From 1907 to CENTO: The Continuity of the Logic of Containing Iran in the Transition from the Westphalian Order to the Age of Networks

از ۱۹۰۷ تا سنتو، تداوم منطق مهار ایران در گذار از نظم وستفالیایی به عصر شبکه‌ها

اگر ژئوپلیتیک ایران را بر اساس تغییر رژیم‌ ها یا دولت‌ها تحلیل کنیم، تصویر تکه‌ تکه به ‌دست می‌آید، اما اگر آن را در قالب «الگوی مهار» و «معماری توازن قدرت» بخوانیم، یک خط ممتد و پیوسته از آغاز قرن بیستم تا امروز آشکار می‌شود.

نقطه عزیمت این خط را باید در ۳۱ آگست ۱۹۰۷ جست ‌وجو کرد، توافق انگلو– روسی[1]  که ایران را بدون حضور رسمی خود به سه حوزه نفوذ تقسیم کرد.

این توافق نه صرفاً یک تقسیم سیاسی، بلکه تثبیت نگاه ژئوپلیتیکی به ایران به‌عنوان «فضای حائل» میان قدرت خشکی روسیه و قدرت دریایی بریتانیا بود، ایران در این چارچوب، موضوع تنظیم توازن شد، نه طراح آن.

این الگو در ۱۹۴۱ تکرار شد، اشغال ایران توسط بریتانیا و شوروی در جنگ جهانی دوم، اما بحران واقعی در ۱۹۴۶ شکل گرفت، زمانی که نیروهای شوروی خروج از شمال ایران را به امتیاز نفت مشروط کردند، بحران آذربایجان در شورای امنیت سازمان ملل ثبت شد و نخستین رویارویی رسمی جنگ سرد را رقم زد، این مقطع نشان داد ایران می ‌تواند به میدان مستقیم آزمون توازن قدرت میان واشنگتن و مسکو بدل شود، از همین جاست که مفهوم «ایران به ‌مثابه گره» قابل فهم می‌شود.

در ۱۹۵۵، پیمان بغداد[2] شکل گرفت و پس از خروج عراق در ۱۹۵۸ به «سازمان پیمان مرکزی» یا سنتو (CENTO) تغییر نام داد، اهمیت سنتو در این بود که ایران را در معماری مهار شوروی قرار داد، این پیمان در کنار ناتو در غرب و سیتو در شرق، کمربند جنوبی مهار را تکمیل می‌کرد.

ایران در این ساختار نقش اتصال ترکیه به پاکستان و ایجاد عمق راهبردی علیه شوروی را بر عهده داشت، از منظر نظریه ریملند نیکلاس اسپایکمن (۱۹۴۲)، [3] ایران در یکی از حساس‌ ترین بخش‌های پیرامون اوراسیا قرار داشت، منطقه‌ای که کنترل آن به معنای تنظیم توازن در برابر قلب زمین مک‌کیندر بود، بنابراین سنتو صرفاً یک پیمان امنیتی نبود، تثبیت جایگاه ساختاری ایران در کمربند مهار بود.

سنتو به‌عنوان نخستین مهار رسمی ساختاری ایران

پیمان بغداد در ۲۴ فوریه ۱۹۵۵ میان ترکیه و عراق امضا شد و ایران در نوامبر همان سال به آن پیوست، بریتانیا نیز به ‌سرعت عضو شد و ایالات متحده اگرچه رسماً عضو کامل نبود، اما از طریق کمیته‌های نظامی و همکاری‌های امنیتی عملاً ستون پشتیبان آن محسوب می‌شد، اسناد وزارت خارجه آمریکا در مجموعه  FRUSنشان می‌دهد که هدف اصلی این پیمان ایجاد کمربند بازدارندگی جنوبی در برابر اتحاد جماهیر شوروی بود، پس از کودتای ۱۹۵۸ عراق و خروج بغداد، سازمان در ۱۹۵۹ به «CENTO» تغییر نام داد و مقر آن به آنکارا منتقل شد.

ساختار سنتو صرفاً سیاسی نبود، شبکه‌ای از همکاری‌های اطلاعاتی، مانورهای مشترک نظامی، تبادل داده‌های راداری و پروژه‌های زیرساختی نظیر خطوط ارتباطی و جاده‌های استراتژیک را شامل می‌شد.

ایران در این چارچوب نه‌ تنها یک عضو عادی، بلکه حلقه اتصال جغرافیایی میان آناتولی و شبه‌ قاره محسوب می‌شد، اما اهمیت آن صرفاً نظامی نبود، ریشه در انرژی داشت.

از ۱۹۰۹ که نفت ایران وارد محاسبات راهبردی بریتانیا شد و نیروی دریایی این کشور، که ستون فقرات امپراتوری دریایی بود،[4]  عملاً به سوخت نفت وابسته گردید، خلیج فارس و مسیرهای انتقال انرژی به بخشی از امنیت حیاتی غرب تبدیل شدند، بنابراین، سنتو فقط یک کمربند بازدارندگی نظامی نبود، تضمین تداوم دسترسی غرب به مسیرهای نفتی و کنترل گره‌های انتقال انرژی در پیرامون جنوبی شوروی بود، موقعیت ایران امکان مهار دسترسی بالقوه شوروی به آب‌های گرم را فراهم می‌کرد و هم ‌زمان جریان نفت خلیج فارس را در مدار غرب تثبیت می‌نمود.

واکنش رسمی شوروی به شکل‌ گیری سنتو بسیار تند بود، بیانیه‌های وزارت خارجه شوروی در سال‌های ۱۹۵۵ و ۱۹۵۶ این پیمان را ائتلافی تهاجمی در مرزهای جنوبی اتحاد شوروی توصیف کردند و مطبوعات رسمی مسکو آن را بخشی از سیاست محاصره سرمایه‌داری دانستند، اما این اعتراض فقط به حضور نظامی غرب محدود نبود، مسئله عمیق ‌تر به انرژی و طلا[5] بازمی‌گشت.

روسیه تاریخی طولانی در حساسیت نسبت به مسیرهای انتقال منابع دارد، از رقابت بر سر طلای آسیای میانه و قفقاز گرفته تا دسترسی به مسیرهای صادرات انرژی، از منظر مسکو، سنتو حلقه‌ای بود که نه ‌تنها جنوب شوروی را از نظر نظامی محدود می‌کرد، بلکه می‌توانست مسیرهای بالقوه انتقال انرژی و حتی جریان‌های مالی مبتنی بر طلا و ارزهای غربی را در مدار رقیب تثبیت کند، در نگاه کرملین، این پیمان تکرار همان منطقی بود که در ۱۹۰۷ ایران را به منطقه نفوذ تقسیم کرده بود، با این تفاوت که اکنون به‌ جای توازن بریتانیا و روسیه تزاری، با رهبری ایالات متحده بازتولید می‌شد و ابعاد انرژی آن بسیار پررنگ‌تر بود.

