The Hormuz Doctrine and the Rewriting of the Global Order

 

ایران،گره حل ‌ناشدنی امپراتوری

 دکترین هرمز و بازنویسی نظم جهانی

به قلم: دکتر رضوانی

این نوشته در سایه روزهایی شکل گرفته که حافظه جمعی یک ملت، بار دیگر با رنج، فقدان و خاطره‌هایی سنگین گره خورده است. با یاد و احترام به شهدای دبستان شجره طیبه در میناب، کودکانی که نامشان فراتر از یک رویداد، به نماد مظلومیت بدل شد، به کشته ‌شدگان بی‌گناه دی‌ ماه که زخمشان همچنان در وجدان عمومی زنده است، به شهدای جنگ رمضان که در حافظه تاریخی این سرزمین جای دارند.

همیشه این پرسش در ذهنم بود که چگونه در سال‌های دور، پرتغالی‌ها و سپس انگلستان توانستند جنوب ایران و جزیره خارگ که امروز نیز زخمی است اما همچنان ایستاده را به اشغال خود درآورند و چه خون‌هایی ریخته شد تا در نهایت، همان متجاوزان در همان خاکی که پا گذاشته بودند، دفن شدند، از دلواری‌ها تا شهید تنگسیری‌ها، این سرزمین هرگز بی ‌مدافع نمانده است.

اما خارگ فقط میدان جنگ انسان‌ها نبوده است، در همان شب‌هایی که آتش و انفجار، سکوت جزیره را در هم شکست، از پرسنل صنایع نفت فلات قاره تا کارکنان شرکت ملی نفت و از بومی‌های جزیره زیبای خارگ، شبی را زیر بمب‌ها، بی‌پناه و سنگین از اضطراب پشت سر گذاشتند و صبحی که رسید، با آسمانی پوشیده از دود و شعله‌هایی که سر به فلک کشیده بود، همچنان ایستادند.

در همان شب‌، آهوانی که سال‌ها تحت مراقبت محیط‌ زیست در این جزیره زیسته بودند، هراسان و بی ‌پناه، میان صداهای انفجار، از این سو به آن سو می‌دویدند، گویی طبیعت نیز، زخم این جنگ را با تمام وجود حس می‌کرد.

خارگ ، تو فقط یک جزیره نیستی ، تو مرکز ثقل ایستادگی در تاریخ این سرزمینی.

و در عمق این روایت تاریخی، یک حقیقت تلخ نیز همواره تکرار شده است: نقش خائنان به وطن، که در بزنگاه‌ها، مسیر را برای متجاوزان هموار کرده‌اند.

با این حال، آنچه پیش روست نه موضع‌ گیری سیاسی است، نه دفاع از هیچ ساختار قدرت و نه مخالفت با آن، این فاصله ‌گذاری، نه از بی ‌تفاوتی، بلکه از تلاشی آگاهانه برای حفظ دقت در فهم پدیده‌ها ناشی می‌شود، چراکه در میان هیاهوی روایت‌ها، آنچه بیش از هر چیز نیازمند بازخوانی است، «منطق پنهان سیستم‌ها»ست، نه صرفاً روایت‌های آشکار آن‌ها.

این متن، تلاشی است برای خواندن جهان در سطحی فراتر از احساسات لحظه‌ای، در سطحی که در آن، قدرت، انرژی و ژئوپلیتیک به‌ عنوان اجزای یک معماری کلان عمل می‌کنند.

از همین رو، این نوشته آگاهانه از داوری اخلاقی، قضاوت جناحی و روایت‌های احساسی فاصله می‌گیرد تا بتواند تصویری روشن ‌تر از سازوکارهای واقعی نظم جهانی ارائه دهد.

این یک متن تحلیلی است ، نه بیانیه، نه توجیه و نه اعتراض.

با احترام : دکتر رضوانی

هر کشتی که از هرمز عبور می‌کند، فقط نفت یا کالا حمل نمی‌کند ، از گره‌ای عبور می‌کند که تعریف نظم جهانی در آن نوشته می‌شود.

هرمز یک مسیر نیست، معادله‌ای است که قدرت را بازتعریف می‌کند.

این همان نقطه‌ای است که «ایرانِ شبکه‌ای» از یک بازیگر منطقه‌ای، به یک متغیر تعیین ‌کننده در معماری قدرت جهانی تبدیل می‌شود، در امتداد آنچه پیش‌تر گفته شد ، اینکه ایران نه مسئله نظم جهانی، بلکه تست‌ استرس آن است[1] ، تنگه هرمز به صحنه‌ای تبدیل شده که در آن، تاب ‌آوری نظم موجود در برابر اراده‌های غیرهمسو سنجیده می‌شود، نه در سطح شعار، بلکه در سطح جریان واقعی انرژی، سرمایه و امنیت.

تحولات اخیر، این گزاره را از سطح نظری به سطح عملی منتقل کرده است، تقابل نظامی مستقیم میان آمریکا واسراییل با ایران  و هدف قرار گرفتن زیرساخت‌های حیاتی ایران، از جمله مراکز شهری، آموزشی و درمانی ،نشان داد که نزاع، دیگر محدود به مرزهای کلاسیک جنگ نیست، بلکه به قلب جامعه و ساختارهای حیاتی امتداد یافته است.

تحولات سیاسی داخلی در امریکا نیز بی‌تأثیر بر فضای تصمیم‌گیری نبود، هم ‌زمانی این تقابل با فشارهای رسانه‌ای و سیاسی پیرامون پرونده‌های جنجالی ، از جمله موضوعات مرتبط با Jeffrey Epstein ، این گمانه را در برخی تحلیل‌ها تقویت کرد که تشدید تنش‌های خارجی می‌تواند به‌عنوان ابزاری برای تغییر تمرکز افکار عمومی مورد استفاده قرار گیرد.[2]

هم ‌زمان، واکنش افکار عمومی به یکی از متغیرهای مهم این معادله تبدیل شد، در امریکا و بسیاری از کشورهای جهان، موجی از اعتراضات علیه جنگ و تشدید تنش شکل گرفت، اعتراضاتی که در شهرهای مختلف با حضور گسترده مردم همراه بود و شعارهایی در مخالفت با جنگ و درخواست برای توقف درگیری‌ها سر داده شد.

