Podcast 39 – My Oil, My Identity: When the Elites Chose Hitler
پادکست ۳۹ کتاب «نفت من، هویت من»
وقتی نخبگان، هیتلر را انتخاب کردند
هیتلر، فقط محصول خشم خیابان نبود؛
محصول ترس نخبگان از فروپاشی نظم اقتصادی بود.
در این فصل، دکتر رضوانی نشان میدهد چگونه بحران مالی، بانکها، صنایع سنگین و بازی ژئوپلیتیک بریتانیا، مسیر قدرتگیری نازیها را هموار کردند؛
روایتی از پشتپرده وایمار؛
جایی که دموکراسی، بیش از آنکه واقعیت باشد، یک ویترین سیاسی بود و قدرت واقعی در دستان چهار ستون پنهان قرار داشت:
ارتش، بوروکراسی، اشراف و سرمایه مالی.
داستانی از ۱۹۳۳…
برای فهم جهان ۲۰۳۰.
به قلم: دکتر رضوانی | ترید به سبک TradePlus360
پادکست ۳۹
کتاب نفت من هویت من
وقتی نخبگان، هیتلر را انتخاب کردند
رازهای ناگفته از ظهور نازی ها و به قدرت رسیدن آنها دستور کار ۲۰۳۰
برای این فصل میخواهم درباره نقش مالی و صنعت آلمان در به قدرت رسیدن حزب نازی آدولف هیتلر در سال ۱۹۳۳ صحبت کنم.
این فصل به نقش جناحهای قدرتمند آلمانی در صنعت سنگین و بانکداری میپردازد که از هیتلر به عنوان کلید کنترل طبقه کارگر و دستمزدها در بحبوحه رکود اقتصادی جهانی حمایت میکردند، فروپاشی اقتصادی، زمینهای اساسی برای ظهور حزب نازی و فاشیسم ایجاد کرد، به همین دلیل، احساس میکنم که جهان ما بار دیگر با رکود اقتصادی جهانی روبهرو شده است و در چنین مواقعی، «صاحبان پول»[1] تمایل دارند گزینههای سیاسی مشابه آلمان در دهه ۱۹۳۰ را امتحان کنند، امروز آن را «دستور کار ۲۰۳۰» مینامند، طرحی برای فاشیسم جهانی تحت پوشش چیزی که به دروغ «توسعه پایدار» نامیده میشود.
“تحولات آلمانی، اگر قابل پیش بینی باشد، غم انگیزست”
“جبهه ویمار (Weimar) روی چهار ستون قوی قرار داشت:
پس از خروج بریتانیا از استاندارد طلا در سال ۱۹۳۱، تحولات جهانی تغییرات زیادی پیدا کرد، در یک دهه و نیم بعدی، اهرم تعیینکننده دیگر اقتصادی و مالی نبود، بلکه بهطور فزایندهای، تحولات نظامی و سیاسی بود.
صفحه شطرنج جهان دوباره تنظیم شده بود و ژئوپلیتیک بریتانیا بار دیگر در مرکز این تحولات قرار گرفت، اینکه چگونه این اتفاق رخ داد، برای همه رقبای بریتانیا در آن زمان، از روسیه استالین گرفته تا فرانسه، آلمان و بسیاری در ایالات متحده، به شدت مبهم بود و آنها بدون اطلاع از نقش خود، در وسط بازی قرار داشتند.
در خود آلمان، جایی که تصمیم گرفته شد تا با استاندارد طلای محدودکننده باقی بمانند، حتی زمانی که بحران اقتصادی تا سال ۱۹۳۲ به ابعاد باور نکردنی رسید، شرایط برای تغییرات بنیادین آماده شده بود، به دلیل تصمیم آلمان برای حفظ موضع مستقیم طلا پس از جدایی بریتانیا از طلا در سپتامبر ۱۹۳۱ و تصمیم دولت آلمان برای ادامه ریاضت اقتصادی و کاهش قیمت دستمزدها، تحولات در آلمان به شکلی غمانگیز و البته قابل پیشبینی رخ داد.
مونتاگو نورمَن ، اعضای بانفوذ خاندان سلطنتی بریتانیا و همچنین افراد برجستهای از میزگرد مانند لرد لوتیان و جِفری داوسون، پیش از آنکه برای بیشتر آلمانیها آشکار شود که هیتلر صدراعظم خواهد شد، حمایت خود را از حزب نازی هیتلر اعلام کردند.
در داخل آلمان، حمایت قابل توجهی از یک تغییر رادیکال وجود نداشت و این حمایتها محدود بود، نهادهای پیشرو نخبگان آلمانی بهتدریج و حتی با اکراه، در اواخر سال ۱۹۳۲ به این نتیجه رسیدند که هیتلر تنها شخصیت کاریزماتیک قابل اعتمادی است که میتواند بخش بزرگی از جمعیت را پشت برنامههای آنان برای تغییر، جلب کند.
با وجود ظاهر مخالف، از جمله تصویب قانون اساسی وایمار و الغای سلطنت هوهِنتْسولِرن بهعنوان نهاد مرکزی دولت، پس از سال ۱۹۱۸ هیچ انقلاب دموکراتیکی در آلمان رخ نداده بود، انقلاب نوامبر ۱۹۱۸، که در روزهای پس از شکست فاجعهبار نیروهای آلمانی در میدان نبرد و درست پیش از امضای آتشبس با قدرتهای پیروز رخ داد، توسط نهادهای ریشهدار آلمانی به شدت مورد اغراق قرار گرفت تا بتوانند اختیارات و امتیازات خود را در دوره پس از جنگ حفظ کنند.
