدتاً در هماهنگی با معماری غربی اتخاذ می‌شد، یعنی ایران قدرت منطقه‌ای بود، اما نه طراح مستقل شبکه، بلکه بخشی از طراحی کلان بلوک غرب.

در هر دو دوره، مسئله اصلی نه ضعف مطلق، بلکه بی‌اثر بودن نسبی حاکمیت ایران در بازچینی‌های بزرگ قدرت بود، ایران می‌توانست نقش منطقه‌ای ایفا کند، اما در لحظه‌های تعیین‌کننده نظم جهانی، جایگاهش تابع تصمیم‌های بیرونی باقی می‌ماند.   

تفاوت دوره فعلی در این است که ایران دیگر صرفاً بازوی منطقه‌ای یک نظم بیرونی نیست، بلکه تلاش می‌کند خود را به‌ عنوان یک گره مستقل در شبکه اوراسیا تثبیت کند، نه وابسته به طراحی مسکو، نه حل‌ شده در مدار واشنگتن و نه تابع پروژه‌های آنکارا.

این همان جهشی است که از ایرانِ نقش‌پذیر به ایرانِ نقش‌محور تعبیر می‌شود، طبیعی است که چنین جهشی بدون هزینه نباشد، هر نظمی که بر اساس کنترل مسیرها، انرژی و پول ساخته شده باشد، نسبت به افزایش وزن شبکه‌ای یک بازیگر تاریخی حساس می‌شود.

و اما پرسش عمیق ‌تر این است که چرا در طول تاریخ، قدرت‌های مسلط جهانی ، با هر نام، هر پرچم و هر ایدئولوژی، با ایران، فارغ از نوع حکومت آن، اصطکاک داشته‌اند و (شاید) خواهند داشت ؟

پاسخ را نه باید در ماهیت نظام‌های سیاسی تهران جست ‌وجو کرد و نه در تقابل‌های صرفاً ایدئولوژیک، بلکه در جغرافیا و جایگاه شبکه‌ای ایران باید فهمید، ایران در چهارراه اتصال شرق و غرب و هم ‌زمان در محور پیوند شمال و جنوب اوراسیا قرار دارد، سرزمینی که به خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و شبه ‌قاره دسترسی زمینی پیوسته دارد و می‌تواند انرژی، کالا و حتی پول را میان این حوزه‌ها جابه‌جا کند.

در قرن نوزدهم، رقابت روسیه تزاری و بریتانیا بر سر ایران بخشی از بازی بزرگ بود و مسئله اصلی نه ساختار حکومت قاجار، بلکه کنترل مسیرهای ارتباطی با هند و آسیای مرکزی بود، در قرن بیستم نیز، حتی در دوران پهلوی که ایران در اردوگاه غرب تعریف می‌شد، باز هم نقطه تنش از میان نرفت، کودتای ۱۳۳۲ حول مسئله نفت و کنترل جریان آن رخ داد، نه صرفاً حول اختلاف سیاسی.

در دوره‌ جمهوری اسلامی ، نیز فشارهای مالی، تحریم‌های بانکی و محدودسازی فناوری، عمدتاً بر گلوگاه‌های انرژی و شبکه‌های اتصال متمرکز بوده‌اند، این الگوی تکرارشونده نشان می‌دهد مسئله اصلی نقشه است، نه حکومت.

هر زمان ایران کوشیده نقش مستقل‌ تری در معماری منطقه‌ای ایفا کند، با واکنش مواجه شده است ، تفاوت ایران امروز با ایران قاجار یا حتی پهلوی در این است که دیگر صرفاً یک قلمرو ژئوپلیتیکی نیست، بلکه در حال تبدیل شدن به یک بازیگر ژئو‌اقتصادی چندمسیره است، از فعال‌ سازی کریدور شمال – جنوب و پیوندهای اوراسیایی گرفته تا حضور در ترتیباتی چون بریکس و سازمان همکاری شانگهای و تلاش برای متنوع‌ سازی ابزارهای مالی و انرژی.