این تجمعات، بازتابی از نگرانی فزاینده نسبت به پیامدهای انسانی و اقتصادی این تقابل بود و نشان داد که جنگ، تنها در سطح دولت‌ها تعریف نمی‌شود، بلکه در سطح افکار عمومی جهانی نیز با مقاومت مواجه است.

در ادامه، تهدیدهایی نیز از سوی امریکا مبنی بر نابودی تمدن ایرانی و تخریب گسترده زیرساخت‌های انرژی و شبکه برق کشور مطرح شد، تهدیدهایی که نشان ‌دهنده عبور تقابل از سطح نظامی به سطحی عمیق ‌تر و ساختاری ‌تر است و هدف قرار گرفتن مراکز آموزشی، از جمله مدرسه ‌ای دخترانه در میناب، که می‌تواند یکی از تاریک ‌ترین جلوه‌های این درگیری تلقی شود، جایی که مرز میان میدان نبرد و زندگی روزمره به ‌طور کامل فرو می‌ریزد.

در سطح میدانی، پاسخ ایران تنها در چارچوب تقابل مستقیم باقی نماند، وارد کردن خسارات قابل توجه به پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه از خلیج فارس تا عربستان، قطر، کویت و بحرین و همچنین هدف قرار دادن زیرساخت‌های اسرائیل، نشان‌دهنده انتقال میدان تقابل از «نقطه» به «شبکه» بود، این دقیقاً همان منطقی است که در عصر شبکه‌ها تعریف می‌شود: اگر یک گره تحت فشار قرار گیرد، پاسخ در کل شبکه توزیع می‌شود.

در سوی مقابل، این درگیری برای امریکا نیز بدون هزینه نبود و نشانه‌هایی از فرسایش توان عملیاتی و از دست رفتن بخشی عظیم از تجهیزات نظامی در صحنه‌های مختلف دیده شد.

در نهایت، پایان این فاز از درگیری نه با پیروزی یک‌ طرفه، بلکه با تثبیت موازنه ‌ای شکل گرفت که در آن، ایران توانست اهرم‌های کلیدی خود را حفظ و تحمیل کند، تنگه هرمز، به نقطه برتری ایران تبدیل شد، جایی که جریان انرژی و تصمیم‌سازی جهانی، ناگزیر از عبور از آن باقی ماند.

در سوی دیگر، آمریکا ، علی ‌رغم ظرفیت نظامی، ناچار به عقب ‌نشینی از فاز تقابل مستقیم و حرکت به ‌سوی دیپلماسی شد، تغییری که نشان داد در نظم جدید، برتری صرف نظامی، بدون کنترل گره‌های ژئوپلیتیکی، تعیین‌ کننده نهایی نیست.

اما نقطه عطف، نه در میدان جنگ، بلکه در تنگه هرمز شکل گرفت، تصمیم به محدودسازی عبور و تعریف آن در چارچوبی جدید که بر اساس آن، تنها «کشورهای دوست» و آن هم تحت نظارت ایران امکان عبور دارند، در واقع یک تغییر بنیادین در منطق حاکم بر این گذرگاه استراتژیک است، این اقدام، صرفاً یک واکنش امنیتی نیست، بلکه تلاشی است برای بازتعریف «مالکیت مسیر» در یکی از حیاتی‌ ترین شریان‌های انرژی جهان.

اگر در مسیر تاریخی از ۱۹۰۷ تا سنتو، منطق مهار ایران بر پایه جغرافیا و توازن قوا تعریف می‌شد، امروز همان منطق در قالبی پیچیده ‌تر، در بستر کنترل جریان‌ها بازتعریف شده است.

هرمز، نقطه تلاقی این دو جهان است: جغرافیای کلاسیک و نظم شبکه‌ای، به همین دلیل، هرگونه تغییر در قواعد عبور از این تنگه، به‌معنای مداخله در توزیع واقعی قدرت در سطح جهانی است.[3]

در «ایران در دنیای داروینی نظم جهانی» گفته شد که در جهان جدید، قانون تابع قدرت است، نه برعکس، آن‌که مسیر را کنترل می‌کند، نه ‌تنها جریان، بلکه معنا را نیز کنترل می‌کند، مشروط‌ سازی عبور، در این چارچوب، نه یک اقدام اقتصادی، بلکه اعلام یک اصل جدید است: عبور، دیگر یک حق بدیهی نیست ، یک امتیاز قابل مدیریت است[4].

هرمز اکنون در همان وضعیت «نه جنگ، نه پوتسدام»[5] قرار دارد وضعیتی معلق که در آن، نه نظم قدیم به‌طور کامل برقرار است و نه نظم جدید تثبیت شده است. این ابهام، نه یک ضعف، بلکه ماهیت گره است، گره‌ای که با فشار باز نمی‌شود، بلکه با هر تلاش برای حل، پیچیده ‌تر می‌شود.

در این چارچوب، دکترین هرمز دیگر یک تاکتیک نیست، یک بیان صریح از گذار جهان از «آزادی مسیر» به «کنترل مسیر» است، ایران در این نقطه، نه صرفاً از خود دفاع می‌کند، بلکه در حال آزمودن یک اصل بنیادین در نظم آینده است: اینکه در جهان شبکه‌ای، مسیرها متعلق به همه نیستند ، متعلق به کسانی هستند که توان کنترل آن‌ها را دارند.