به این ترتیب، سنتو نخستین نمونه مهار رسمی و نهادی ‌شده ایران در قالب یک کمربند امنیتی بود، اما این کمربند صرفاً نظامی نبود، انرژی‌محور و شبکه‌محور بود، مدلی که نشان داد ایران نه صرفاً یک کشور منطقه‌ای، بلکه یک قطعه کلیدی در طراحی ژئوپلیتیک اوراسیاست، جایی که کنترل مسیرهای نفت، جریان‌های مالی و دسترسی به آب‌های گرم به‌هم گره می‌خورند و توازن قدرت را شکل می‌دهند.

فروپاشی سنتو در ۱۹۷۹ با انقلاب ایران، یک حلقه کلیدی از کمربند مهار را حذف کرد، اما این حذف به معنای پایان الگو نبود، در ۱۹۹۱ با فروپاشی اتحاد شوروی، جهان وارد نظم تک ‌قطبی شد، در این دوره، مهار شکل رسمی ائتلافی نداشت، بلکه در قالب تحریم، فشار اقتصادی و حضور نظامی منطقه‌ ای بازتعریف شد، ایران در دهه ۱۹۹۰ و اوایل ۲۰۰۰ در محیطی قرار گرفت که ایالات متحده قدرت مسلط جهانی بود و می‌توانست بدون رقیب هم ‌تراز سیاست مهار را اعمال کند.

اما از ۲۰۰۸ به بعد، با بحران مالی جهانی و بازگشت فعال‌ تر روسیه به صحنه بین‌المللی، نشانه‌های گذار به نظم چند قطبی آشکار شد، جنگ گرجستان (۲۰۰۸)[6]، بحران اوکراین (۲۰۱۴) و سپس جنگ گسترده ‌تر ۲۰۲۲ نشان داد که رقابت پیرامون اوراسیا همچنان زنده است.

در این مرحله، سنتو دیگر وجود ندارد، اما منطق آن در قالب حساسیت نسبت به گسترش ترتیبات امنیتی غرب در پیرامون روسیه باقی مانده است، دکترین‌های امنیت ملی روسیه در سال‌های ۲۰۰۰، ۲۰۱۵ و ۲۰۲۱ صراحتاً بر جلوگیری از شکل ‌گیری کمربندهای فشار در پیرامون خود تأکید کرده‌اند.[7]

در چنین چارچوبی، هرگونه بازتعریف پایداررابطه ایران و آمریکا می‌تواند از منظر مسکو یاد آور الگوی سنتو باشد، نه به شکل یک پیمان رسمی، بلکه به شکل پیوند راهبردی که ایران را در مدار غرب تثبیت کند، این حساسیت صرفاً محصول سیاست امروز نیست، ریشه در تجربه تاریخی مهار جنوبی شوروی دارد، روسیه امروز، حتی اگر در قالب ائتلافی مانند سنتو عمل نکند، نسبت به هر ساختار امنیتی که ایران را به غرب نزدیک کند واکنش نشان می‌دهد، زیرا در منطق ریملند، جابه‌جایی یک حلقه می‌تواند توازن کل کمربند را تغییر دهد.

در سطح انرژی نیز، بازگشت کامل ایران به بازار جهانی می‌تواند بر توازن عرضه و مسیرهای ترانزیتی اثر بگذارد، ایران در شبکه کریدورهای شمال جنوب و اتصال اوراسیا به خلیج فارس نقش محوری دارد، در نظم چندقطبی، انرژی و ترانزیت ابزار توازن‌اند، بنابراین، مذاکرات ایران و آمریکا فقط مسئله هسته‌ای نیست، بازتعریف جایگاه ایران در شبکه مهار و رقابت پیرامونی است.

اگر خط تاریخی ۱۹۰۷، ۱۹۴۶، ۱۹۵۵ و ۱۹۷۹ را در کنار تحولات پس از ۲۰۰۸ قرار دهیم، یک نتیجه روشن به دست می‌آید: ایران همواره در مرکز تنظیم توازن قدرت در پیرامون اوراسیا قرار داشته است، سنتو نقطه عطفی در تثبیت این جایگاه بود، اما پایان آن به معنای پایان نقش ساختاری ایران نبود، در نظم چندقطبی، این نقش حتی پیچیده ‌تر شده است، زیرا اکنون نه یک قدرت مسلط، بلکه چند قدرت هم‌ زمان در پیرامون ایران رقابت می‌کنند.

بنابراین، طولانی ‌شدن مذاکرات، پیچیدگی آن و حضور فعال بازیگران مختلف را نمی‌توان صرفاً به اراده یک کشور تقلیل داد، این وضعیت محصول جایگاه ژئوپلیتیکی ایران در معماری توازن اوراسیاست، جایگاهی که از ۱۹۰۷ تا امروز در قالب‌های مختلف بازتولید شده و همچنان در حال بازتعریف است.

از سنتو تا شانگهای، تغییر کمربند مهار به کمربند موازنه

اگر سنتو را نخستین نهاد رسمی مهار ساختاری ایران در قرن بیستم بدانیم، فروپاشی آن در ۱۹۷۹ صرفاً پایان یک پیمان نبود، پایان یک معماری امنیتی در پیرامون جنوبی شوروی بود، اما خلأ ایجادشده باقی نماند، در دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، ایران خارج از هر بلوک رسمی امنیتی قرار گرفت، نه در ناتو، نه در پیمان‌های آسیایی و نه در ساختارهای بازمانده جنگ سرد، این وضعیت اگرچه به معنای خروج از معماری‌های رسمی جنگ سرد بود، اما ایران را وارد مرحله‌ای جدید از رقابت‌های ژئوپلیتیک درمحیط پیرامونی کرد.

پس از فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱، بسیاری تصور کردند که منطق کمربندهای مهار پایان یافته است، اما در عمل، ناتو به شرق گسترش یافت و حوزه‌های نفوذ بازتعریف شدند، روسیه در دهه ۱۹۹۰ در وضعیت ضعف ساختاری قرار داشت، اما از اوایل دهه ۲۰۰۰ با دکترین امنیت ملی جدید (۲۰۰۰) اعلام کرد که گسترش ترتیبات غربی در پیرامون خود را تهدید مستقیم می‌داند، این دقیقاً همان نقطه‌ای است که مفهوم ریملند دوباره فعال می‌شود، ایران در جنوب اوراسیا، نه در قلب زمین مک ‌کیندر، بلکه در پیرامون آن قرار دارد، جایی که رقابت برای کنترل مسیرها، انرژی و دسترسی به آب‌های گرم تعریف می‌شود.

در این چارچوب، سازمان همکاری شانگهای (SCO) که در ۲۰۰۱ تأسیس شد، به تدریج به یک ساختار موازنه‌ای در برابر نظم تک ‌قطبی تبدیل شد، ایران ابتدا در ۲۰۰۵ به‌عنوان عضو ناظر پذیرفته شد و پس از سال‌ها فرآیند حقوقی و سیاسی، در ۲۰۲۳ به عضویت کامل درآمد، این عضویت از نظر ژئوپلیتیک معنایی عمیق دارد: ایران از وضعیت «خلأ امنیتی پساسنتو» وارد یک چارچوب چندجانبه اوراسیایی شد.

