Iran, the Impossible Somalia: A Node That Must Be Removed from the Network Order

ایران ، گره حل ناشدنی امپراتوری

ایران، سومالیِ ناممکن، گره‌ای که باید از نظم شبکه‌ای حذف شود

به قلم: دکتر رضوانی ترید به سبک   TradePlus360

پیشگفتار :

این مقاله ادامه منطقی سلسله تحلیل‌هایی است که در آن‌ها تلاش شد ایران نه به‌عنوان یک بحران، بلکه به‌عنوان یک گره ساختاری در نظم شبکه‌ای جهان فهم شود، از «ایران، گرهِ حل‌ ناشدنی امپراتوری» تا «ایران در دنیای داروینی نظم جهانی» و «هرمز یا لیبی؟». در آن مسیر نشان داده شد که مسئله ایران نه صرفاً رفتار یک دولت، بلکه جایگاه یک کشور در معماری قدرت جهانی است، اکنون این مقاله، یک گام جلوتر می‌رود: اگر این گره نه قابل ادغام باشد، نه قابل حذف مستقیم، آنگاه چه سناریویی برای کاهش نقش آن دنبال می‌شود؟

«ایران، سومالیِ ناممکن» پاسخی است به همین پرسش، توضیح اینکه چگونه یک کشور می‌تواند بدون تغییر مرز، از معادله قدرت کنار گذاشته شود.

متن مقاله

برای فهم سناریوی ایران، باید از سومالی( کشوری که حذفش به ‌معنای حذف مسیر نبود، بلکه انتقال کنترل بود) شروع کرد، کشوری که نه به‌خاطر فقر، بلکه به‌خاطر قرارگرفتن در مسیر حیاتی تجارت و انرژی جهان اهمیت داشت،سومالی در شاخ آفریقا، در کنار خلیج عدن و در آستانه باب‌المندب، یکی از گره‌های اتصال اقیانوس هند به دریای سرخ و مسیر سوئز بود، یعنی نقطه‌ای که حذف آن به‌معنای حذف مسیر نبود، بلکه به‌معنای انتقال کنترل از یک دولت به یک خلأ بی‌مرکز بود.

آنچه در سومالی رخ داد، صرفاً فروپاشی یک کشور نبود، خاموش ‌شدن یک گره در شبکه جهانی بود، این دقیقاً همان الگویی است که اگر بخواهیم در سطحی بزرگ ‌تر بفهمیم، باید به ایران نگاه کنیم، کشوری که در نقطه اتصال خلیج فارس، قفقاز، آسیای مرکزی و آب‌های آزاد ایستاده و بر تنگه حیاتی هرمز تسلط دارد، جایی که بخش قابل ‌توجهی از انرژی جهان از آن عبور می‌کند.

ایران در این معنا نه صرفاً یک کشور، بلکه یک گره چندلایه در نظم شبکه‌ای است که حذف آن به ‌معنای بازچینی جریان انرژی، تجارت و قدرت است.[i]

در چنین چارچوبی، الگوهای کلاسیک مثل عراق، سوریه یا یوگسلاوی کارایی ندارند، چون هرکدام هدفی متفاوت را دنبال می‌کردند: در عراق سقوط دولت با بازسازی تحت کنترل خارجی همراه شد، در سوریه با وجود جنگ، مرکزیت کامل از بین نرفت و در یوگسلاوی تجزیه رسمی به تولید دولت‌های جدید انجامید.

اما در مورد ایران، مسئله نه اشغال ساده است، نه تجزیه رسمی و نه بازسازی کنترل ‌شده، بلکه تبدیل یک گره فعال به یک فضای فرسوده و بی ‌مرکز است، اینجاست که مدل سومالی معنا پیدا می‌کند: فروپاشی بدون حذف روی نقشه، حذف از معادله بدون تجزیه رسمی، در این حالت، کشور باقی می‌ماند اما نقش آن در شبکه قدرت از بین می‌رود.

در این چارچوب، «فروپاشی بدون حذف روی نقشه» به این معناست که مرزهای یک کشور تغییری نمی‌کند، اما عناصر واقعی قدرت آن، یعنی ظرفیت حکمرانی، کنترل مسیرهای حیاتی و قابلیت اثرگذاری در تصمیم‌ سازی‌های منطقه‌ای، به ‌تدریج از کار می‌افتد، در نتیجه کشور از یک «بازیگر» به یک «محیط» تبدیل می‌شود.

وقتی این اتفاق رخ می‌دهد، دیگران به‌جای تعامل با آن، برای دور زدن یا مدیریت ریسک آن برنامه ‌ریزی می‌کنند، کریدورها مسیرهای جایگزین پیدا می‌کنند، سرمایه از آن عبور نمی‌کند و حتی در نقاط حساسی مانند تنگه هرمز  نقش کشور از «اهرم کنترل» به «منبع نااطمینانی» تنزل می‌یابد.