در نهایت، هرمز نه آغاز یک بحران، بلکه نشانه یک تغییر است، تغییری که نشان می‌دهد نظم جهانی، دیگر در اسناد و توافق‌ها تعریف نمی‌شود، بلکه در نقاطی مانند هرمز، در دل تقابل واقعی قدرت‌ها، بازنویسی می‌شود، ایران، همچنان همان گره‌ای باقی می‌ماند که نه حذف می‌شود، نه حل، بلکه هر بار، تعریف جدیدی از جهان را تعریف می‌کند.

در امتداد این تحولات، آنچه بیش از هر چیز برجسته می‌شود، نه صرفاً نقش ایران در میدان، بلکه جایگاه آن بر روی میز تصمیم‌گیری است، ایران در تنگه هرمز، دیگر یک متغیر قابل مدیریت نیست، به یک مرکز تصمیم ‌سازی تبدیل شده است.

این تفاوتی بنیادین است: بازیگری که پیش‌تر موضوع تصمیم بود، اکنون خود به تعیین ‌کننده مسیر تصمیم‌ها بدل شده است.

تنگه هرمز در این چارچوب، صرفاً یک اهرم فشار نیست، یک «سوئیچ راهبردی» است، هر تغییری در وضعیت آن، مستقیماً به قیمت انرژی، امنیت مسیرهای تجاری و ثبات بازارهای جهانی متصل می‌شود، این یعنی هر تصمیم درباره هرمز، ناگزیر باید از فیلتر ایران عبور کند، در چنین وضعیتی، ایران نه در حاشیه، بلکه در مرکز معماری تصمیم‌ گیری قرار می‌گیرد.

در نظم شبکه‌ای، قدرت نه در مالکیت سرزمین، بلکه در کنترل جریان‌ها تعریف می‌شود، ایران دقیقاً در نقطه‌ای ایستاده که یکی از حیاتی ‌ترین جریان‌های جهان، انرژی ، از آن عبور می‌کند، این موقعیت، ایران را از یک بازیگر منطقه‌ای به یک گره تعیین ‌کننده در سطح جهانی ارتقا داده است، به همین دلیل، هرگونه تلاش برای حذف یا دور زدن این گره، نه ‌تنها دشوار، بلکه پرهزینه و بی ‌ثبات‌ کننده است.

آنچه امروز در هرمز دیده می‌شود، صرفاً یک برتری تاکتیکی نیست، یک تغییر در «جایگاه» است.

ایران دیگر صرفاً واکنش نشان نمی‌دهد ، قواعد را شکل می‌دهد، تصمیم به مشروط ‌سازی عبور، تعریف کریدورهای کنترل‌ شده و مدیریت جریان، همگی نشانه‌هایی از این تغییر هستند:  گذار از بازی در زمین دیگران، به طراحی زمین بازی.

در چنین شرایطی، حتی قدرت‌های بزرگ نیز ناگزیر به بازتعریف رفتار خود می‌شوند، وقتی مسیرهای حیاتی از نقطه‌ای عبور می‌کنند که تحت کنترل یک بازیگر است، آن بازیگر به‌ طور طبیعی به بخشی از فرآیند تصمیم‌ سازی تبدیل می‌شود، نه به‌عنوان یک گزینه، بلکه به‌عنوان یک ضرورت، این همان نقطه‌ای است که ایران، از «موضوع مذاکره» به «طراح چارچوب مذاکره» تبدیل می‌شود.

در نهایت، تنگه هرمز را باید نه یک گذرگاه، بلکه یک «میز تصمیم» دانست، میزی که ایران در آن، صرفاً حضور ندارد، بلکه نقش تعیین ‌کننده دارد، در این میز، دیگر سؤال این نیست که ایران چه می‌کند، سؤال این است که بدون ایران، چه چیزی اصلاً امکان ‌پذیر اس؟.

در امتداد این موقعیت، قدرت ایران در تنگه هرمز تنها به حوزه امنیتی یا ژئوپلیتیکی محدود نمی‌ماند، بلکه مستقیماً به حوزه «اقتصاد انرژی» و «جذب سرمایه» نیز سرایت می‌کند،وقتی یکی از حیاتی‌ترین شریان‌های انتقال انرژی جهان تحت نفوذ و مدیریت یک بازیگر قرار می‌گیرد، آن بازیگر به‌ طور طبیعی در تعیین مسیرهای انتقال، اولویت‌بندی جریان‌ها و حتی هزینه‌های عبور نقش تعیین ‌کننده پیدا می‌کند.

این یعنی ایران، صرفاً ناظر عبور انرژی نیست، بلکه می‌تواند به تنظیم ‌کننده جریان انرژی تبدیل شود، در چنین شرایطی، کشورهایی که وابستگی بالایی به انرژی خلیج فارس دارند، ناگزیر به بازتعریف روابط خود با ایران خواهند بود، این بازتعریف، از سطح سیاسی فراتر می‌رود و به سطح اقتصادی و سرمایه‌ گذاری کشیده می‌شود.

در نظم جدید، امنیت مسیر، خود به یک «دارایی اقتصادی» تبدیل می‌شود، اگر عبور از هرمز مشروط و مدیریت ‌شده باشد، آن ‌گاه ایران می‌تواند این موقعیت را به یک مزیت اقتصادی پایدار تبدیل کند، از طریق تعریف کریدورهای امن، ارائه خدمات امنیتی، یا حتی مشارکت در مدیریت جریان انرژی، این دقیقاً همان نقطه‌ای است که ژئوپلیتیک به ژئواکونومی تبدیل می‌شود.[6]

از سوی دیگر، چنین جایگاهی به ‌طور مستقیم بر ورود سرمایه به ایران تأثیر می‌گذارد، سرمایه، به ‌دنبال ثبات صرف نمی‌آید، به ‌دنبال «نقطه اثرگذاری» می‌آید، وقتی ایران در نقطه‌ای قرار می‌گیرد که تصمیم‌هایش بر قیمت جهانی انرژی، امنیت حمل‌ ونقل و زنجیره تأمین تأثیر دارد، به یک مقصد استراتژیک برای سرمایه‌ گذاری تبدیل می‌شود، نه صرفاً به ‌دلیل منابع داخلی، بلکه به ‌دلیل موقعیت در شبکه جهانی.