اما تفاوت شانگهای با سنتو در ماهیت آن است، سنتو یک پیمان مهار با جهت‌گیری روشن علیه شوروی بود، شانگهای یک سازوکار موازنه در نظم چندقطبی است که رسماً ماهیت ضدکشوری اعلام نمی‌کند، بلکه بر همکاری امنیتی، اقتصادی و مقابله با تهدیدات فراملی تمرکز دارد، در سنتو، ایران حلقه مهار یک قدرت بود، در شانگهای، ایران حلقه اتصال شبکه‌ای میان روسیه، چین، آسیای مرکزی و خلیج فارس است، این تغییر، گذار از «کمربند مهار» به «کمربند موازنه» را نشان می‌دهد.

از منظر نظری، اگر مک‌کیندر را با اسپایکمن و سپس با نظریه ‌پردازان نظم چندقطبی ترکیب کنیم، ایران امروز در نقطه‌ای ایستاده که هم ‌زمان در تقاطع سه محور قرار دارد:

۱– محور خشکی اوراسیا (روسیه و آسیای مرکزی)

 

۲- محور دریایی انرژی (خلیج فارس و آب‌های آزاد)

۳-  محور ترانزیتی شمال – جنوب و شرق – غرب

این سه محور، ایران را به گره شبکه‌ای تبدیل کرده‌اند، گره‌ای که حذف آن معادل بی‌ثباتی کل پیرامون است، در چنین شرایطی، بازتعریف رابطه ایران با هر یک از قدرت‌های بزرگ، اثر شبکه‌ای دارد، اگر در دهه ۱۹۵۰ عضویت ایران در سنتو بخشی از کمربند مهار شوروی بود، امروز عضویت در شانگهای بخشی از موازنه در برابر نظم غرب‌ محور است، این تغییر نشان می‌دهد که ایران نه صرفاً موضوع رقابت، بلکه قطعه‌ای تعیین‌ کننده در هندسه رقابت است.

اما نکته مهم ‌تر این است که منطق مهار هرگز کاملاً از میان نرفته است، فقط شکل آن تغییر کرده است، در نظم چندقطبی، مهار دیگر خطی و رسمی نیست، بلکه لایه ‌مند و شبکه‌ای است، ایران ممکن است هم ‌زمان در چارچوب‌های مختلف همکاری کند و در عین حال موضوع رقابت باقی بماند، این همان پیچیدگی ساختاری است که مذاکرات پیرامون ایران را طولانی و چندلایه می‌کند.

از ۱۹۰۷ تا سنتو، از فروپاشی آن تا شانگهای، یک اصل ثابت باقی مانده است: ایران در مرکز بازتعریف توازن قدرت اوراسیا قرار دارد، در گذشته، این جایگاه در قالب کمربند مهار تعریف می‌شد، امروز در قالب موازنه چند قطبی، اما در هر دو حالت، ایران «حاشیه» نیست، نقطه اتصال است.

ایران به‌ مثابه «گره پایدار» در معماری توازن اوراسیا

اگر از ۱۹۰۷ آغاز کنیم، ایران نخستین‌ بار در قالب یک فضای تنظیم توازن تعریف شد، جایی میان قدرت خشکی و قدرت دریا، در ۱۹۴۶، ایران به میدان آزمون جنگ سرد بدل شد، نه به دلیل ضعف داخلی، بلکه به دلیل موقعیت جغرافیایی، در ۱۹۵۵، با سنتو، ایران به حلقه رسمی کمربند مهار تبدیل شد، در ۱۹۷۹ این کمربند فروپاشید، اما جایگاه ساختاری ایران حذف نشد، پس از ۱۹۹۱، در نظم تک ‌قطبی، ایران به موضوع مهار اقتصادی و ژئوپلیتیکی تبدیل شد، از ۲۰۰۸ به بعد، در گذار به نظم چند قطبی، ایران دوباره به نقطه‌ای برای تنظیم موازنه میان قدرت‌ها تبدیل می‌شود، این خط ممتد نشان می‌دهد که مسئله ایران در تاریخ معاصر نه ایدئولوژی دولت‌ها، نه تغییر رژیم‌ها، بلکه ثبات جایگاه جغرافیایی است.

در نظریه مک‌کیندر، قلب زمین تعیین‌ کننده است، در نظریه اسپایکمن، پیرامون آن، ایران دقیقاً در مرز این دو قرار دارد، دسترسی به آب‌های گرم، اتصال آسیای مرکزی به خلیج فارس، همجواری با قفقاز، حضور در مسیرهای انرژی و کریدورهای ترانزیتی، همه ایران را از یک کشور منطقه‌ای به یک گره شبکه‌ای ارتقا می‌دهد، این گره ویژگی خاصی دارد: حذف آن ممکن نیست، بی‌ثباتی آن پرهزینه است و تثبیت آن نیازمند بازتعریف توازن میان قدرت‌هاست.

سنتو نمونه‌ای از مهار خطی بود، شانگهای نمونه ‌ای از موازنه شبکه‌ای است، در سنتو، ایران بخشی از کمربند علیه شوروی بود، در شانگهای، ایران بخشی از هندسه موازنه در برابر یک نظم مسلط است، اما در هر دو حالت، ایران ابزار صرف نیست، زیرا موقعیت جغرافیایی آن مستقل از اراده بازیگران خارجی معنا دارد، قدرت‌ها می‌توانند در ایران رقابت کنند، اما نمی‌توانند اهمیت آن را حذف کنند.

در نظم چندقطبی، پیچیدگی افزایش یافته است، دیگر یک خط مهار واحد وجود ندارد، شبکه‌ای از تعاملات، رقابت‌ها و وابستگی‌های متقاطع شکل گرفته است، ایران ممکن است هم ‌زمان با شرق همکاری کند، با غرب مذاکره کند و در عین حال در مرکز رقابت انرژی و ترانزیت باقی بماند، این وضعیت، مذاکرات را طولانی می‌کند، زیرا هر توافق، تنها یک توافق دوجانبه نیست، تغییر در یک گره شبکه‌ای است که بر کل هندسه اثر می‌گذارد.

بنابراین، اگر بخواهیم تاریخ ژئوپلیتیک ایران را در یک جمله فشرده کنیم، می‌توان گفت: ایران نه مسئله حل ‌نشده، بلکه گره‌ای حل‌ ناشدنی در توازن قدرت اوراسیاست، گره‌ای که از ۱۹۰۷ تا امروز، هر بار در قالبی تازه بازتولید شده است، در قرن بیستم این بازتولید در قالب مهار بود، در قرن بیست‌ ویکم در قالب موازنه، اما اصل ثابت مانده است: ایران در مرکز هندسه قدرت قرار دارد، نه در حاشیه آن.