در چنین حالتی، کشور همچنان روی نقشه وجود دارد، اما در نقشه واقعی قدرت که بر پایه جریان انرژی، تجارت و امنیت تعریف می‌شوداز معادله حذف می‌شود، این وضعیت برای برخی بازیگران می‌تواند مطلوب باشد، چون یک گره مزاحم و مستقل را بدون هزینه‌های سنگین تجزیه رسمی یا اشغال مستقیم از مدار خارج می‌کند و امکان بازتعریف مسیرها و افزایش کنترل بر جریان‌ها را فراهم می‌سازد، هرچند این سناریو همزمان ریسک‌های بزرگی مثل بی‌ثباتی منطقه‌ای و شوک‌های اقتصادی را نیز به همراه دارد.

این سناریو زمانی کامل می‌شود که فشار بر تنگه هرمز با بازتعریف مسیرهای جایگزین ترکیب شود، در یک‌سو، هرمز به‌عنوان شریان اصلی انرژی قرار دارد و در سوی دیگر، پروژه‌هایی مانند کریدور زنگزور که در ادبیات جدید به‌عنوان مسیرهای استراتژیک شرق به غرب و حتی در برخی تحلیل‌ها به‌نام «کریدور ترامپ» مطرح شده‌اند، تلاش می‌کنند شبکه ترانزیتی را بدون ایران بازتعریف کنند.

به‌صورت مستقیم کریدور زنگزور به خط لوله Baku–Tbilisi–Ceyhan pipeline  وصل نیست، اما در منطق کلان انرژی، هر دو به یک هدف مشترک خدمت می‌کنند: انتقال نفت حوزه دریای خزر به بازارهای جهانی از مسیرهایی که کمترین وابستگی را به ایران دارند.

BTC  از مسیر باکو–تفلیس–جیهان نفت خزر را به مدیترانه می‌رساند، در حالی‌که زنگزور، اگر به‌طور کامل عملیاتی شود، یک کریدور زمینی شرق به غرب ایجاد می‌کند که آذربایجان را از طریق نخجوان مستقیماً به ترکیه متصل می‌سازد و شبکه ترانزیتی را فشرده‌تر و متنوع‌تر می‌کند.

اهمیت این پیوند در آن است که انرژی حوزه دریای خزر در کنار منابع لیبی،  به‌عنوان اهرم‌های مکمل در بازطراحی شبکه انرژی اروپا عمل می‌کنند، نه برای رقابت با خلیج فارس، بلکه برای کاهش وابستگی به گلوگاه‌هایی مانند تنگه هرمز، خزر از طریق مسیرهایی مانند Baku–Tbilisi–Ceyhan pipeline  و کریدور زنگزور به ترکیه و سپس اروپا متصل می‌شود، در حالی ‌که لیبی مستقیماً از مدیترانه به بازارهای اروپایی دسترسی دارد، ترکیب این دو، یک معماری موازی و کم‌اصطکاک می‌سازد که مسیرها را کوتاه ‌تر، ریسک تمرکز را کمتر و وابستگی به مسیرهای سنتی را محدود می‌کند.

در این چارچوب، زنگزور و BTC پروژه‌های منفرد نیستند، بلکه اجزای یک طراحی کلان‌اند که جریان انرژی را بدون عبور از ایران بازتنظیم می‌کنند، نتیجه آن است که حتی بدون تغییر مرزها نقش ایران از یک گره اجتناب‌ناپذیر به یک گزینه قابل‌ دورزدن در شبکه انرژی جهانی تنزل می‌یابد، همان‌گونه که در تحلیل «هرمز یا لیبی؟ نبرد بر سر جانشینی ایران در معماری انرژی جهان»[ii] نیز بر منطق جایگزینی گره‌ها به‌جای افزایش صرف عرضه تأکید شده است.

نتیجه این ترکیب روشن است: اگر ایران از یک بازیگر فعال به یک فضای بی‌ثبات تبدیل شود، انرژی از مسیرهای تحت کنترل عبور می‌کند، کریدورها بدون اصطکاک شکل می‌گیرند و نقش ایران از یک گره تعیین ‌کننده به یک هزینه امنیتی تنزل پیدا می‌کند، در این میان، کشورهایی مانند ترکیه، آذربایجان و برخی بازیگران عربی، به ‌واسطه همین بازچینی، موقعیت بالاتری در شبکه به ‌دست می‌آورند.

در سطحی عمیق ‌تر، این روند با منطق پس از جدایی دلار از طلا[iii] هم‌ راستا می‌شود، جایی که دلار دیگر بر پایه فلز گران‌ بها تعریف نمی‌شود، بلکه به کنترل جریان انرژی و امنیت مسیرها وابسته است.

در چنین نظمی، هر گره‌ای که بتواند مسیرها را از انحصار و کنترل یک‌ جانبه خارج کند، به مانعی در برابر تثبیت سلطه تبدیل می‌شود، و طبیعی است که در این چارچوب، تلاش شود این موانع تضعیف یا دور زده شوند.