این تحول به معنای خروج تدریجی از نقش تابع شبکه و حرکت به سوی گره فعال شبکه است و همین تغییر نقش، به ‌طور طبیعی تنش تولید می‌کند، زیرا در هر معماری انحصاری، گره مستقل یک عامل اخلال محسوب می‌شود.

بنابراین آنچه دیده می‌شود بیش از آنکه عصبانیت ایدئولوژیک باشد، واکنش سیستمی برای افزایش هزینه استقلال شبکه‌ای است از مسیر تحریم مالی، فشار امنیتی منطقه‌ای، محدودسازی تکنولوژیک یا جنگ روایت‌ها.

در این چارچوب، تقابل با ایران تاریخی است نه مقطعی و ژئوپلیتیکی است نه صرفاً سیاسی، زیرا هر قدرتی که بخواهد اوراسیا را یک‌ دست مدیریت کند، ناگزیر باید ایران را یا با خود هماهنگ کند یا بی‌اثر سازد و درست در همین نقطه است که ایرانِ امروز با ایرانِ مطیعِ دوره‌های پیشین تفاوت پیدا می‌کند، مسئله دیگر بقا نیست، مسئله جایگاه در شبکه است.

در پایان ، در منطق قدرت‌های مسلط جهانی، وقتی یک کشور از واحد قابل مدیریت به بازیگر نقش ‌محور تبدیل می‌شود، به ‌طور طبیعی وارد چرخه مهار می‌گردد، این چرخه مهار یک ‌باره و ناگهانی نیست، لایه ‌به‌ لایه و مرحله ‌به‌ مرحله طراحی می‌شود، نخستین سطح، فشار اقتصادی است، تحریم، محدودسازی دسترسی مالی، اخلال در زنجیره‌های تجارت و افزایش هزینه تعامل خارجی، هدف این مرحله ساده است۷ بالا بردن هزینه بازیگری مستقل تا کشور هدف ناچار شود در محاسبات خود عقب‌ نشینی کند.

اگر این ابزار کافی نباشد، سطح دوم فعال می‌شود، بی‌ثبات‌سازی ادراکی و اجتماعی، جنگ رسانه‌ای، عملیات روانی، برجسته ‌سازی شکاف‌های داخلی، تقویت گسل‌های اجتماعی و فرسایش اعتماد عمومی، در این مرحله، هدف فروپاشی مستقیم نیست، هدف فرسودگی تدریجی و کاهش انسجام تصمیم‌ گیری است تا کشور از درون تضعیف شود و در نظم منطقه ‌ای به یک عامل کم‌اثر تبدیل گردد.

چنانچه این دو مرحله نیز به نتیجه مطلوب نرسد، پروژه تغییر رژیم وارد دستور کار می‌شود، نه لزوماً به معنای تغییر صرفِ چهره‌های سیاسی، بلکه تغییر ساختاری در جهت تولید یک حکومت مطیع، هماهنگ و حرف‌ گوش‌کن، در این سطح، مسئله اصلی حذف کامل کشور از صحنه نیست، بلکه بازگرداندن آن به جایگاه واحد تابع است، واحدی که در معماری منطقه ‌ای نقش مستقل ایفا نکند و در طراحی مسیرها، انرژی و توازن ژئوپلیتیکی مطالبه ‌گر نباشد.

اگر حتی این پروژه نیز با مقاومت ساختاری مواجه شود و کشور هدف همچنان در جایگاه نقش‌ محور باقی بماند، آنگاه فشار منطقه‌ای، محاصره امنیتی و فعال‌ سازی گره‌های تنش پیرامونی تشدید می‌شود، ایجاد بحران‌های کنترل‌شده در همسایگی، افزایش نااطمینانی محیطی و بالا بردن ریسک تعامل با آن کشور، بخشی از این مرحله است، هدف همچنان حذف مستقیم نیست، بلکه بی‌اثر کردن تدریجی در نظم منطقه‌ای است.