نظم پساوستفالیایی[8]  و شبکه‌ای شدن ژئوپلیتیک

ایران به‌ مثابه گره در هندسه قدرت جهانی

نظم وستفالیایی (۱۶۴۸) بر اصل دولت /ملت‌های مستقل و مرزهای تثبیت‌ شده بنا شد، در آن نظم، قدرت در چارچوب سرزمین تعریف می‌شد و جنگ‌ها میان دولت‌ها رخ می‌داد، ژئوپلیتیک کلاسیک قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ، از مک‌کیندر تا اسپایکمن ، همچنان در همان چارچوب عمل می‌کرد: کنترل سرزمین، کنترل قلب زمین، کنترل پیرامون آن.

اما از اواخر قرن بیستم، به ‌ویژه پس از ۱۹۹۱ و سپس ۲۰۰۸، جهان به ‌تدریج وارد مرحله‌ای شد که می‌توان آن را پساوستفالیایی نامید، در این مرحله، قدرت دیگر صرفاً بر پایه مرزهای سیاسی تعریف نمی‌شود، بلکه بر اساس شبکه‌ها تعریف می‌شود: شبکه انرژی، شبکه مالی، شبکه اطلاعاتی، شبکه ترانزیتی، شبکه‌های دیجیتال و زنجیره‌های تأمین.

در این نظم جدید، کشورها نه فقط بر اساس قلمروشان، بلکه بر اساس جایگاهشان در شبکه‌های جهانی ارزش ‌گذاری می‌شوند، گره‌های شبکه مهمتر از وسعت جغرافیا هستند، اگر در نظم وستفالیایی، مرز تعیین ‌کننده بود، در نظم شبکه‌ای، اتصال تعیین‌ کننده است.

ایران دقیقاً در چنین نقطه‌ای قرار دارد، ایران یک گره شبکه‌ای است ، گره اتصال خلیج فارس به آسیای مرکزی، گره اتصال کریدور شمال – جنوب ، گره پیوند شرق به غرب، گره تقاطع انرژی، دریا، خشکی و فرهنگ، در نظم وستفالیایی، ایران ممکن بود به‌ عنوان یک دولت منطقه‌ای تحلیل شود،اما در نظم شبکه‌ای، ایران به یک نقطه تمرکز جریان‌ها تبدیل می‌شود و این همان تفاوت بنیادین است.

از مهار سرزمینی به مهار شبکه‌ای

در قرن بیستم، مهار به معنای استقرار پایگاه نظامی و پیمان امنیتی بود (سنتو، ناتو، سیتو)، اما در قرن بیست ‌و یکم، مهار دیگر صرفاً نظامی نیست، شبکه‌ای است، تحریم‌های مالی، قطع دسترسی به سیستم‌های پرداخت، محدودیت فناوری، کنترل مسیرهای انرژی، مدیریت گره‌های لجستیکی این‌ها اشکال جدید مهار هستند.

ایران در این نظم جدید نه صرفاً به ‌خاطر مرزهایش، بلکه به‌ خاطراتصالاتش اهمیت دارد،اگر اتصال ایران به شبکه مالی جهانی فعال شود، موازنه تغییر می‌کند،اگر اتصال ایران به شبکه انرژی جهانی تثبیت شود، موازنه تغییر می‌کند، اگر اتصال ایران به شبکه‌های اوراسیایی تقویت شود، موازنه تغییر می‌کند.

در این چارچوب، مسئله ایران دیگر صرفاً یک پرونده هسته‌ای یا یک تنش منطقه‌ای نیست، مسئله جایگاه یک گره در معماری جهانی است.

ایران در هندسه چندقطبی

در نظم تک‌ قطبی، یک قدرت مسلط می‌توانست یک گره را تحت فشار نگه دارد و هزینه آن را مدیریت کند، اما در نظم چندقطبی، هر گره محل رقابت هم ‌زمان چند قدرت است، چین به اتصال زمینی نیاز دارد،روسیه به عمق جنوبی نیاز دارد،غرب به ثبات مسیر انرژی نیاز دارد،هند به کریدور شمال – جنوب نیاز دارد،ایران در مرکز این نیازها قرار دارد، به همین دلیل است که ایران نه کاملاً حذف می‌شود، نه کاملاً جذب،نه به ‌سادگی بی‌ثبات می‌شود، نه به‌سادگی تثبیت، زیرا در نظم شبکه‌ای، حذف یک گره، کل شبکه را مختل می‌کند.

نظریه گره ژئوپلیتیکی ایران

اگر بخواهیم این تحلیل را در قالب یک چارچوب نظری مستقل صورت ‌بندی کنیم، می‌توان گفت:

ایران یک گره پایدار ژئوپلیتیکی است که در گذار از نظم وستفالیایی به نظم شبکه‌ای، اهمیت آن افزایش یافته است،

ویژگی‌های این گره:

۱- غیرقابل حذف بودن : حذف آن موجب بی‌ثباتی گسترده می‌شود.

۲- غیرقابل انحصار بودن:  هیچ قدرتی نمی‌تواند آن را به‌طور کامل در مدار خود تثبیت کند.

۳- دارای اثر شبکه‌ای : تغییر وضعیت آن، چندین حوزه قدرت را هم‌ زمان تحت تأثیر قرار می‌دهد.

۴-دارای هزینه تاریخی :  از ۱۹۰۷ تا امروز، هر بار که این گره موضوع تنظیم توازن شده، خون و بحران تولید شده است.

در چنین چارچوبی، ایران نه مسئله امنیتی صرف است و نه متغیر منطقه‌ای، بلکه یک گره ساختاری در معماری قدرت جهانی است.

معنای امروز این تحلیل

در نظم پسا وِستفالیایی ، مذاکرات طولانی می‌شود زیرا مسئله فقط توافق میان دو دولت نیست، مسئله جابه‌جایی یک گره در شبکه‌ای چندلایه است،به همین دلیل است که: سنتو فرو می‌پاشد، اما منطق آن بازتولید می‌شود ، جنگ سرد پایان می‌یابد، اما رقابت پیرامونی ادامه می‌یابد، نظم تک ‌قطبی افول می‌کند، اما ایران همچنان در مرکز معادله باقی می‌ماند، زیرا نظمِ حاکمِ جهان ماهیتی شبکه‌ای دارد و ایران به ‌عنوان یکی از گره‌های مرکزی این شبکه تعریف شده است یعنی ایران در این هندسه، نه حاشیه است و نه صرفاً قربانی، بلکه نقطه‌ای است که بدون آن، طراحی پایدار توازن در اوراسیا ممکن نیست.

پارادوکس ایران در نظم شبکه‌ای

چرا فشار بیشتر، اهمیت بیشتر تولید می‌کند؟

در نظم کلاسیک وستفالیایی، فشار بر یک دولت می‌توانست آن را تضعیف یا منزوی کند، اما در نظم شبکه‌ای پسا وستفالیایی، فشار بر یک گره مهم شبکه لزوماً به حذف آن منجر نمی‌شود، بلکه اغلب باعث بازآرایی مسیرهای شبکه حول آن گره می‌شود و ایران دقیقاً در چنین موقعیتی قرار دارد.