از این زاویه، ایران نه مانع جریان، بلکه مانع تمرکز قدرت و انحصار مسیرها است، گرهی که حضورش اجازه نمی‌دهد شبکه انرژی و ترانزیت به ‌طور کامل در اختیار یک ساختار مسلط قرار گیرد، از این زاویه، مسئله ایران نه یک بحران منطقه‌ای، بلکه یک متغیر در معادله بزرگ‌ تر نظم جهانی است، جایی که هدف، نابودی یک کشور نیست، بلکه خاموش ‌کردن یک گره است.

در نهایت، باید گفت آنچه در این چارچوب اهمیت دارد، تجزیه ایران نیست، بلکه خروج آن از معادله قدرت است.

در نظم شبکه‌ای، کشورها لزوماً از بین نمی‌روند، اما می‌توانند از نقش فعال به وضعیت غیرفعال منتقل شوند.

اگر چنین سناریویی محقق شود، ایران روی نقشه باقی می‌ماند، اما دیگر در تعیین مسیرها نقشی نخواهد داشت، جریان انرژی خارج از حوزه اثرگذاری ایران و در قالب مسیرهایی بازتعریف می‌شود که امکان کنترل و انحصار متمرکز را برای بازیگران مسلط فراهم می‌کنند، کریدورها بدون درنظرگرفتن جایگاه ایران شکل می‌گیرند.

به همین دلیل، دقیق‌ ترین توصیف این وضعیت شاید این باشد: در این چارچوب، هدف آن است که ایران در مسیر «سومالی‌سازی» قرار گیرد، نه به‌عنوان تکرار کامل تجربه سومالی، بلکه به‌عنوان تبدیل یک گره فعال به فضایی فرسوده و بی‌مرکز که کارکردش در شبکه از بین می‌رود.

بنابراین، اگر پرسش را این‌گونه بازنویسی کنیم دقیق‌تر است: نه اینکه «ایران چه کرده بود که هدف قرار گرفت»، بلکه اینکه چرا جایگاه ایران در این معماری، آن را در معرض فشار و رقابت قرار می‌دهد ؟  پاسخ در همین است: هرجا یک گره بتواند بر مسیرهای حیاتی اثر بگذارد، دیگران یا می‌کوشند با آن تعامل و تنظیم کنند، یا در شرایط تنش به‌دنبال کاهش وابستگی و دورزدن آن می‌روند، نتیجه عملی این کشاکش می‌تواند از ابزارهای غیرنظامی تا سناریوهای سخت‌تر متغیر باشد، اما در نهایت، موضوع اصلی همان چیزی است که در کل مقاله‌ام آمده:  نقش گره‌ها در شبکه و تلاش بازیگران برای مدیریت یا کاهش اثر آن‌ها.

چرا که ایران در این معماری، نه یک متغیر حاشیه‌ای، بلکه یک بازیگر تعیین‌کننده است، کشوری که در بسیاری از بزنگاه‌ها، نه درباره‌اش تصمیم گرفته می‌شود، بلکه خود در سطح تصمیم ‌سازی حضور دارد.

به ‌عبارت دقیق‌ تر، ایران در میز معادلات قدرت، جایگاهی دارد که می‌تواند بر مسیرها، موازنه‌ها و حتی قواعد بازی اثر بگذارد، همین جایگاه است که آن را از یک موضوع قابل مدیریت، به یک عامل نیازمند مهار یا کاهش نقش تبدیل می‌کند.

بنابراین مسئله صرفاً فشار بر یک کشور نیست، مسئله تلاش برای جابه‌جایی یک بازیگر از موقعیت «تصمیم‌ساز» به موقعیت «حاشیه‌ای» در نظم شبکه‌ای است.

در همین چارچوب، می‌توان چرایی کشیده ‌شدن تنش‌ها به سطح نظامی را نیز تبیین کرد:

نخست، موقعیت ژئوپلیتیکی ایران و نقش آن در گذرگاه‌های انرژی و ترانزیت که در برخی تحلیل‌ها به‌عنوان یک اهرم اثرگذاری دیده می‌شود و در دوره‌های تنش، تلاش برای کاهش وابستگی به آن یا مدیریت ریسک آن شدت می‌گیرد.

دوم، رقابت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی که در آن امنیت مسیرها و پیش‌بینی‌پذیری جریان‌ها اهمیت بالایی دارد، در چنین فضایی، گره‌هایی که خارج از چارچوب‌های انحصاری عمل می‌کنند، به‌عنوان موانعی در برابر تمرکز قدرت تلقی می‌شوند و همین امر می‌تواند زمینه‌ ساز تشدید فشارها و اقدامات سخت‌تر شود.

سوم، ناکافی ‌بودن ابزارهای غیرنظامی برای دستیابی به برخی اهداف، که از منظر تحلیلی می‌تواند به تغییر ابزار از فشار اقتصادی به سطحی از بازدارندگی یا نمایش قدرت بینجامد.

در کنار این موارد، پویایی‌های داخلی و منطقه‌ای نیز بر محاسبات هزینه فایده طرف‌ها اثرگذار است، در نتیجه، اقدام نظامی بیش از آنکه ناشی از یک علت واحد باشد، حاصل هم‌پوشانی این متغیرها در یک مقطع زمانی خاص است.