و درنهایت، اگر تمام این سطوح به نتیجه نرسد، آخرین ابزار در ادبیات قدرت باقی می‌ماند، گزینه نظامی،نه لزوماً به‌عنوان مطلوب ترین راه، بلکه به‌عنوان نهایی ‌ترین ابزار اجبار، حتی اگر بی‌ برنامگی درون آن عریان باشد، حتی اگر هزینه‌های غیرقابل ‌پیش ‌بینی انرژی، بازارهای مالی و توازن‌های منطقه‌ای آشکار باشد، این گزینه در سطح نظری کنار گذاشته نمی‌شود.

اما اجرای آن علیه کشوری با عمق جغرافیایی، شبکه منطقه‌ای، ظرفیت نامتقارن و جایگاه گره‌ای در اتصال اوراسیا، به‌شدت پرریسک و غیرخطی است، جنگ در چنین سناریویی می‌تواند به زنجیره‌ای از شوک‌های انرژی، ارزی و امنیتی و حتی مرزی تبدیل شود که کنترل آن برای هیچ بازیگری ساده نیست.

در این چارچوب، مسئله صرفاً اختلاف ایدئولوژیک یا تضاد سیاسی نیست، مسئله جایگاه شبکه‌ای است، ایرانی که از وضعیت امتیازدهنده و منفعل تاریخی فاصله گرفته و خود را به‌عنوان پارامتر مؤثر در معادلات انرژی، مسیر و توازن منطقه‌ای تعریف می‌کند، به‌ طور طبیعی وارد مدار مهار می‌شود.

هدف اصلی، حذف فیزیکی کشور نیست، هدف، بی‌اثر کردن آن در نظم منطقه‌ای و جهانی است، اگر این بی‌اثر کردن با تحریم شدنی باشد، همان ادامه می‌یابد، اگر با ناپایداری داخلی شدنی باشد، آن مسیر تقویت می‌شود، اگر با تغییر رژیم مطیع ممکن باشد، آن پروژه فعال می‌شود و اگر هیچ‌ کدام کارگر نیفتد، حتی گزینه نظامی نیز از روی میز نظری حذف نمی‌شود.

این تقابل، تقابل بر سر نقشه است، نه صرفاً بر سر یک دولت، و تقابل بر سر نقشه، همواره سخت‌ تر، طولانی ‌تر و عمیق ‌تر از تقابل بر سر یک قرارداد یا یک حاکمیت مقطعی است.

[1] پوتسدام، ایران و مسئله (منافع شوروی در شمال ایرانی)

کنفرانس پوتسدام (ژوئیه– آگوست ۱۹۴۵) نشستی میان آمریکا، بریتانیا و اتحاد شوروی بود که پس از شکست آلمان، درباره نظم پساجنگ اروپا تصمیم‌گیری کرد، در این کنفرانس، آلمان به مناطق اشغالی تقسیم شد، چارچوب خلع سلاح و نازی ‌زدایی تعیین گردید و عملاً نفوذ شوروی در اروپای شرقی پذیرفته شد.

موضوع ایران به‌ طور مستقیم محور رسمی توافقات پوتسدام نبود، اما در فضای کلی توافق‌های پساجنگ، منطق حوزه‌های نفوذ تثبیت شد، منطقی که در عمل به شوروی امکان داد حضور و فشار خود را در شمال ایران پس از جنگ جهانی دوم ادامه دهد.

در آن مقطع، ایران کشوری بود که در سال ۱۹۴۱ توسط متفقین اشغال شده بود و طبق توافق، قرار بود نیروهای خارجی پس از پایان جنگ خاک ایران را ترک کنند، با این حال، ارتش شوروی در شمال ایران باقی ماند و از شکل‌ گیری دولت‌ های خودمختار در آذربایجان و کردستان حمایت کرد.