در این چارچوب، پروژه‌های زیرساختی، انرژی، حمل ‌ونقل و لجستیک در ایران، دیگر صرفاً پروژه‌های داخلی نیستند، بلکه به بخشی از معماری جدید انتقال انرژی در جهان تبدیل می‌شوند، این یعنی هر سرمایه‌ گذاری در ایران، می‌تواند بازتابی فراتر از مرزهای جغرافیایی داشته باشد.

در نهایت، آنچه در هرمز شکل گرفته، تنها یک برتری ژئوپلیتیکی نیست ، یک «اهرم اقتصادی» است، ایران، با قرار گرفتن در این موقعیت، این امکان را به دست می‌آورد که نه ‌تنها بر جریان انرژی، بلکه بر مسیر حرکت سرمایه در منطقه نیز تأثیر بگذارد، این همان لحظه‌ای است که قدرت، از کنترل مسیر، به کنترل آینده تبدیل می‌شود.

جمع‌بندی مختصر تا کنون :  آنچه در تنگه هرمز در حال شکل‌گیری است، صرفاً یک مناقشه یا یک برتری مقطعی نیست، نشانه‌ی یک جابه‌جایی عمیق در منطق قدرت جهانی است.

ایران در این نقطه، نه فقط به ‌عنوان یک بازیگر، بلکه به‌ عنوان یکی از تعیین ‌کنندگان قواعد بازی ظاهر شده است، جایی که کنترل یک گره حیاتی، به توانایی بازتعریف مسیرهای انرژی، سرمایه و حتی تصمیم ‌سازی جهانی منجر می‌شود.

در این چارچوب، هرمز دیگر یک گذرگاه نیست، بلکه یک «میز» است، میزی که بدون حضور و اراده ایران، هیچ تصمیمی بر آن نهایی نمی‌شود، آنچه امروز دیده می‌شود، گذار از نظمی مبتنی بر برتری صرف نظامی، به نظمی است که در آن، کنترل جریان‌ها تعیین ‌کننده است و در این گذار، ایران همان گره‌ای باقی می‌ماند که نه می‌توان آن را حذف کرد و نه نادیده گرفت ،گره‌ای که هر بار، جهان را وادار می‌کند خود را دوباره تعریف کند.

در امتداد این تحلیل، باید به یک واقعیت بنیادی‌تر بازگشت؛ واقعیتی که در کتاب «نفت من، هویت من» به ‌ویژه در فصل «طلاق دلار» و همچنین در مقالاتی مانند «ایران در دنیای داروینی نظم جهانی» و «از ۱۹۰۷ تا سنتو» به آن اشاره شد:

نظم‌های جهانی، نه در لحظه توافق، بلکه در لحظه شکست توافق‌ها بازتعریف می‌شوند[7].

بر همین اساس، مذاکرات پیشِ ‌رو را نباید صرفاً به‌عنوان یک تلاش برای حل بحران در نظر گرفت، بلکه باید آن را بخشی از یک فرآیند بزرگ ‌تر دید؛ فرآیندی که در آن، هر دو طرف در حال آزمون این پرسش‌اند: آیا هنوز می‌توان نظم موجود را با ابزارهای قدیمی، دیپلماسی کلاسیک، توافق‌های کاغذی و توازن‌های مقطعی، مدیریت کرد؟ یا جهان وارد فازی شده که این ابزارها دیگر کارایی خود را از دست داده‌اند؟

اگر به تجربه تاریخی که در «طلاق دلار» به آن پرداخته شد بازگردیم، لحظه ۱۹۷۱، قطع رابطه دلار با طلا، نه در نتیجه یک توافق جهانی، بلکه دقیقاً در نتیجه ناتوانی سیستم در حفظ توافق قبلی شکل گرفت.

آنچه بعد از آن آمد، نه بازگشت به تعادل، بلکه شکل‌گیری یک نظم جدید مبتنی بر پترودلار بود؛ نظمی که این‌ بار نه بر پایه اعتماد، بلکه بر پایه کنترل جریان انرژی بنا شد.

امروز، تنگه هرمز در موقعیتی مشابه قرار گرفته است، اگر مذاکرات شکست بخورد، این شکست نه یک اتفاق دیپلماتیک، بلکه یک نقطه گسست سیستمی خواهد بود؛ لحظه‌ای که در آن، بازیگران به این جمع ‌بندی می‌رسند که مدیریت بحران از طریق گفت ‌وگو دیگر کافی نیست و باید به ابزارهای واقعی‌تر، یعنی کنترل جریان‌ها،متوسل شد.

در چنین سناریویی، درگیری بعدی به‌ هیچ ‌وجه شبیه جنگ‌های کلاسیک نخواهد بود.

این همان چیزی است که در مقاله «ایران در قفقاز، نه جنگ، نه پوتسدام» از آن به‌عنوان وضعیت بینابینی یاد شد:

نه صلحی پایدار وجود دارد، نه جنگی تمام‌عیار، بلکه یک وضعیت معلق که در آن، تقابل به‌صورت پیوسته اما غیرمتمرکز ادامه می‌یابد.

در این فاز، ابزار اصلی قدرت، نه تانک و ناو، بلکه اختلال در گره‌هاست، هرمز، باب ‌المندب، خطوط لوله، شبکه‌های مالی و حتی مسیرهای داده، همگی به نقاطی تبدیل می‌شوند که در آن‌ها فشار اعمال می‌شود ،این همان منطق «جنگ شبکه‌ای» است که در آن، هدف نه شکست کامل دشمن، بلکه فرسایش تدریجی توان او در مدیریت جریان‌هاست.

از این منظر، شکست مذاکرات می‌تواند سه پیامد هم‌زمان داشته باشد:

نخست، فعال شدن کامل اهرم هرمز:  یعنی گذار از مشروط ‌سازی محدود عبور، به اعمال قواعد سخت ‌گیرانه ‌تر یا حتی اختلال‌های مقطعی در جریان انرژی.