 فشار به‌عنوان عامل فعال ‌سازی شبکه

وقتی ایران تحت فشار مالی قرار می‌گیرد، مسیرهای جایگزین پرداخت فعال می‌شوند،وقتی صادرات انرژی محدود می‌شود، مسیرهای جدید ترانزیتی تعریف می‌شوند،وقتی دسترسی فناوری محدود می‌شود، پیوندهای فناورانه جدید در شرق شکل می‌گیرد،در نتیجه، فشار به‌ جای حذف گره، آن را به مرکز بازتنظیم شبکه تبدیل می‌کند، این همان پارادوکس است ،در نظم شبکه‌ای، هرچه گره مهم ‌تر باشد، تلاش برای مهار آن هزینه بیشتری برای کل سیستم تولید می‌کند.

 ایران به ‌عنوان گره مقاوم

در نظریه شبکه‌ها، برخی گره‌ها «Hub» هستند، گره‌هایی که اگر حذف شوند، شبکه فرو می ‌ریزد،اما برخی گره‌ها «Resilient Hub» هستند،یعنی حتی اگر تحت فشار قرار گیرند، شبکه مسیرهای جدیدی پیرامون آن‌ها ایجاد می‌کند،ایران در طول یک قرن اخیر نشان داده که از نوع دوم است.

از سال ۱۲۸۶ شمسی (۱۹۰۷ میلادی) که ایران در توافق انگلو – روسی بدون حضور رسمی خود به سه حوزه نفوذ شمالی، جنوبی و بی‌طرف تقسیم شد و عملاً به منطقه تنظیم توازن میان بریتانیا و روسیه تزاری تبدیل گردید، الگوی مداخله ساختاری در جغرافیای ایران تثبیت شد.

در ۱۳۲۰ شمسی (۱۹۴۱ میلادی) اشغال ایران توسط نیروهای متفقین رخ داد و در ۱۳۲۵ شمسی (۱۹۴۶ میلادی) بحران آذربایجان ومطالبه امتیاز نفت شمال از سوی شوروی به نخستین بحران رسمی شورای امنیت سازمان ملل تبدیل شد، جایی که ایران به میدان آغازین جنگ سرد بدل گشت اما فرو نپاشید.

در ۱۳۳۴ شمسی (۱۹۵۵ میلادی) با پیوستن ایران به پیمان بغداد که بعدها به سنتو تغییر نام داد، ایران وارد کمربند رسمی مهار اتحاد شوروی شد و نقش حلقه جنوبی ریملند اوراسیا را پذیرفت، مهار شد اما اهمیت ژئوپلیتیکی‌اش افزایش یافت.

در ۱۳۵۷ شمسی (۱۹۷۹ میلادی) با انقلاب ایران و فروپاشی سنتو، نظم امنیتی پیشین در پیرامون جنوبی شوروی از هم گسست، اما جایگاه ایران به‌ عنوان گره توازن حذف نشد بلکه از قالب مهار رسمی به قالب رقابت غیرنهادی [9] منتقل شد.

پس از ۱۳۷۰ شمسی (۱۹۹۱ میلادی) با فروپاشی شوروی، ایران در نظم تک ‌قطبی آمریکا قرار گرفت و تحت فشار تحریم و مهار اقتصادی تعریف شد.

از ۱۳۸۷ شمسی (۲۰۰۸ میلادی) به بعد، با بحران مالی جهانی و بازگشت روسیه و چین به صحنه رقابت ژئوپلیتیکی، جهان وارد مرحله چند قطبی شد و ایران به ‌عنوان گره اتصال انرژی، ترانزیت و عمق استراتژیک اوراسیا دوباره در مرکز بازتعریف توازن قرار گرفت.

این خط تاریخی نشان می‌دهد که در طول بیش از یک قرن، ایران بارها موضوع تقسیم، اشغال، مهار و فشار بوده است، اما در هیچ مقطع تاریخی حذف نشده، زیرا مسئله آن صرفاً سیاسی نبوده، بلکه ساختاری و ژئوپلیتیکی بوده است.

پارادوکس چندقطبی

در نظم تک‌ قطبی، مهار یک گره ممکن است با هزینه محدود انجام شود،اما در نظم چند قطبی، هر فشار بر یک گره، بازیگران دیگر را فعال می‌کند، وقتی ایران تحت فشار غرب قرار می‌گیرد:چین مسیرهای انرژی جایگزین تعریف می‌کند،روسیه همکاری‌های امنیتی را تقویت می‌کند،هند کریدور شمال  جنوب را فعال‌ تر می‌کند،اروپا نگران مسیرهای انرژی می‌شود،در نتیجه، ایران از یک موضوع دوجانبه به یک متغیر چندجانبه تبدیل می‌شود.

 از مهار به وابستگی متقابل

در نظم شبکه‌ای، کشورها فقط رقابت نمی‌کنند، به هم وابسته‌اند، ایران در حوزه انرژی، ترانزیت، امنیت دریایی و حتی بازارهای منطقه‌ای بخشی از این وابستگی متقابل است،حذف کامل ایران از شبکه انرژی خلیج فارس،بی‌ثباتی در قفقاز،اختلال در مسیرهای شمال – جنوب یا بی‌ثباتی در تنگه هرمز،هزینه‌ای فراتر از یک کشور ایجاد می‌کند، به همین دلیل، پارادوکس ایران این است: هرچه فشار افزایش می‌یابد، هزینه حذف افزایش می‌یابد و هرچه هزینه حذف افزایش یابد، گره پایدارتر می‌شود.

 نتیجه نظری

اگر در قرن بیستم ایران یک گره مهارشده بود، در قرن بیست‌ ویکم ایران یک گره مهارنشدنی در شبکه است، نه به این معنا که آسیب‌ناپذیر است، بلکه به این معنا که اهمیت آن با فشار کاهش نمی‌یابد،این همان تفاوت بنیادین میان نظم وستفالیایی و نظم شبکه‌ای است.

جمع‌بندی نهایی کل چارچوب

از ۱۹۰۷ تا سنتو، از سنتو تا فروپاشی شوروی،از نظم تک ‌قطبی تا چند قطبی،ایران همواره در مرکز بازتعریف توازن قدرت قرار داشته است،اما در نظم شبکه‌ای امروز،ایران دیگر فقط یک میدان رقابت نیست،یک گره تنظیم ‌کننده جریان‌هاست و این گره نه با جنگ ساده حذف می‌شود نه با توافق سطحی بی‌اثر می‌شود،نه با فشار اقتصادی از اهمیت می‌افتد.

این همان پارادوکس ایران در نظم شبکه‌ای است، در نظم پسا وستفالیایی که قدرت نه فقط در مرزهای سرزمینی بلکه در شبکه‌های انرژی، مالی، ترانزیتی و امنیتی تعریف می‌شود، ایران دیگر صرفاً یک کشور در جغرافیای خاورمیانه نیست، بلکه یک گره شبکه‌ای در هندسه قدرت اوراسیاست،  گره بودن به معنای اهمیت است، اما لزوماً به معنای طراحی نیست، در یک قرن گذشته، ایران بارها در مرکز تنظیم توازن قدرت قرار گرفته، از ۱۹۰۷ تا سنتو، از جنگ سرد تا نظم چندقطبی، اما در اغلب این مقاطع، بیشتر موضوع رقابت بوده تا طراح آن.