(بحران آذربایجان ۱۳۲۵ خورشیدی( ایران، تحت حاکمیت محمدرضا شاه پهلوی) در فضای پس از پایان جنگ جهانی دوم شکل گرفت، زمانی که نیروهای اتحاد جماهیر شوروی در شمال ایران و نیروهای بریتانیا در جنوب حضور داشتند. بر اساس توافق متفقین، همه نیروهای خارجی باید ظرف شش ماه خاک ایران را ترک می‌کردند، بریتانیا خارج شد، اما شوروی در شمال باقی ماند. هم‌ مان در آذربایجان ایران حکومتی محلی با عنوان «فرقه دموکرات آذربایجان» به رهبری سید جعفر پیشه‌ وری تشکیل شد که با حمایت سیاسی و نظامی شوروی اعلام خود مختاری کرد و در کردستان نیز جمهوری مهاباد شکل گرفت. هدف شوروی تثبیت نفوذ راهبردی، ایجاد منطقه حائل در مرزهای جنوبی خود و کسب امتیاز نفت شمال ایران بود. دولت مرکزی ایران موضوع را به سازمان ملل متحد ارجاع داد که نخستین شکایت رسمی یک کشور پس از جنگ به شمار می‌رفت. این بحران به یکی از نخستین تقابل‌های جدی میان ایالات متحده آمریکا و شوروی تبدیل شد و با فشار دیپلماتیک دولت هری ترومن، شوروی ناچار به عقب‌ نشینی گردید، سپس ارتش ایران وارد تبریز شد و حکومت پیشه‌ وری سقوط کرد، رخدادی که بسیاری آن را آغاز عملی دوران جنگ سرد می‌دانند.)

 این وضعیت، ایران را در موقعیتی قرار داد که بدون آنکه طرف اصلی تصمیم‌ سازی‌های قدرت‌های بزرگ باشد، در معرض پیامدهای توافقات آنان قرار گرفت، از این منظر، ایران در نظم پساجنگ، بیش از آنکه بازیگر باشد، موضوع چانه ‌زنی بود، کشوری که میان ملاحظات امنیتی شوروی و محاسبات آمریکا و بریتانیا گرفتار شد.

بنابراین وقتی در ادبیات ژئوپلیتیک از ، امتیاز پوتسدامی، سخن گفته می‌شود، اشاره به همان الگوی تقسیم غیررسمی حوزه‌های نفوذ است که در آن، منافع یک قدرت بزرگ در جغرافیایی خاص به رسمیت شناخته می‌شود، حتی اگر آن جغرافیا کشوری مستقل باشد.

تجربه ایران در سال‌های ۱۳۲۴–۱۳۲۵ نمونه‌ ای از همین وضعیت بود، جایی که منافع شوروی در شمال ایران به‌ عنوان واقعیتی ژئوپلیتیک مطرح شد و ایران، در میانه بازی قدرت‌ها، ناگزیر برای بازیابی حاکمیت کامل خود به چانه ‌زنی دیپلماتیک و فشار بین‌ المللی متوسل شد.

با توجه به اینکه بحث بر سر پوتسدام ۱۹۴۵ است، دکتر رضوانی در کتاب «نفت من، هویت من» و به‌ ویژه در پادکست شماره ۳۶، میان این مقطع و پوتسدام ۱۹۱۱ یک پیوند تحلیلی برقرار می‌کند.

او توضیح می‌دهد که اگرچه کنفرانس ۱۹۴۵ مربوط به پایان جنگ جهانی دوم و بازآرایی اروپا بود، اما منطق حاکم بر آن، یعنی تنظیم حوزه‌های نفوذ میان قدرت‌های بزرگ، ریشه‌ای قدیمی‌تر دارد که نمونه روشن آن را می‌توان در پوتسدام ۱۹۱۱ دید.

به تعبیر دکتر رضوانی، در سال ۱۹۱۱ (ایران تحت حاکمیت احمدشاه قاجار) هنگامی که آلمان و روسیه بر سر پروژه راه‌آهن برلین –بغداد (پروژه ای که باعث سقوط عثمانی – ترکیه امروزی – و روی کار امدن آتاتورک شد) و توازن قدرت در بالکان مذاکره کردند، شمال ایران عملاً به بخشی از بده‌بستان ژئوپلیتیکی تبدیل شد، یعنی منافع ایران در چارچوب رقابت قدرت‌ها تعریف شد، نه در چارچوب اراده ملی خود ایران.