در چنین شرایطی، بازار جهانی انرژی وارد فازی می‌شود که در آن، قیمت‌ها دیگر صرفاً تابع عرضه و تقاضا نیستند، بلکه تابع «ریسک مسیر» خواهند بود[8].

دوم، انتقال فشار به زنجیره‌های جایگزین: مسیرهایی مانند باب‌ المندب، کانال سوئز یا خطوط انتقال زمینی، به ‌طور ناگهانی در کانون توجه قرار می‌گیرند و هرگونه اختلال در یکی، به ‌سرعت به سایر مسیرها سرایت می‌کند ، این دقیقاً همان چیزی است که در چارچوب «نظم شبکه‌ای» تعریف می‌شود: فشار در یک نقطه، کل سیستم را دچار نوسان می‌کند.

سوم، تشدید رقابت قدرت‌ها برای بازتعریف قواعد عبور: در این فاز، دیگر بحث بر سر این نیست که چه کسی قوی ‌تر است، بلکه بر سر این است که چه کسی می‌تواند قواعد بازی را تحمیل کند.

در این سطح از تحلیل، رقابت دیگر بر سر یک نقطه یا یک ابزار نیست، بلکه بر سر «تعریف قواعد عبور در کل شبکه» است.

ایران با تکیه بر موقعیت هرمز در جنوب، به‌عنوان گلوگاه اصلی جریان انرژی و در عین حال با برخورداری از ظرفیت اثرگذاری بر مسیرهای شمالی همچون کریدور زنگزور و همچنین توان اعمال نفوذ در محور راهبردی باب ‌المندب، در جایگاهی قرار می‌گیرد که می‌تواند بر چندین شریان حیاتی به‌صورت هم ‌زمان اثر بگذارد، از خلیج فارس تا قفقاز و تا ورودی دریای سرخ.

در مقابل، سایر بازیگران نه از طریق جغرافیا، بلکه با اتکا به ابزارهای مالی، نظامی و ائتلافی تلاش می‌کنند این برتری ژئوپلیتیکی را مهار یا بازتعریف کنند، در نتیجه، آنچه شکل می‌گیرد، یک رقابت چندلایه است: رقابتی که در آن، یک ‌سو بر « کنترل مسیر» تکیه دارد و سوی دیگر بر «مدیریت سیستم » .

در چنین معادله‌ای، هرگونه اختلال یا تسلط بر یک مسیر، چه در هرمز، چه در زنگزور و چه در باب‌المندب ، دیگر یک اقدام موضعی تلقی نمی‌شود، بلکه به‌ سرعت به کل شبکه سرایت می‌کند و بر قیمت انرژی، امنیت تجارت و رفتار بازیگران جهانی اثر می‌گذارد.

در این میان، رفتار کشورهای اروپایی به یکی از پیچیده ‌ترین متغیرهای این معادله تبدیل می‌شود؛ زیرا اروپا بیش از آن‌که یک قدرت صرفاً ژئوپلیتیکی باشد، یک سیستم وابسته به جریان انرژی و ثبات مسیرهاست.

از یک ‌سو، در چارچوب نهادهایی مانند NATO  ناگزیر به هم ‌راستایی با ایالات متحده باقی می‌ماند و از سوی دیگر، در عمل نمی‌تواند نقش ایران را در گره‌های حیاتی انرژی نادیده بگیرد.

تجربه‌هایی مانند INSTEX[9]  نشان داده‌اند که اروپا در شرایط فشار، به‌ سمت ایجاد سازوکارهای مستقل برای حفظ حداقلی از تعامل با ایران حرکت می‌کند.

از این ‌رو، محتمل‌ ترین رفتار اروپا، یک رویکرد دوگانه خواهد بود: هم‌ راستایی سیاسی با آمریکا در سطح رسمی و تلاش برای مدیریت تعامل با ایران در سطح عملی به ‌منظور تضمین جریان انرژی.

در کنار اروپا، کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز در موقعیتی دوگانه قرار دارند، کشورهایی که تحت چتر امنیتی آمریکا، به ‌ویژه در قالب همکاری با United States Central Command تعریف شده‌اند، اما در عین حال، اقتصاد آن‌ها مستقیماً به امنیت همین مسیرها وابسته است.

با افزایش هزینه‌های تقابل و ناکارآمدی کامل مسیرهای جایگزین، این کشورها به ‌تدریج به یک واقعیت ساختاری نزدیک می‌شوند: اینکه امنیت پایدار، نه از مسیر تقابل دائمی، بلکه از مسیر ایجاد یک رابطه قابل مدیریت و کم ‌تنش با ایران حاصل می‌شود.

در نهایت، آنچه در این معادله تعیین ‌کننده است، نه شعارهای سیاسی و نه ائتلاف‌های مقطعی، بلکه «تداوم جریان» است و در جهانی که هرمز، باب ‌المندب و سایر گره‌های حیاتی آن به‌هم متصل‌اند، این جریان بدون در نظر گرفتن نقش ایران، قابل تضمین نخواهد بود.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که قواعد بازی دیگر نه در سطح توافقات رسمی، بلکه در دل توان واقعی برای کنترل، اتصال یا اختلال در مسیرها نوشته می‌شود؛ جایی که رقابت قدرت‌ها، از سطح ابزارها عبور کرده و به سطح «بازتعریف معماری جریان‌ها» می‌رسد.

اما نکته کلیدی اینجاست: همان‌ طور که در «نفت من، هویت من» تأکید شد، کنترل انرژی هرگز صرفاً یک مسئله اقتصادی نبوده است، بلکه همواره ابزاری برای بازتعریف هویت قدرت بوده است.