تفاوت گره با طراح در این است که گره محل عبور جریان‌هاست، اما طراح مسیر جریان‌ها را تعریف می‌کند، در جهان شبکه‌ای امروز، کشورهایی که بتوانند کریدورها را تعریف کنند، رژیم‌های انرژی را سامان دهند، وابستگی‌های متقابل پایدار ایجاد کنند و امنیت منطقه‌ای را به جای واکنش، طراحی کنند، از موقعیت جغرافیایی خود عبور کرده و به معماری توازن تبدیل می‌شوند.

ایران از نظر جغرافیایی ظرفیت چنین گذاری را دارد، اتصال خلیج فارس به آسیای مرکزی، پیوند قفقاز به آب‌های آزاد، حضور در محورهای شرق–غرب و شمال–جنوب، همه عناصر یک معماری بالقوه را فراهم می‌کند، اما این ظرفیت تنها زمانی بالفعل می‌شود که جایگاه شبکه‌ای از حالت واکنش ‌پذیر خارج شود و به حالت تنظیم‌ کننده تبدیل گردد، در غیر این صورت، ایران همچنان گرهی حیاتی اما محل رقابت باقی می‌ماند.

 پرسش راهبردی قرن بیست‌ ویکم برای ایران این است که : آیا می‌تواند از گره بودن که اهمیت تولید می‌کند اما هزینه نیز می‌سازد، عبور کند و به طراح شبکه تبدیل شود، یعنی کشوری که نه صرفاً در هندسه دیگران تعریف شود، بلکه خود بخشی از هندسه توازن را طراحی کند؟؟؟

گذار از گره بودن به طراح بودن، این گذار زمانی محقق می‌شود که ایران بتواند امنیت منطقه‌ای، رژیم‌های انرژی و کریدورهای اتصال را نه به‌ صورت واکنشی، بلکه به‌صورت فعال تعریف و تثبیت کند، یعنی از مصرف‌کننده ترتیبات دیگران به پیشنهاددهنده چارچوب همکاری و سازنده قواعد بازی تبدیل شود و حول آن اجماع ‌سازی کند.

تعریف امنیت منطقه‌ای بدین معناست که امنیت خلیج فارس، قفقاز و آسیای مرکزی صرفاً تابع ائتلاف‌های بیرونی نباشد، بلکه بر سازوکارهای منطقه‌ای، گفت‌ وگوهای چندجانبه و ترتیباتی استوار شود که ایران در طراحی آن نقش محوری دارد.

تثبیت رژیم‌های انرژی نیز یعنی ایران از جایگاه صادرکننده صرف نفت و گاز عبور کند و در تنظیم قراردادهای بلندمدت، ایجاد هاب‌های تبادلی، قیمت‌گذاری منطقه‌ای و اتصال شبکه‌های انتقال، نقش معماری ایفا کند، به‌گونه‌ای که وابستگی متقابل پایدار شکل گیرد و انرژی از ابزار فشار به ابزار پیوند تبدیل شود.

فعال‌سازی کریدورهای اتصال نیز صرف عبور کالا نیست، بلکه مشارکت در طراحی استانداردها، زیرساخت‌ها، موافقت‌نامه‌های ترانزیتی و هماهنگی‌های منطقه‌ای است تا عبور از شبکه بدون تعامل پایدار با تهران ممکن نباشد.

در این میان، قدرت نظامی جایگزین دیپلماسی نیست، بلکه تضمین ‌کننده معماری است، در نظم شبکه‌ای، کارکرد اصلی قدرت نظامی، بازدارندگی برای ثبات اتصال است: تضمین امنیت مسیرهای دریایی، حفاظت از زیرساخت‌های انرژی و جلوگیری از بی‌ثباتی پیرامونی که می‌تواند شبکه را مختل کند، اگر قدرت در خدمت تثبیت شبکه و بازدارندگی هوشمند باشد، ابزار طراحی است، اما اگر صرفاً واکنشی تعریف شود، ایران را در همان موقعیت «گره واکنشی» نگه می‌دارد.

بنابراین، عبور از گره بودن به طراح شدن، مستلزم ترکیب سه مؤلفه است: دیپلماسی فعال منطقه‌ای، معماری اقتصادی و انرژی مبتنی بر وابستگی متقابل، و بازدارندگی هوشمند که امنیت این شبکه را تضمین کند، در چنین حالتی، ایران نه فقط در هندسه دیگران تعریف نمی‌شود، بلکه خود بخشی از ترسیم هندسه توازن خواهد بود.

در همین چارچوب باید تمایل برخی بازیگران به کشاندن ایران به تنش یا حتی جنگ را تحلیل کرد، نه صرفاً در سطح اختلافات سیاسی، بلکه در منطق مهار ساختاری، هنگامی که یک گره ژئوپلیتیکی در حال گذار از «موضوع رقابت» به «تنظیم‌کننده رقابت» باشد، بی‌ثبات ‌سازی می‌تواند ابزاری برای جلوگیری از تثبیت آن باشد.

جنگ یا تهدید دائمی به جنگ، مانع شکل‌ گیری وابستگی‌های پایدار، سرمایه‌ گذاری‌های بلندمدت و طراحی شبکه‌ای می‌شود و ایران را در وضعیت واکنشی نگه می‌دارد ، در منطق توازن قدرت، بی‌ثباتی یک گره گاه ساده‌تر از پذیرش تثبیت مستقل آن است، از این منظر، کشاندن ایران به مدار تنش، بیش از آنکه هدفی صرفاً نظامی باشد، می‌تواند تلاشی برای جلوگیری از تبدیل شدن آن به طراح شبکه در نظم چندقطبی باشد، تلاشی برای حفظ ایران در موقعیتی که اهمیت دارد، اما اجازه طراحی ندارد.

[1] در مقالهٔ «ایران در قفقاز، نه جنگ، نه پوتسدام»، ایران به‌عنوان گرهٔ ژئوپلیتیکی در معادلهٔ اوراسیا تحلیل شده است، منطقهٔ قفقاز دیگر فقط یک جغرافیا نیست، بلکه مفصل اتصال شبکه‌های انرژی، مسیرهای ترانزیتی و توازن قدرت در نظم جهانی شبکه‌ای است.

نویسنده تأکید می‌کند که قفقاز نمی‌تواند مانند دوران پوتسدام پشت درهای بسته تقسیم شود، زیرا هر توافق ساده‌ سازی ‌شده به تضعیف نقش ایران در شبکهٔ اتصال منتهی می‌شود.