از نگاه او، همین الگو در ۱۹۴۵ نیز تکرار شد، قدرت‌های پیروز جنگ جهانی دوم پشت درهای بسته درباره نظم جدید تصمیم گرفتند و ایران، که در آن زمان تحت حاکمیت محمدرضاشاه پهلوی و در وضعیت اشغال متفقین قرار داشت، بار دیگر در معرض منطق تنظیم موازنه بدون حضور مؤثر قرار گرفت، وضعیتی که بعدها در بحران آذربایجان ۱۳۲۵ خورشیدی خود را نشان داد.

بنابراین، دکتر رضوانی پیوند میان پوتسدام ۱۹۱۱ (دوره قاجار) و پوتسدام ۱۹۴۵ (دوره پهلوی) را نه در جزئیات حقوقی، بلکه در منطق امپراتوری‌ها می‌بیند، منطقی که در آن جغرافیاهای راهبردی همچون ایران، در بزنگاه‌های تاریخی، به صحنه تنظیم موازنه میان قدرت‌های بزرگ تبدیل می‌شوند ، مگر آنکه خود به بازیگری فعال در معماری منطقه‌ای بدل شوند و از همین منظر می‌توان گفت برای قدرت‌های سلطه‌گر، نوع حاکمیت در ایران تعیین‌کننده نیست، آنچه اهمیت دارد بی‌اثر بودن یا اثرگذار بودن ایران در معادله اتصال و توازن است.

[2]جنگ پنهانِ خطوط لوله در قفقاز -Baku–Tbilisi–Ceyhan (BTC)

دکتر رضوانی در کتاب ،نفت من، هویت من، خط لوله Baku–Tbilisi–Ceyhan (BTC)  را نه یک پروژه اقتصادی ، بلکه فاز عملیاتیِ جنگ ژئوپلیتیک خزر معرفی می‌کند، جنگی که از اواخر  دهه ۱۹۹۰ با طراحی دقیق سیاسی، امنیتی و انرژی آغاز شد.

در سال ۱۹۹۸، هم ‌زمان با آماد ه‌سازی دولت کلینتون برای مداخله در بالکان، دو چهره کلیدی برای بازطراحی استراتژی انرژی قفقاز منصوب شدند: ریچارد مورنینگ ‌استار به‌عنوان معمار دیپلماسی انرژی خزر و مت برایزا به ‌عنوان هماهنگ ‌کننده عملیاتی این پروژه. ایده مرکزی آنان ساده اما عمیق بود، ایجاد خطوط لوله‌ ای مستقل از روسیه که نفت خزر را از مسیر قفقاز جنوبی به اروپا منتقل کند و مسکو و تهران را از معادله خارج سازد.

BTC پایپ لاین ، در همین چارچوب شکل گرفت، خط لوله ‌ای که نفت باکو را از آذربایجان، از طریق گرجستان، به بندر جیهان ترکیه منتقل می‌کرد. این پروژه به تعبیر بسیاری،سیاسی ‌ترین خط لوله جهان، بود، زیرا هدفش فقط انتقال انرژی نبود، بلکه بازنویسی موازنه قدرت در اوراسیا بود. مورنینگ‌ استار و برایزا روابط نزدیکی با چهره‌هایی چون دیک چنی و ریچارد پرل داشتند، شبکه‌ای که انرژی، امنیت و سیاست خارجی آمریکا را به هم گره می‌زد.

در کتاب دکتر رضوانی (نفت من ، هویت من) ، هم ‌زمانی تثبیت BTC با تحولات سیاسی قفقاز جنوبی تصادفی نبود، امنیت یک خط لوله به امنیت سیاسی دولت‌های مسیر وابسته است و همین وابستگی، بستر تحولات موسوم به انقلاب‌های رنگی را در گرجستان و پیرامون آن فراهم کرد.