در این چارچوب، اگر مذاکرات شکست بخورد، ایران نه‌ تنها از موقعیت خود عقب‌ نشینی نخواهد کرد، بلکه به احتمال زیاد وارد فازی خواهد شد که در آن، تلاش می‌کند این موقعیت را به یک «اصل تثبیت‌شده» تبدیل کند؛ اصلی که بر اساس آن، عبور از گره‌های حیاتی جهان، بدون در نظر گرفتن منافع بازیگر مسلط بر آن گره، ممکن نیست.

این همان لحظه‌ای است که در آن، تقابل از سطح «اختلاف» به سطح «بازتعریف نظم» ارتقا پیدا می‌کند.

در نهایت، باید به این جمع‌بندی رسید که شکست مذاکرات، نه پایان مسیر دیپلماسی، بلکه آغاز یک نوع جدید از آن است؛

دیپلماسی‌ای که دیگر نه در سالن‌های مذاکره، بلکه در میدان‌های واقعی ، از هرمز تا بازارهای انرژی، تعریف می‌شود ، و در این میان، ایران همچنان همان گره باقی می‌ماند؛ گره‌ای که هر تلاش برای باز کردن آن، اگر با درک منطق شبکه‌ای همراه نباشد، نه ‌تنها آن را حل نمی‌کند، بلکه پیچیده ‌تر می‌سازد.

نتیجه گیری نهایی :

آنچه امروز در هرمز و در امتداد آن در کل شبکه‌های انرژی و ترانزیت جهان در حال شکل‌گیری است، صرفاً یک بحران ژئوپلیتیکی یا یک تقابل مقطعی نیست، بلکه نشانه‌ی یک دگرگونی بنیادین در منطق قدرت جهانی است.

جهانی که به ‌تدریج از نظمی مبتنی بر برتری نظامی و توافق‌های رسمی عبور کرده و به‌ سوی نظمی حرکت می‌کند که در آن، کنترل جریان‌ها ، انرژی، تجارت، سرمایه و امنیت مسیرها ، به عنصر اصلی قدرت تبدیل شده است.

در این گذار، ایران به‌ واسطه قرار گرفتن در تقاطع چندین گره حیاتی، از هرمز تا باب ‌المندب و از قفقاز تا شبکه‌های انرژی، به موقعیتی رسیده که نه می‌توان آن را حذف کرد، نه نادیده گرفت و نه صرفاً در قالب یک بازیگر منطقه‌ای تعریفش کرد؛ بلکه به یک نقطه اثرگذار در معماری جریان‌های جهانی تبدیل شده است.

از این منظر، رقابت موجود دیگر بر سر قدرت به معنای کلاسیک نیست، بلکه بر سر تعریف قواعد عبور، مدیریت جریان و تعیین دسترسی است؛ جایی که هر اختلال در یک مسیر، کل شبکه را تحت تأثیر قرار می‌دهد و هر تصمیم، پیامدی فراتر از جغرافیا دارد.

در چنین شرایطی، حتی قدرت‌های بزرگ نیز ناگزیر به بازتعریف رفتار خود می‌شوند، اروپا میان وابستگی امنیتی و نیاز انرژی در وضعیت دوگانه قرار می‌گیرد، کشورهای خلیج فارس به ‌تدریج از تقابل به ‌سمت ضرورت ایجاد رابطه‌ای امن و قابل مدیریت با ایران حرکت می‌کنند و ایالات متحده درمی‌یابد که برتری نظامی، بدون تسلط بر گره‌های ژئوپلیتیکی، دیگر تعیین‌کننده نهایی نیست.

در این میان، شکست مذاکرات پاکستان نشان دهنده این است که، این شکست نه پایان دیپلماسی، بلکه آغاز شکل جدیدی از آن خواهد بود، دیپلماسی‌ای که دیگر در اتاق‌های مذاکره تعریف نمی‌شود، بلکه در میدان واقعی جریان‌ها، از هرمز تا بازارهای انرژی، شکل می‌گیرد.

در نهایت، باید پذیرفت که نظم‌های جهانی نه در لحظه توافق، بلکه در لحظه‌ای بازتعریف می‌شوند که توافق‌ها دیگر قادر به توضیح واقعیت نیستند و در چنین لحظه‌ای، ایران نه یک مسئله، بلکه یک معادله است ، معادله‌ای که حل نمی‌شود، بلکه هر بار جهان را وادار می‌کند خود را از نو تعریف کند.

[1] دکتر رضوانی در مقاله «ایران، مسئله نظم جهانی نیست، تست‌استرس آن است» توضیح می‌دهد که ایران نه به‌عنوان یک «اختلال» در نظم جهانی، بلکه به‌عنوان یک «مکانیزم سنجش» عمل می‌کند، جایی که هرگونه فشار، تحریم یا تقابل، در نهایت میزان تاب‌آوری، انعطاف و ظرفیت واقعی نظم بین‌الملل را آشکار می‌سازد.

در این چارچوب، بحران‌های مرتبط با ایران به ‌ویژه در گره‌هایی مانند هرمز، به ‌سرعت از سطح منطقه‌ای عبور کرده و به یک آزمون سیستمی برای کل ساختار قدرت جهانی تبدیل می‌شوند، آزمونی که نشان می‌دهد آیا نظم موجود توان مدیریت تنش‌های شبکه‌ای را دارد یا خود به‌ واسطه این فشارها دچار بازتعریف می‌شود. این نگاه با تحلیل‌های مستقل نیز هم‌راستاست که جنگ یا تنش با ایران را «یک تست استرس برای نظم جهانی» توصیف می‌کنند

ایران، گره حل ‌نشدنی در معماری قدرت شبکه‌ای

[2] تحولات سیاسی داخلی در ایالات متحده همواره در خلأ رخ نمی‌دهند، بلکه در پیوندی عمیق با سیاست خارجی و معماری قدرت جهانی عمل می‌کنند. هم‌ زمانی این تقابل‌ها با فشارهای رسانه‌ای و سیاسی پیرامون پرونده‌های جنجالی از رسوایی واترگیت تا حواشی معاصر پیرامون Jeffrey Epstein در برخی تحلیل‌ها این فرض را تقویت می‌کند که تشدید تنش‌های خارجی می‌تواند به‌ عنوان ابزاری برای بازتنظیم تمرکز افکار عمومی به‌کار گرفته شود.