در این دیدگاه، پروژهٔ حذف یا غیرفعال ‌سازی ایران هدف نیست صرفاً شکست نظامی، بلکه بازتعریف مسیرها و کریدورها به‌گونه‌ای است که ایران را از نقش تنظیم ‌کننده خارج و به مسیر عبوری خنثی تبدیل کند که وزن ژئوپلیتیکی‌اش را از دست بدهد.این تحلیل می‌گوید ایران نمی‌خواهد قفقاز به حوزهٔ نفوذ انحصاری روسیه یا سکوی مهندسی غرب تبدیل شود، چرا که چنین ترتیباتی می‌تواند ایران را از کریدورهای مهم انرژی و ترانزیت حذف کند و آن را به بازیگری واکنشی بدل سازد.

در نظم «داروینیِ شبکه‌ای» امروز، حذف تدریجی از مسیرهای اصلی انرژی و اتصال، هزینهٔ راهبردی بسیار بالاتری دارد از حذف نظامی، زیرا شبکهٔ اوراسیا بر اساس جریان‌ها ساخته می‌شود نه صرفاً مرزها، و بازیگران در تلاش‌اند یا شبکه را دوباره طراحی کنند یا گره‌های کلیدی را بی‌اثر سازند.

https://tradeplus360.com/fa/iran-in-the-caucasus-neither-war-nor-potsdam/

[2] پیمان بغداد (۱۹۵۵) یک ائتلاف امنیتی در دوران جنگ سرد بود که میان ترکیه، عراق، بریتانیا، پاکستان و ایران شکل گرفت و هدف آن ایجاد کمربند مهار جنوبی علیه اتحاد شوروی بود. این پیمان پس از خروج عراق در ۱۹۵۹ به «سنتو» (CENTO) تغییر نام داد و تا خروج ایران در ۱۹۷۹ ادامه داشت. ایران در این ساختار نقش حلقه اتصال جغرافیایی میان ناتو و آسیای جنوبی را ایفا می‌کرد.

[3] نیکلاس اسپایکمن (Nicholas J. Spykman) یک نظریه‌پرداز ژئوپلیتیک هلندی–آمریکایی بود که در دهه ۱۹۳۰ و اوایل ۱۹۴۰ در دانشگاه ییل تدریس می‌کرد و از بنیان‌گذاران رئالیسم ژئوپلیتیک در سیاست خارجی آمریکا محسوب می‌شود. او در کتاب‌های America’s Strategy in World Politics ۱۹۴۲و The Geography of the Peace  (منتشرشده پس از مرگش در ۱۹۴۴) نظریه «ریملند» را مطرح کرد.اسپایکمن در نقد نظریه «هارتلند» هالفورد مک‌کیندر استدلال کرد که نه قلب زمین (روسیه و آسیای مرکزی)، بلکه «پیرامون اوراسیا» یا همان ریملند تعیین‌کننده توازن قدرت جهانی است.به ‌زعم او، هر قدرتی که ریملند را کنترل کند، می‌تواند اوراسیا و در نتیجه جهان را مهار کند. این نگاه بعدها مبنای فکری بسیاری از سیاست‌های مهار آمریکا در دوران جنگ سرد شد، از جمله شکل‌گیری ناتو، سیتو و سنتو.

[4] آنچه در سال ۱۹۰۹ رخ داد، صرفاً کشف یک میدان نفتی یا انعقاد یک امتیاز اقتصادی نبود؛ این لحظه، نقطه چرخش هندسه قدرت جهانی بود.با وابسته شدن نیروی دریایی بریتانیا به نفت، امنیت امپراتوری از معادن زغال‌ سنگ داخلی به چاه‌های نفتی خارج از اروپا منتقل شد و خلیج فارس از یک پهنه جغرافیایی به یک «متغیر امنیتی حیاتی» بدل گردید.از این پس، حفاظت از مسیرهای انتقال انرژی نه یک انتخاب، بلکه شرط بقای قدرت دریایی بریتانیا و سپس غرب شد، در چنین چارچوبی، پیمان‌هایی مانند سنتو را نمی‌توان صرفاً سازوکارهای بازدارندگی نظامی دانست، این پیمان‌ها بخشی از معماری تضمین جریان نفت و کنترل گره‌های ژئوپلیتیکی پیرامون شوروی بودند.

به تعبیر دکتر رضوانی در کتاب «نفت من، هویت من – پادکست ۳۳ نفت ۷ دریا و سقوط »، از لحظه‌ای که نفت ایران وارد محاسبات راهبردی قدرت‌های بزرگ شد، جغرافیای ایران از «سرزمین» به «ستون فقرات توازن انرژی» ارتقا یافت، جایگاهی که آن را در قلب رقابت‌های امنیتی، دریایی و مالی قرن بیستم قرار داد و خلیج فارس را به شریان حیاتی نظم غربی پیوند زد.

https://tradeplus360.com/fa/category/podcast-my-oil-my-identity/

[5] پاورقی تحلیلی (ارجاع به پادکست ۳۲ – «لندنِ زرین، قدرتِ پوند»)

چنان‌که در پادکست ۳۲ کتاب «نفت من، هویت من» اثر دکتر رضوانی با عنوان «لندنِ زرین، قدرتِ پوند، ستون‌های امپراتوری» تبیین می‌شود، پیش از آن‌که نفت ستون قرن بیستم شود، طلا بنیان هژمونی قرن نوزدهم بریتانیا بود. لندن با تمرکز بازار طلای جهانی، نظام «تحویل خوب» بانک انگلستان، شبکه بانک‌های خصوصی (روتشیلدها، بارینگ و …) و کنترل بیمه و تسویه تجارت دریایی، عملاً جریان طلا و اعتبار جهانی را در مدار خود نگه می‌داشت.

جنگ آنگلو–بوئر (۱۸۹۹–۱۹۰۲) نیز در این چارچوب صرفاً یک منازعه استعماری نبود، بلکه نبردی برای تثبیت طلای ترانسوال در خدمت پوند استرلینگ بود، طلایی که پشتوانه استاندارد طلای بریتانیا و ستون قدرت مالی لندن محسوب می‌شد.در همین دوره، روسیه تزاری یکی از بزرگ‌ ترین تولیدکنندگان طلای جهان بود، معادن سیبری و آسیای میانه سهم قابل توجهی در عرضه جهانی طلا داشتند و ذخایر طلای روسیه، به‌ ویژه پس از اصلاحات پولی سرگئی ویتّه در ۱۸۹۷، پشتوانه تثبیت روبل بر پایه طلا شد.

به بیان دیگر، روسیه نه فقط یک قدرت زمینی، بلکه بازیگری مهم در ژئوپلیتیک طلا بود، از این رو، هر معماری مالی ، ژئوپلیتیکی که جریان طلا و سپس انرژی را در پیرامون اوراسیا در مدار لندن و بعدتر غرب تثبیت می‌کرد، برای مسکو معنای راهبردی داشت.در این چارچوب تحلیلی، مخالفت شوروی با سنتو در دهه ۱۹۵۰ صرفاً اعتراض به یک پیمان نظامی نبود، از نگاه مسکو، همان منطقی که پیش ‌تر طلا را در شبکه مالی لندن متمرکز کرده بود، اکنون انرژی خلیج فارس را در کمربند امنیتی غرب تثبیت می‌کرد.