۴۷ سال تحریم علیه ایران را باید مرحله نخستِ همین مهندسی فشار دانست، مرحله‌ای که هدف آن، نه الزاماً نابودی فوری ایران، بلکه فرسایش تدریجی ظرفیت تصمیم‌ گیری، کاهش توان اقتصادی، محدودکردن دسترسی به فناوری، کند کردن توسعه زیرساخت و جداکردن ایران از شبکه مالی و تجاری جهان بود.

تحریم در منطق قدرت، یک ابزار خاموش است، یعنی بدون شلیک مستقیم، هزینه اداره کشور را بالا می‌برد، سرمایه را فراری می‌دهد، انتقال فناوری را مختل می‌کند، طبقه متوسط را تحت فشار می‌گذارد، نارضایتی اجتماعی تولید می‌کند و دولت را مجبور می‌سازد بخش بزرگی از انرژی خود را صرف بقا کند، نه توسعه، بنابراین تحریم فقط مجازات اقتصادی نبود، تلاشی بود برای تبدیل ایران از یک گره فعال و رو به گسترش، به یک بازیگر خسته، فرسوده و محدود.

با این‌ حال، پروژه تحریم به هدف نهایی خود نرسید، نه به این دلیل که فشارها بی‌اثر بود، بلکه به این دلیل که ایران برخلاف انتظار، از یک اقتصاد وابسته به یک ساختار تاب‌آور و چندمسیره حرکت کرد.

تحریم قرار بود ایران را از شبکه جهانی حذف کند، اما در عمل، آن را به سمت ایجاد مسیرهای جایگزین، تنوع ‌بخشی به شرکا، تقویت ظرفیت‌های بومی و بازتعریف ارتباطات اقتصادی و منطقه‌ای سوق داد، به‌جای فروپاشی، نوعی سازگاری اجباری شکل گرفت که هرچند هزینه‌ زا بود، اما مانع از خاموش‌ شدن گره ایران در شبکه شد.

به بیان دقیق ‌تر، تحریم توانست سرعت رشد را کاهش دهد، اما نتوانست نقش ایران را حذف کند، توانست فشار ایجاد کند، اما نتوانست جایگاه ایران را به یک موقعیت حاشیه‌ای تنزل دهد، همینجاست که پروژه تحریم از یک ابزار نهایی، به یک مرحله گذار تبدیل شد، مرحله‌ای که نشان داد فرسایش اقتصادی به ‌تنهایی برای حذف یک گره ساختاری در نظم شبکه‌ای کافی نیست.

ادامه همین گزاره را می‌توان این‌گونه توضیح داد: از منظر تصمیم‌گیران در ایران، «وفق‌دادن کامل» با شرایط تحریم به معنای پذیرش قواعدی بود که می‌توانست اهرم‌های راهبردی کشور را محدود و آن را به یک بازیگر وابسته ‌تر تبدیل کند، به‌ویژه در محیطی که رقابت قدرت‌ها شدت گرفته و نظم جهانی از یک‌قطبی به چندقطبیِ رقابتی در حال حرکت است.

در این خوانش، تحریم فقط فشار اقتصادی نبود، بلکه تلاشی برای کاهش اختیار در سیاست‌گذاری، محدودکردن دسترسی به فناوری و تعیین سقف نقش منطقه‌ای تلقی می‌شد، به همین دلیل، به‌جای همسوسازی کامل، راهبردی مبتنی بر تنوع‌ بخشی به شرکا، دورزدن گلوگاه‌های مالی، تقویت ظرفیت‌های بومی و گسترش پیوندها با شرق دنبال شد،جایی که رشد تقاضای انرژی، مسیرهای نوین ترانزیتی و بلوک‌های جدید اقتصادی در حال شکل‌گیری‌اند.

در ادبیات تحلیلی، این رویکرد گاهی با استعاره «محیط داروینی» توضیح داده می‌شود: بازیگران می‌کوشند در شرایط رقابتی، بقا و استقلال عمل خود را حفظ کنند و در عین حال، مسیرهای جایگزین برای تجارت، سرمایه و فناوری بیابند، از این زاویه، تمرکز بر اتصال به کریدورهای شرقی–غربی، بهره‌گیری از ظرفیت‌های منطقه‌ای و استفاده از موقعیت جغرافیایی ،از جمله پیرامون تنگه هرمز، به‌عنوان ابزار چانه‌زنی، تلاشی برای حفظ نقش گره‌ای در شبکه انرژی و ترانزیت دیده می‌شود، البته این انتخاب‌ها هزینه و فایده توأمان دارند: می‌توانند بخشی از فشارها را خنثی کنند، اما همزمان سطحی از تنش و محدودیت را نیز تداوم می‌بخشند.