این الگو پیش ‌تر نیز در بستر جنگ ویتنام قابل مشاهده بود، جایی که فشارهای داخلی ناشی از هزینه‌های مالی و اجتماعی جنگ، در کنار بحران اعتماد عمومی به حاکمیت، به نقطه‌ای رسید که در نهایت در رسوایی واترگیت و سقوط ریچارد نیکسون تجلی یافت.

در چارچوب تحلیلی کتاب «نفت من، هویت من» (پادکست ۲۴: طلاق دلار) به قلم دکتر رضوانی ، این هم‌ زمانی‌ها صرفاً تصادفی نیستند، بلکه بخشی از منطق «مدیریت بحران در سطح امپراتوری» محسوب می‌شوند، جایی که فشارهای داخلی ، اعم از بحران‌های مالی ناشی از جنگ، تورم دلار، یا بی‌اعتمادی سیاسی،از طریق بازتولید تنش در محیط خارجی، به تعویق انداخته یا بازتعریف می‌شوند.

همان ‌گونه که تصمیم سرنوشت ‌ساز ۱۹۷۱ و جدایی دلار از طلا، پاسخی به فشارهای انباشته ناشی از جنگ ویتنام و ساختار معیوب برتون وودز بود، در فضای امروز نیز می‌توان این فرض را مطرح کرد که برجسته ‌سازی تهدیدات خارجی، نه صرفاً واکنشی امنیتی، بلکه ابزاری در خدمت بازآرایی ادراک عمومی و حفظ انسجام درونی قدرت است.

در این نگاه، سیاست خارجی نه ادامه سیاست داخلی، بلکه گاه «پوشاننده شکست‌های داخلی» است، همان الگویی که از سایگون تا واترگیت، و از طلاق دلار تا بحران‌های امروز، در لایه‌های پنهان تصمیم‌سازی ایالات متحده تکرار شده است.

تصمیم سرنوشت ساز برای رابطه دلار / طلا در پنجاه سال پیش

[3] دکتر رضوانی در مقاله «از ۱۹۰۷ تا سنتو، تداوم منطق مهار ایران در گذار از نظم وستفالیایی به عصر شبکه‌ها» روشن می‌کند که منطق مهار ایران، برخلاف تصور رایج، یک پدیده مقطعی یا صرفاً سیاسی نیست، بلکه ریشه در یک تداوم تاریخی دارد که از توافقات قدرت‌های بزرگ در اوایل قرن بیستم تا ساختارهای امنیتی مانند سنتو امتداد یافته است. این منطق، در گذار از نظم وستفالیایی به عصر شبکه‌ها، از کنترل سرزمین به کنترل جریان‌ها تغییر شکل داده، اما ماهیت آن—یعنی محدودسازی نقش ایران در معادلات قدرت—همچنان حفظ شده است.

از ۱۹۰۷ تا سنتو، تداوم منطق مهار ایران در گذار از نظم وستفالیایی به عصر شبکه‌ها

[4] دکتر رضوانی در مقاله «ایران در دنیای داروینی نظم جهانی» توضیح می‌دهد که نظم بین‌الملل در حال گذار از یک ساختار مبتنی بر قواعد ثابت به نظمی سیال و مبتنی بر بقا و قدرت است، نظمی که در آن، بازیگران نه بر اساس حقوق تعریف‌شده، بلکه بر اساس توانایی خود در کنترل منابع، مسیرها و جریان‌های حیاتی عمل می‌کنند. در این چارچوب، «قدرت» جایگزین «قانون» به‌عنوان عامل تعیین‌کننده می‌شود و آن‌که بتواند جریان‌های کلیدی—از انرژی تا تجارت—را مدیریت کند، عملاً توان تعریف معنا و قواعد را نیز در اختیار می‌گیرد.

ایران، گرهِ حل ‌ناشدنیِ امپراتوری

[5]دکتر رضوانی در مقاله «ایران در قفقاز، نه جنگ، نه پوتسدام» توضیح می‌دهد که فضای ژئوپلیتیکی پیرامون ایران وارد مرحله‌ای شده که نه می‌توان آن را در قالب جنگ کلاسیک تعریف کرد و نه در چارچوب یک نظم تثبیت‌شده پساجنگ. این وضعیت، یک حالت معلق و سیال است که در آن، تعادل‌ها دائماً در حال بازتعریف هستند و هیچ الگوی نهایی و پایداری شکل نگرفته است. در چنین شرایطی، «ابهام» نه نشانه ضعف، بلکه بخشی از ساختار قدرت است، جایی که گره‌های ژئوپلیتیکی نه از طریق فشار مستقیم، بلکه در بستر پیچیدگی شبکه‌ها بازتولید و مقاوم‌تر می‌شوند.

ایران در قفقاز، نه جنگ، نه پوتْسْدام

[6] در نظم جدید، امنیت مسیر، خود به یک «دارایی اقتصادی» تبدیل می‌شود،اگر عبور از هرمز مشروط و مدیریت‌شده باشد، آن‌گاه ایران می‌تواند این موقعیت را به یک مزیت اقتصادی پایدار تبدیل کند، از طریق تعریف کریدورهای امن، ارائه خدمات امنیتی، یا حتی مشارکت در مدیریت جریان انرژی.

در اینجا لازم است دو مفهوم کلیدی روشن شود:

ژئوپلیتیک به معنای استفاده از موقعیت جغرافیایی برای اعمال قدرت و تأثیرگذاری بر معادلات سیاسی و امنیتی است، یعنی جایی که «مکان» به ابزار قدرت تبدیل می‌شود.