از منظر ژئو‌اقتصادی، ارقام ذخایر خزر نیز نقش کلیدی داشتند، در سال ۱۹۹۸ وزارت خارجه آمریکا برآوردی نزدیک به ۲۰۰ میلیارد بشکه نفت و گاز برای منطقه خزر منتشر کرد، رقمی که آن را در رده بزرگ ‌ترین ذخایر دست ‌نخورده جهان قرار می‌داد، این حجم ذخیره، در مقایسه با ۲۱ میلیارد بشکه ذخایر آمریکا یا ۱۶ میلیارد بشکه دریای شمال، خزر را به جایزه اوراسیایی تبدیل کرد.

در همان زمان، شرکت‌هایی چون BP-Amoco و Chevron سهم‌های کلان در قزاقستان و آذربایجان به‌ دست آوردند و تا اوایل دهه ۲۰۰۰، خزر عملاً به حوزه نفوذ انرژی آنگلو – آمریکایی بدل شد، تنها ایران خارج از این معماری باقی ماند. در این میان، چالش اصلی واشنگتن، ایجاد مسیر امنی بود که روسیه را دور بزند، اینجا بود که زبیگنیو برژینسکی به‌عنوان لابی ‌گر ژئوپلیتیکی پروژه وارد شد و BTC را به نماد عملی ، بازی بزرگ دوم، تبدیل کرد، بازی‌ای که نه بر سر اشغال خاک، بلکه بر سر طراحی مسیرها بود.

در چارچوب تحلیلی دکتر رضوانی، BTC  اثبات کرد که در قرن بیست ‌و یکم، کنترل خطوط لوله می‌تواند هم‌ سنگ پایگاه‌های نظامی در تغییر موازنه قدرت باشد، قفقاز دیگر حاشیه فروپاشی شوروی نبود، به مفصل اتصال انرژی، امنیت و مهندسی سیاسی بدل شد. نتیجه‌گیری کتاب روشن است: BTC فقط یک خط لوله نبود، بلکه الگویی برای نشان دادن این حقیقت بود که هرکس مسیر را طراحی کند، معماری قدرت را طراحی کرده است.

پیامد راهبردی این تجربه برای جمهوری اسلامی ایران عمیق بود، تثبیت کریدوری که عمداً ایران را دور می‌زد، به تهران نشان داد که حذف از مسیر می‌تواند بدون جنگ و بدون اشغال نظامی رخ دهد. از همین رو، در منطق امنیتی جمهوری اسلامی، قفقاز دیگر یک پرونده قابل معامله در قالب توافق‌های پشت ‌پرده شبیه پوتسدام نیست، تجربه BTC به این جمع‌ بندی انجامید که هرگونه پذیرش حوزه نفوذ انحصاری برای یک قدرت بزرگ، می‌تواند به حذف تدریجی ایران از معماری اتصال اوراسیا بینجامد، به همین دلیل، تهران امروز نسبت به هر امتیاز پوتسدامی حساس است و تلاش می‌کند اجازه ندهد بار دیگر طراحی مسیرها، جایگاه تاریخی ایران را به حاشیه براند.

[3] بازی بزرگ، از افغانستان تا قفقاز

مفهوم بازی بزرگ نخستین‌ بار در ادبیات قرن نوزدهم برای توصیف رقابت امپراتوری بریتانیا و روسیه تزاری بر سر آسیای مرکزی و افغانستان به‌کار رفت، رقابتی که به تعبیر رودیارْد کیپْلینگ، جنگی خاموش برای کنترل گذرگاه هند بود.

اما همان‌ گونه که دکتر رضوانی در پادکست ۳۶ کتاب «نفت من، هویت من» با عنوان  برلین در حلقه آتش توضیح می‌دهد، بازی بزرگ هرگز صرفاً درباره سرزمین نبود، درباره طراحی توازن قدرت و مهار رقیب در گره‌های ژئوپلیتیکی بود.