اما مسئله اینجاست که تحریم، با وجود آسیب‌های عمیق، به هدف نهایی نرسید، ایران نه از نقشه قدرت حذف شد، نه نقش منطقه‌ای خود را به‌طور کامل از دست داد، نه از معادله انرژی کنار رفت و نه به یک کشور بی‌اثر تبدیل شد، برعکس، در بسیاری از حوزه‌ها، فشار باعث شد ایران به ‌سمت سازوکارهای جایگزین، اقتصاد دورزننده، شبکه‌های منطقه‌ای، همکاری با شرق، توسعه توان نظامی بومی و نوعی تاب‌آوری اجباری حرکت کند، اینجاست که از نگاه قدرت‌های رقیب، تحریم به یک ابزار ناکافی تبدیل می‌شود: تحریم ایران را زخمی کرد، اما خاموش نکرد، هزینه داد، اما از معادله بیرون نرفت، ضعیف شد، اما هنوز گره باقی ماند.

در چنین نقطه‌ای، منطق فشار تغییر می‌کند، وقتی یک گره با تحریم از کار نمی‌افتد، مرحله بعدی می‌تواند تلاش برای تخریب زیرساخت، بی‌ثبات‌سازی امنیتی، شکستن زنجیره فرماندهی، تحریک شکاف‌های داخلی و تبدیل کشور از «بازیگر تصمیم‌ساز» به «فضای بحران‌زده» باشد.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم سومالی ‌سازی معنا پیدا می‌کند: اگر نتوانند ایران را با تحریم وادار به عقب ‌نشینی کامل کنند، تلاش می‌کنند کاری کنند که ایران دیگر توان استفاده از موقعیت ژئوپلیتیکی خود را نداشته باشد، یعنی هرمز باقی بماند، اما ایران نتواند آن را به اهرم تبدیل کند، قفقاز و آسیای مرکزی باقی بمانند، اما مسیرها بدون ایران طراحی شوند، کشور روی نقشه بماند، اما از نقشه واقعی قدرت حذف شود.

دلیل عبور از تعامل به تخریب نیز همین است، تعامل زمانی برای قدرت‌های بزرگ جذاب است که بتوانند یک کشور را درون نظم مطلوب خود ادغام کنند، اما اگر کشوری نه کاملاً ادغام شود، نه کاملاً تسلیم شود، نه کاملاً قابل حذف باشد و نه به‌سادگی قابل جایگزینی، آن‌گاه به «گره مزاحم» تبدیل می‌شود.

در ادامه همان منطق، می‌توان گفت تلاش برای «ادغام در نظم مطلوب بیرونی» زمانی پایدار می‌شود که هم ساختار سیاسی و هم جامعه، قواعد آن نظم را در بلندمدت بپذیرند، اما تجربه ایران نشان می‌دهد این پذیرش دوام نمی‌آورد.

حتی در دوره‌های پیش از انقلاب ، در زمان رضا شاه پهلوی و محمد رضا شاه پهلوی ، با وجود هم‌راستایی‌های مقطعی، هرجا شکاف میان «درک داخلی از منافع ملی» و «الگوهای بیرونی» عمیق شد، واکنش اجتماعی مسیر را تغییر داد.

در روایت «نفت من، هویت من» (پادکست ۲۷)،[iv] این دوره به‌عنوان تلاشی برای پیوندزدن شتاب‌زده اقتصاد و سیاست ایران به شبکه مالی–انرژی غربی توصیف می‌شود، شبکه‌ای که از منظر آن روایت، با نهادهای مالی و نفتی بزرگ در هم تنیده بود و برای تأمین مالی پروژه‌های کلان، اتکای بالایی به درآمدهای نفتی داشت.

اشاره به طرح‌هایی از جنس بیلدربرگ در این چارچوب، بیشتر ناظر به «هم‌ترازی منافع نخبگان مالی و انرژی» است تا یک برنامه واحد و علنی و هدف از این ارجاع، توضیح همان ایده کلیدی مقاله است: تلاش برای جای‌دادن ایران در معماری مطلوبی که در آن، نقش کشور به‌عنوان گره‌ای مستقل محدود شود.

اما این الگو در ایران به ‌طور ساختاری پایدار نمی‌ماند، ترکیبِ حافظه تاریخی از مداخله، حساسیت اجتماعی نسبت به استقلال و جامعه‌ای با توان بسیج در بزنگاه‌ها، به‌همراه مزیت‌های عینی ، از جمله موقعیت ژئوپلیتیک و دسترسی به گلوگاه‌هایی مانند تنگه هرمزبه هر دولتی، صرف‌نظر از گرایشش، ابزار چانه‌زنی می‌دهد.

در نتیجه، حتی در مقاطعی که هم ‌راستایی‌هایی شکل می‌گیرد، در میان‌مدت هزینه تبعیت کامل افزایش می‌یابد و دوباره کشور به‌ سمت بازتعریف استقلال عمل خود حرکت می‌کند.

 در چنین شرایطی، وقتی «ادغام پایدار» ممکن نباشد و «حذف مستقیم» نیز پرهزینه یا ناممکن باشد، برخی تحلیل‌ها از تغییر تمرکز به سمت کاهش نقش گره‌ای سخن می‌گویند ، یعنی پایین ‌آوردن پیش ‌بینی‌پذیری، افزایش ریسک ادراکی و سوق‌دادن جریان‌ها به مسیرهای جایگزین تا وزن آن گره در شبکه کمتر شود.