در مقابل، ژئواکونومی به معنای استفاده از همان موقعیت برای خلق ارزش اقتصادی، جذب سرمایه و کنترل جریان‌های مالی و تجاری است، یعنی جایی که «قدرت» به «درآمد و سرمایه» ترجمه می‌شود.

بنابراین، زمانی که گفته می‌شود: این دقیقاً همان نقطه‌ای است که ژئوپلیتیک به ژئواکونومی تبدیل می‌شود، منظور این است که یک موقعیت استراتژیک مانند تنگه هرمز، دیگر صرفاً ابزار فشار یا برتری سیاسی نیست، بلکه به منبع تولید ثروت، تنظیم بازار و جذب سرمایه تبدیل می‌شود.

به بیان ساده‌تر: ایران دیگر فقط از هرمز «قدرت» نمی‌گیرد، بلکه می‌تواند آن را به «اقتصاد» تبدیل کند.

ژئوپلیتیک یعنی قدرت از جغرافیا، ژئواکونومی یعنی تبدیل همان قدرت به ثروت.

[7] این گزاره ریشه در تجربه‌های تاریخی متعددی دارد که نشان می‌دهد نظم‌های مسلط، اغلب نه در لحظه اجماع، بلکه در نقطه فروپاشی توافق‌های پیشین شکل گرفته‌اند.

برای مثال، پایان نظام برتون وودز در سال ۱۹۷۱،که با تصمیم ریچارد نیکسون ، برای قطع تبدیل‌ پذیری دلار به طلا رقم خورد،نه حاصل یک توافق جدید، بلکه نتیجه ناتوانی در حفظ نظم قبلی بود.

این گسست، زمینه ‌ساز شکل‌ گیری نظم پترودلاری شد که در آن، کنترل انرژی جایگزین پشتوانه طلا گردید.

از منظر نظری، این الگو با آنچه چارلز کیندلبرگر ، در چارچوب «نظریه ثبات هژمونیک» مطرح می‌کند هم‌خوانی دارد:

نظم بین‌الملل زمانی دچار بی‌ثباتی می‌شود که قدرت مسلط دیگر قادر یا مایل به حفظ قواعد قبلی نباشد، و همین خلأ، فضای لازم برای بازتعریف قواعد جدید را فراهم می‌کند.

به بیان دیگر، فروپاشی نظم، پیش‌شرط ظهور نظم بعدی است.

همچنین در ادبیات ساختاری روابط بین‌الملل، به‌ ویژه در آثار کِنِت والتز،  تأکید می‌شود که تغییر در توزیع قدرت، بیش از آن‌ که در قالب توافقات رسمی منعکس شود، در نقاط شکست و تنش‌های حل‌نشده خود را نشان می‌دهد.

در این چارچوب، توافق‌ها اغلب «بازتاب موقت تعادل» هستند، نه عامل ایجاد آن.

در امتداد همین منطق، تجربه جنگ‌ها نیز نشان می‌دهد که بسیاری از نظم‌های جدید، پس از شکست سازوکارهای دیپلماتیک شکل گرفته‌اند.

نمونه بارز آن، گذار از نظم پیش از جنگ جهانی دوم به نظم پس از آن است که نه در مذاکرات پیشینی، بلکه در دل شکست سیستم‌های بازدارنده و توافق‌های ناکارآمد شکل گرفت و نهایتاً به تأسیس نهادهایی مانند United Nations  انجامید.

در پیوند با این چارچوب نظری و تاریخی، آنچه در ،نفت من، هویت من، نیز مورد تأکید قرار گرفته، این است که در عصر انرژی، این گسست‌ها بیش از هر نقطه‌ای در «گره‌های حیاتی جریان» خود را نشان می‌دهند، یعنی جایی که سیستم دیگر قادر به حفظ جریان پایدار انرژی، سرمایه یا امنیت نیست، همان‌جا نقطه آغاز بازتعریف نظم خواهد بود.

بر این اساس، شکست مذاکرات نه یک انحراف از مسیر نظم، بلکه بخشی از سازوکار درونی آن برای بازتولید و بازتعریف است،

لحظه‌ای که در آن، آنچه پیش ‌تر به‌عنوان «قاعده» پذیرفته شده بود، دیگر کارایی ندارد و نیاز به جایگزینی آن با منطقی جدید احساس می‌شود.

[8] در اقتصاد کلاسیک، قیمت انرژی عمدتاً تابع «عرضه و تقاضا»ست، یعنی میزان تولید در برابر مصرف، تعیین‌کننده تعادل قیمت است.

اما در شرایط ژئوپلیتیکی پرتنش، متغیر دیگری به این معادله اضافه می‌شود:  ریسک مسیر، یعنی احتمال اختلال در انتقال فیزیکی انرژی از مبدا به مقصد (مانند تنگه‌ها، خطوط لوله یا مسیرهای دریایی).

در این حالت، حتی بدون کاهش واقعی عرضه، صرف افزایش احتمال ناامنی در مسیرهای انتقال، مانند تنگه هرمز یا باب‌المندب، می‌تواند به افزایش قیمت‌ها منجر شود، به بیان دیگر، بازار از «واقعیت جریان» به «ریسک ادراک ‌شده در جریان» واکنش نشان می‌دهد.

[9] INSTEX سازوکاری بود که در سال ۲۰۱۹ توسط آلمان، فرانسه و بریتانیا برای تسهیل تجارت غیرتحریمی با ایران ایجاد شد،  هدف آن، دور زدن محدودیت‌های مالی ناشی از تحریم‌های آمریکا ، بدون استفاده از دلار و سیستم‌های مالی تحت کنترل آمریکا، بود.

این سازوکار عمدتاً برای مبادلات بشردوستانه مانند دارو و مواد غذایی طراحی شده بود، اما به ‌دلیل محدودیت‌های ساختاری، فشارهای سیاسی و عدم همراهی کامل بازیگران اقتصادی، هرگز به یک ابزار مؤثر و گسترده تبدیل نشد و در عمل نقش محدودی در حفظ جریان تجارت ایفا کرد.