سنتو در امتداد همان هندسه تاریخی قرار می‌گرفت:  کنترل گره‌های انتقال طلا در قرن نوزدهم و کنترل گره‌های انتقال نفت در قرن بیستم.

 بنابراین اعتراض شوروی را باید در تداوم رقابت بر سر شبکه‌های حیاتی ارزش ، طلا در گذشته و انرژی در عصر نفت ، تحلیل کرد، شبکه‌هایی که ایران در هر دو مقطع، به‌عنوان گره ژئوپلیتیکی، در مرکز آن قرار داشت.

https://tradeplus360.com/fa/podcast-32-book-my-oil-my-identity-golden-london-the-power-of-the-pound/

[6] در تحلیل بحران گرجستان ۲۰۰۸، به قلم دکتر رضوانی در کتاب (نفت من، هویت من ، بخش «بازی دیوانه نظامی گرجستان»)، جنگ اوستیای جنوبی نه یک درگیری محلی، بلکه نقطه بازگشت رقابت ژئوپلیتیک در پیرامون اوراسیا معرفی می‌شود، جایی که مسئله تنها ناتو یا استقلال مناطق جدایی‌طلب نبود، بلکه مسیرهای انرژی دریای خزر، خطوط لوله باکو–تفلیس–جیهان و جلوگیری از بازگشت روسیه به عمق راهبردی قفقاز جنوبی در میان بود.در این چارچوب، گرجستان به میدان تقاطع منافع واشنگتن، مسکو و بازیگران منطقه‌ای تبدیل شد و بحران ۲۰۰۸ نخستین علامت آشکار پایان توهم نظم تک‌قطبی پس از ۱۹۹۱ بود.این رخداد، به تعبیر نویسنده، «بازگشت اوراسیا به مرکز معادله قدرت» را رقم زد، روندی که بعدها در بحران اوکراین ۲۰۱۴ و جنگ ۲۰۲۲ به‌ صورت گسترده‌تر تکرار شد.

[7] در کتاب نفت من، هویت من به قلم دکتر رضوانی (بخش‌های «ناتو به سمت شرق حرکت می‌کند» و «دفاع موشکی آمریکا»)، نشان داده می‌شود که پس از فروپاشی سنتو، منطق کمربند مهار در قالب گسترش ناتو به شرق بازتولید شد.

عضویت لهستان، مجارستان و جمهوری چک در ناتو در ۱۹۹۹، طرح شراکت برای صلح (PfP)، حمایت واشنگتن از دولت‌های همسو در گرجستان و اوکراین پس از ۲۰۰۴، و سپس توسعه سامانه‌های دفاع موشکی (TMD/NMD) و خروج یکجانبه آمریکا از معاهده ABM در ژوئن ۲۰۰۲، همگی از منظر نویسنده بخشی از تضعیف بازدارندگی متقابل (MAD) و حرکت به سوی برتری حمله اول تفسیر می‌شوند.

 [8] واژه «وِستفالیایی» از نام منطقه وستفالن در آلمان گرفته شده؛ جایی که در سال ۱۶۴۸ مجموعه معاهداتی با عنوان Peace of Westphalia  امضا شد و به جنگ‌های طولانی مذهبی اروپا پایان داد.این صلح، مبنای شکل ‌گیری نظم نوین دولت‌ ‌ملت را گذاشت، نظمی که بر اصل حاکمیت سرزمینی، عدم مداخله در امور داخلی کشورها و برابری حقوقی دولت‌ها تأکید داشت.از آن زمان، هر جا سخن از «نظم وستفالیایی» می‌آید، منظور همان چارچوب کلاسیک روابط بین‌الملل است که دولت‌های مستقل را بازیگران اصلی نظام جهانی می‌داند.نظم پسا وِستفالیایی به مرحله‌ای از تحولات نظام بین‌الملل اشاره دارد که در آن، چارچوب کلاسیک دولت – ملت‌های مستقلِ مبتنی بر حاکمیت سرزمینی (برآمده از صلح وِستفالی ۱۶۴۸) دیگر به ‌تنهایی تعیین‌کننده ساختار قدرت نیست.در این نظم، قدرت صرفاً در مرزهای جغرافیایی تعریف نمی‌شود، بلکه در شبکه‌های فراملی انرژی، مالی، فناوری، زنجیره‌های تأمین، اطلاعات و ترتیبات امنیتی چندلایه توزیع می‌شود.بنابراین، کنشگران غیردولتی، بلوک‌های منطقه‌ای، شرکت‌های فراملی و سازوکارهای مالی جهانی نیز در معماری قدرت نقش ‌آفرین می‌شوند و مفهوم حاکمیت، از حالت مطلق سرزمینی به شکل شبکه‌ای و وابسته ‌به ‌اتصال تغییر می‌یابد.

نظمِ وِستفالیایی (پس از ۱۶۴۸) بر حاکمیت مطلق دولت – ملت‌ها، مرزهای تثبیت‌شده و توازن قوا میان واحدهای سرزمینی استوار بود،قدرت عمدتاً نظامی و سرزمینی تعریف می‌شد.

نظمِ تک ‌قطبی (پس از ۱۹۹۱) با تمرکز قدرت در یک هژمون مسلط شکل گرفت که از ابزارهای نظامی، مالی و نهادی جهانی برای تنظیم رفتار سایر دولت‌ها بهره می‌برد.

نظمِ شبکه‌ای چندقطبی (قرن بیست‌ویکم) قدرت را در قالب شبکه‌های انرژی، مالی، فناوری و ترانزیت توزیع می‌کند، در این مرحله، گره‌های اتصال و وابستگی متقابل جایگزین مرزهای صرف سرزمینی به‌عنوان معیار اصلی قدرت می‌شوند.

 

[9] تفاوت «مهار رسمی» با «رقابت غیرنهادی» در شکل و ابزار اعمال فشار است، نه در اصلِ رقابت.در قالب مهار رسمی، فشار از طریق ساختارهای شفاف و نهادینه‌ شده اعمال می‌شود، ائتلاف‌های نظامی، رژیم‌های تحریمی مصوب، قطعنامه‌ها و پیمان‌های آشکار، یعنی چارچوب‌هایی که قواعد، بازیگران و خطوط تقابل در آن‌ها مشخص است.اما در قالب رقابت غیرنهادی، تقابل از قالب‌های رسمی فاصله می‌گیرد و به حوزه‌های سیال‌ تری مانند جنگ روایت‌ها، بی‌ثبات‌ سازی اقتصادی، ائتلاف‌های موقت، فشارهای شبکه‌ای، تحرکات نیابتی و رقابت بر سر کریدورها و زنجیره‌های تأمین منتقل می‌شود، جایی که مرز جنگ و صلح شفاف نیست و بازی در «خاکستری» جریان دارد.در مهار رسمی، هدف محدود سازی یک بازیگر از طریق ساختارهای تثبیت‌ شده است، اما در رقابت غیرنهادی، هدف فرسایش تدریجی جایگاه او در شبکه قدرت، بدون اعلام رویارویی مستقیم است.