ایران دقیقاً در چنین جایگاهی قرار گرفته است: نه مانند عراق به‌سادگی قابل اشغال و بازطراحی است، نه مانند یوگسلاوی به‌سادگی قابل تجزیه رسمی، نه مانند سوریه فقط یک میدان جنگ داخلی است و نه مانند ونزوئلا صرفاً یک بحران اقتصادی دور از گلوگاه‌های انرژی. ایران همزمان روی انرژی، ترانزیت، امنیت منطقه‌ای، اتصال شرق و غرب و رقابت آمریکا با چین اثر می‌گذارد، بنابراین برای مهندسان نظم شبکه‌ای، مسئله ایران فقط رفتار یک دولت نیست، مسئله جایگاه یک کشور در معماری قدرت جهانی است.

از این زاویه، تجاوز نظامی یا تخریب زیرساخت را نباید صرفاً به‌عنوان واکنش به یک حادثه دید، در این خوانش، تخریب زیرساخت می‌تواند تلاشی برای عبور از مرحله فرسایش اقتصادی به مرحله ازکارانداختن کارکردهای حیاتی کشور باشد، وقتی برق، انرژی، ارتباطات، حمل‌ونقل، پالایشگاه، بندر، فرماندهی و اعتماد اجتماعی هدف قرار می‌گیرد، هدف فقط ضربه نظامی نیست، هدف این است که دولت نتواند کشور را به ‌صورت سراسری اداره کند، مردم احساس کنند مرکز قادر به حفاظت و مدیریت نیست، سرمایه از کشور عبور نکند، مسیرهای جایگزین توجیه پیدا کنند و بازیگران بیرونی بگویند: این گره دیگر قابل اتکا نیست.

در اینجاست که مردم باید آگاه باشند: پروژه خطرناک، فقط بمباران نیست، روایت ‌سازی هم هست، ابتدا می‌کوشند کشور را در ذهن مردم بی‌آینده نشان دهند، سپس دولت را ناتوان، جامعه را پاره ‌پاره، همسایگان را جایگزین و مسیرهای ترانزیتی را بی‌نیاز از ایران معرفی کنند. وقتی مردم باور کنند کشورشان دیگر قابل اداره نیست، دشمن لازم نیست حتماً مرزها را تغییر دهد، کافی است اعتماد ملی را بشکند.

سومالی‌سازی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود: نه از لحظه‌ای که نقشه عوض می‌شود، بلکه از لحظه‌ای که جامعه باور می‌کند دیگر مرکزی برای حفظ نظم، امنیت و آینده وجود ندارد.

پس پرسش اصلی این نیست که ایران چه کرده بود که هدف قرار گرفت، پرسش دقیق‌ تر این است که: ایران چه جایگاهی داشت که باید از آن جایگاه پایین کشیده می‌شد؟ پاسخ روشن است: ایران یک گره جغرافیایی، انرژی ‌محور، تمدنی و کریدوری است.

این جایگاه، حاصل یک مسیر کوتاه یا تصادفی نیست، نتیجه دهه‌ها تلاش برای حفظ استقلال تصمیم ‌گیری، عبور از فشارهای مستمر، توسعه ظرفیت‌های بومی و حفظ نقش در معادلات منطقه‌ای و جهانی است.

در طول این سال‌ها، ایران در برابر انواع فشارها، از محدودیت‌های اقتصادی تا تنش‌های امنیتی ، کوشیده است جایگاه خود را به‌عنوان یک بازیگر اثرگذار حفظ کند و از تبدیل ‌شدن به یک متغیر حاشیه‌ای جلوگیری کند.

اکنون این مسیر به یکی از حساس‌ترین نقاط خود رسیده است، جایی که هم ‌زمان، فشار برای کاهش این نقش افزایش یافته و اهمیت حفظ آن نیز بیش از هر زمان دیگری برجسته شده است، در چنین مقطعی، مسئله صرفاً مواجهه با یک بحران نیست، بلکه تعیین این است که آیا این گره می‌تواند نقش خود را در شبکه حفظ کند یا به ‌تدریج از معادله کنار گذاشته می‌شود.

تحریم برای فرسایش این گره کافی نبود، تعامل نیز به ادغام کامل آن منجر نشد، بنابراین در مرحله سخت‌تر، ایده تخریب و سومالی‌سازی مطرح می‌شود: تبدیل ایران از یک قدرت صاحب اهرم به یک جغرافیای پرهزینه، بی‌مرکز و قابل دور زدن، این همان چیزی است که باید مردم آن را بفهمند، زیرا دفاع از ایران فقط دفاع از خاک نیست، دفاع از نقش ایران در آینده نظم جهانی است.