در اواخر دهه ۱۸۸۰ و اوایل قرن بیستم، با شکل‌ گیری آنتانت کُردیال (توافق سیاسی–استعماری میان بریتانیا و فرانسه ، که در آپریل ۱۹۰۴ امضا شد.) میان بریتانیا و فرانسه و سپس توافق ۱۹۰۷ میان لندن و سن‌ پترزبورگ، رقابت دیرینه روس و انگلیس در آسیای مرکزی به تقسیم حوزه‌های نفوذ انجامید. ایران در این میان به منطقه‌ای تقسیم ‌شده بدل شد، شمال در حوزه نفوذ روسیه، جنوب در حوزه نفوذ بریتانیا و در ادامه، قرارداد پوتسدام ۱۹۱۱ میان آلمان و روسیه نیز حقوق روسیه در شمال ایران را به رسمیت شناخت.

به تعبیر دکتر رضوانی، این لحظه یکی از نقاط عریان مظلومیت ژئوپلیتیکی ایران بود، جایی که قدرت‌های بزرگ بدون حضور ایران، درباره سرزمین و منافعش توافق می‌کردند.

در پادکست ۳۶،کتاب نفت من هویت من ،  دکتر رضوانی تأکید می‌کند که این الگو ، تقسیم حوزه نفوذ برای مهار رقیب ، بعدها به جنگ جهانی اول و واژگونی نظام‌های امپراتوری انجامید، بالکان، راه‌آهن برلین – بغداد، انقلاب ترک‌های جوان و دسیسه‌های اطلاعاتی بریتانیا همگی حلقه‌های همان بازی بزرگ بودند،به بیان او، آنچه در قرن نوزدهم بر سر گذرگاه افغانستان رخ داد، در اوایل قرن بیستم بر سر ایران و عثمانی تکرار شد، رقابت بر سر گره‌های اتصال.

در نگاه دکتر رضوانی، بازی بزرگ دوم امروز در قفقاز جریان دارد، تفاوت آن با نسخه قرن نوزدهم این است که رقابت دیگر بر سر اشغال سرزمین نیست، بلکه بر سر طراحی مسیرها  و  کریدورهاست.

اگر در گذشته افغانستان کلید هند بود، امروز زنگزور، BTC  و کریدورهای شرق –غرب کلید اتصال اوراسیاست، تجربه تاریخی تقسیم ایران در بازی بزرگ نخست، به تهران این آگاهی را داده است که هرگونه پذیرش حوزه نفوذ انحصاری در قفقاز، می‌تواند بازتولید همان الگوی قدیمی باشد، الگویی که در آن ایران موضوع تصمیم بود، نه طرف تصمیم.

از همین رو، در چارچوب تحلیلی دکتر رضوانی، سیاست امروز جمهوری اسلامی در قفقاز واکنشی احساسی نیست، بلکه نتیجه یک حافظه تاریخی است، حافظه‌ای که از قراردادهای بدون حضور ایران آغاز شد و به درک این اصل انجامید که در عصر کریدورها، حذف از مسیر به‌ معنای حذف از قدرت است. قفقاز در این معنا، امتداد همان بازی بزرگ است، اما این‌ بار با بازیگری که دیگر نمی‌خواهد موضوع توافق باشد، بلکه می‌خواهد در طراحی شبکه باقی بماند.

[4] برای تبیین لایه جنگ ترکیبیِ مسیرمحور و پیوند میان امنیتی‌سازی، خطوط لوله و مهندسی ژئوپلیتیک اتصال، بنگرید به کتاب  نفت من، هویت من، به ‌ویژه فصل دولت اسلامی و هژمون گمشده و همچنین تحلیل جنگ خط لوله قفقاز، در این بخش‌ها، دکتر رضوانی ،نشان می‌دهد چگونه ابزارهای امنیتی، جا به ‌جایی جمعیت و بی‌ثبات‌سازی هدفمند می‌توانند در خدمت بازآرایی کریدورهای انرژی و تغییر هندسه اتصال اوراسیا قرار گیرند، به‌گونه‌ای که ریسک امنیتی نه صرفاً پیامد بحران، بلکه متغیری در مهندسی مسیر و کنترل شبکه تلقی می‌شود.