در تکمیل این بخش، می‌توان گفت در چنین بزنگاه‌هایی «قدرت ملی» در معنای گسترده آن، یعنی ترکیب توان بازدارندگی، انسجام نهادی، کارآمدی حکمرانی و قابلیت حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی، به عامل تعیین‌کننده در حفظ نقش گره‌ای کشور در شبکه‌های انرژی و ترانزیت تبدیل می‌شود.

وقتی کشوری بتواند امنیت مسیرها و پیش‌ بینی ‌پذیری محیط را حفظ کند، در معادلات منطقه‌ای وزن دارد، اما اگر این توان تضعیف شود، همان گره حتی بدون تغییر مرزها، به ‌تدریج به «ریسک» بدل می‌شود و جریان‌ها به مسیرهای جایگزین می‌روند.

از این زاویه، تأکید بر همبستگی اجتماعی در شرایط فشار، بیش از هر چیز به حفظ ثبات و تاب‌آوری ملی برمی‌گردد: هر اندازه شکاف‌ها عمیق‌تر و اعتماد عمومی فرسوده‌تر باشد، هزینه اداره کشور بالا می‌رود و دست بازیگران بیرونی برای اثرگذاری بیشتر باز می‌شود و هرچه انسجام و کارآمدی بیشتر باشد، توان عبور از فشار و حفظ جایگاه در شبکه افزایش می‌یابد.

در همین چارچوب، هر کنشی که به تشدید شکاف‌های داخلی، بی‌ثباتی یا افزایش تنش‌های خارجی منجر شود، از جمله دامن‌ زدن به درگیری‌های فرسایشی یا استقبال از سناریوهای پرریسک حمله نظامی به کشور ، عملاً با منافع بلندمدت کشور هم‌سو نیست.

وقتی اعتماد عمومی تضعیف شود و انسجام اجتماعی کاهش یابد، سرمایه و فرصت‌ها عقب‌نشینی می‌کنند و هزینه‌های اقتصادی و امنیتی بالا می‌رود، در مقابل، گفت‌وگوی مسئولانه، مدیریت اختلاف‌ها و تمرکز بر حفاظت از زیرساخت‌ها و امنیت مسیرها، ظرفیت کشور را برای عبور از فشارها تقویت می‌کند، در این معنا، نقد و اختلاف‌نظر می‌تواند سازنده باشد، اما تشدید بحران چه در داخل و چه در تعاملات خارجی ریسک‌ها را افزایش می‌دهد و در نهایت به زیان آینده کشور تمام می‌شود.

در ادامه همین روند، نکته‌ای که باید با صراحت فهمیده شود این است که در شرایط بی‌ثباتی شدید، نتیجه عملی دقیقاً همان چیزی می‌شود که در ادبیات تحلیلی از آن به‌عنوان «سومالی‌سازی» یاد می‌شود، یعنی نه لزوماً یک برنامه اعلام‌ شده، بلکه یک پیامد ساختاری، در چنین وضعیتی، بازیگران بیرونی معمولاً با ترتیبات و نیروهایی کار می‌کنند که برایشان کنترل کوتاه‌مدت، مدیریت بحران و پیش ‌بینی ‌پذیری محدود ایجاد کند، نه الزاماً آن‌هایی که بتوانند سریع‌ترین مسیر را به بازسازی یک دولت قوی و مستقل در داخل فراهم کنند.

این یعنی اگر ایران وارد فاز فروپاشی یا گذار بی‌ثبات شود، فرآیند بازسازی آن به‌صورت طبیعی طولانی، پیچیده و پرهزینه خواهد بود، حتی اگر در نهایت مردم موفق شوند یک ساختار سیاسی جدید و باثبات ایجاد کنند، بازگشت به سطحی از انسجام نهادی، اعتماد عمومی، امنیت سرمایه و جایگاه ژئوپلیتیک، سال‌ها زمان می‌برد.

در این فاصله، آنچه تعیین‌ کننده است، «زمان» است، زمانی که در آن، مسیرهای انرژی تغییر می‌کنند، کریدورها تثبیت می‌شوند، سرمایه‌ها جابه‌جا می‌شوند و شبکه جهانی خود را بدون آن گره بازتنظیم می‌کند.

به بیان ساده، در دوره‌ای که یک کشور درگیر بحران داخلی و بعد از آن بازسازی داخلی است، دیگران منتظر نمی‌مانند، شبکه به حرکت خود ادامه می‌دهد و جایگزین‌ها را تثبیت می‌کند،  در نتیجه، حتی اگر پس از سال‌ها ثبات نسبی بازگردد، کشوری که زمانی یک گره کلیدی بوده، دیگر همان جایگاه را ندارد، زیرا مسیرها، وابستگی‌ها و موازنه‌ها تغییر کرده‌اند.

بنابراین مسئله فقط «سقوط یک حکومت» نیست، مسئله این است که در فاصله‌ای که یک کشور درگیر مشکلات داخلی است، نقشه‌های کلان در سطح منطقه و جهان تکمیل می‌شود و بازگشت به نقطه پیشین، بسیار دشوارتر از تصور اولیه خواهد بود.

در جمع ‌بندی باید گفت مسئله ایران، مسئله یک دولت، یک جنگ، یا یک بحران مقطعی نیست، مسئله جایگاه ایران در معماری آینده قدرت جهانی است.

ایران به ‌دلیل موقعیت جغرافیایی، ظرفیت انرژی، دسترسی به تنگه هرمز، اتصال به قفقاز و آسیای مرکزی و نقش تاریخی‌اش در پیوند شرق و غرب، صرفاً یک کشور روی نقشه نیست، یک گره فعال در نظم شبکه‌ای جهان است.

به همین دلیل، فشار بر ایران را نباید فقط در سطح تحریم، عملیات نظامی یا رقابت سیاسی فهمید، این فشارها بخشی از تلاشی بزرگ ‌تر برای کاهش نقش ایران، دورزدن مسیرهای آن، فرسوده‌ کردن ظرفیت تصمیم‌ گیری و تبدیل یک بازیگر صاحب اهرم به یک جغرافیای پرهزینه و قابل مدیریت است.

مدل سومالی در این مقاله به‌ معنای تکرار دقیق سرنوشت سومالی در ایران است، به‌ معنای این منطق است: کشوری روی نقشه باقی بماند، اما نقش آن در شبکه قدرت از کار بیفتد.

در چنین وضعیتی، مرزها تغییر نمی‌کنند، اما مسیرها عوض می‌شوند، دولت ممکن است نام داشته باشد، اما توان اثرگذاری‌اش کاهش می‌یابد و جامعه ممکن است زنده بماند، اما از جایگاه تاریخی خود در معادلات منطقه‌ای و جهانی پایین کشیده شود، خطر اصلی همین‌جاست: سقوط از نقش «گره تعیین‌کننده» به وضعیت «مسئله امنیتی».

بنابراین دفاع از ایران، دفاع از خاک تنها نیست، دفاع از جایگاه ایران در آینده نظم جهانی است، اگر این گره خاموش شود، هرمز فقط یک تنگه باقی می‌ماند، قفقاز بدون ایران بازطراحی می‌شود، انرژی از مسیرهای جایگزین عبور می‌کند، دلار از امنیت مسیرها بازتولید می‌شود، و کشورهایی مانند ترکیه، آذربایجان، برخی بازیگران عربی و قدرت‌های بزرگ، سهم ایران را در شبکه تقسیم می‌کنند.

در آن لحظه، حتی اگر سال‌ها بعد ثباتی تازه شکل بگیرد، بازگشت به نقطه پیشین آسان نخواهد بود، زیرا شبکه جهانی منتظر بازسازی ایران نمی‌ماند.

از همین رو، مهم‌ترین میدان نبرد امروز فقط میدان نظامی نیست، میدان ادراک، انسجام و آینده‌فهمی است.

ملتی که بفهمد مسئله فقط تغییر دولت یا اختلاف سیاسی نیست، بلکه حذف نقش تاریخی یک کشور از نظم آینده جهان است، آسان ‌تر فریب روایت‌های فروپاشی را نمی‌خورد، ایران اگر بایستد، فقط از خود دفاع نکرده است، از امکان حضور مستقل خود در قرن آینده دفاع کرده است، اما اگر به یک فضای بی‌مرکز، فرسوده و قابل دور زدن تبدیل شود، آنچه از دست می‌رود صرفاً یک دوره سیاسی نیست، جایگاهی است که بازسازی آن شاید دهه‌ها زمان ببرد.

ایران قرار نیست سومالی شود، ایران سومالیِ ناممکن است و دقیقاً به همین دلیل، هدف اصلی خاموش‌سازی در نظم شبکه‌ای است.

[i] برای درک عمیق‌تر مفهوم «نظم شبکه‌ای» و جایگاه ایران به‌عنوان یک گره راهبردی در معماری قدرت جهانی، به سلسله مقالات پیشین با عناوین «ایران؛ گره حل‌ناشدنی در معماری قدرت شبکه‌ای»، «طلاق دلار از طلا و بازتعریف نظم مالی جهانی» و «گره‌خوردن دلار به انرژی در نظم پسابرِتون‌وودز» مراجعه شود.

لینک مقالات :

ایران، گرهِ حل ‌ناشدنیِ امپراتوری

ایران در دنیای داروینی نظم جهانی

از ۱۹۰۷ تا سنتو، تداوم منطق مهار ایران در گذار از نظم وستفالیایی به عصر شبکه‌ها

ایران نه مسئله نظم جهانی، بلکه تست‌ استرس آن است

ایران در قفقاز، نه جنگ، نه پوتْسْدام

هرمز یا لیبی؟ نبرد بر سر جانشینی ایران در معماری انرژی جهان

[ii] لینک مقاله هرمز یا لیبی؟ نبرد بر سر جانشینی ایران در معماری انرژی جهان

[iii] روزی که دلار از طلا طلاق گرفت، آغاز بی‌پشتوانگی…

[iv] لینک : نفت را گران کردند، جهان را ارزان خریدند