پیش از جنگ، قدرت سلطنت هوهِنتْسولِرن توسط چهار نهاد اصلی حمایت میشد: سپاه افسران پروس، اشراف یونکر، ماندارینهای پروس یا بوروکراسی خدمات ملکی و رهبران صنایع سنگین، این نهادها، که توسط تعدادی بانک قدرتمند کنترل میشدند، ستونهای واقعی قدرت دائمی در داخل آلمان بودند، این وضعیت، قبل، در طول و همچنین پس از «دموکراسی» وایمار ادامه داشت.
کنترل تقریباً کامل بر وقایع توسط این چهار نهاد وجود داشت، حتی اگر با تغییر شرایط، اهمیت و تأثیر نسبی در میان نهادها تغییر میکرد.
این چهار نهاد ، رهبری نظامی، ردههای ارشد بوروکراسی خدمات ملکی، یونکرها و صنعتگران بزرگ ، با همکاری یکدیگر، نیروهای نظم عمومی و اقتصاد را کنترل میکردند، احزاب پارلمانی وایمار برای همه تصمیمات مهم سیاسی کاملاً به این گروهِ پشت پرده وابسته بودند.
آنان هرگز اجازه ندادند که دموکراسی وایمار چیزی بیشتر از یک نمایش سیاسی برای افراد زودباور باشد، برای حفظ قدرت نهادی خود پس از ۱۹۱۸، این مؤسسات متحد شدند و برای قربانی کردن پادشاه، توطئه کردند و قیصر ویلهِلمِ غیرِمحبوب را به عنوان یک مهره مصرفشدنی در بازی بزرگتر شطرنج قدرت خود میدیدند، ویلهلم دوم تمرکز نارضایتی مردمی را در آلمانِ خسته از جنگ قرار داد تا نهادهایی که در واقع مسئول فاجعه جنگ بودند، از اقدامات خود نجات یابند.
با وجود تبلیغات چشمگیر، تهدیدی واقعی از انقلاب هرگز جدی نبود، «انقلاب باواریا» به رهبری کورت آیزنر، که بهراحتی از زندان آزاد شد و مقر خود را در یک کارخانه آبجوسازی در مونیخ تأسیس کرد و باواریا را بهعنوان یک جمهوری سوسیالیستی اعلام کرد، نیز از جمله مواردی بود که با حمایت بیسروصدای نهادهای کلیدی آلمان، که از ظاهر هرج و مرج انقلابی استفاده میکردند، ایجاد شد تا قدرت خود را در آلمان پس از جنگ تثبیت کنند.
موفقیت آنان قابل توجه و کاملاً قدرتمند بود، هرگونه مخالفت جدی که تهدید به ایجاد اصلاحات واقعی میکرد، بهطور مرموزی در سالهای پس از جنگ توسط گروههای کوچک قاتلان شبهنظامی خاموش یا به قتل رسید.
بلافاصله پس از اینکه ستاد کل ارتش و سایر نهادهای پیشرو موفق شدند از ترس گسترش انقلاب بلشویکی برای وادار کردن قیصر به کنارهگیری استفاده کنند، سوسیال دموکرات فردریش ایبرت صدراعظم شد، این حرکت بخشی از یک ترفند بود تا به پیروزیکنندگان متفقین ،ظاهری قابل قبول از تغییر ارائه دهند و بهترین شرایط صلح ممکن را تضمین کنند.
قانون اساسی وایمار در آگوست ۱۹۱۹ سیستمی حکومتی ایجاد کرد که حتی متمرکزتر از حکومت قیصر بود، قدرت همان خانوادههای اشرافی که قبلاً بیشتر سرنوشت آلمان پیش از وایمار را تعیین کرده بودند، در دوران وایمار نه تنها کاهش نیافت بلکه افزایش نیز یافت.
قانون اساسی وایمار که به نظر گامی در جهت دموکراتیک کردن قدرت و دوری از ساختارهای سلطنتی بود، در واقع قدرت مرکزی فوق العادهای را به رئیس جمهور رایش داد، رئیس جمهور که بهطور مستقیم انتخاب میشد، صدراعظم را منصوب میکرد و فرماندهی عالی نظامی را در دست داشت، همچنین قدرتِ انحلال پارلمان و اختیارات اضطراری برای حکومت با فرمانهای خاص و تعلیق آزادیهای مدنی را داشت.
بر اساس قانون اساسی وایمار، رئیسجمهوری که خیرخواه بود، آزادی عمل زیادی برای ایجاد تغییرات سازنده داشت،اما پس از اینکه مارشال پل فون هیندِنبورگ در سال ۱۹۲۵ جانشین فردریش ابرِت سوسیال دموکرات به عنوان رئیسجمهور شد، جنبههای تاریکتری از این قانون اساسی آشکار شد.
فون هیندنبورگ، رئیسجمهور و قهرمان جنگی محبوب که در سال ۱۹۱۴ روسها را در نبرد تاننبورگ شکست داده بود، یک سلطنتطلب مادامالعمر بود و در واقع تا زمان مرگش در سال ۱۹۳۴، نقش قیصر جانشین را بازی میکرد.
[1] منظور از «صاحبان پول»، شبکهای از نخبگان مالی، بانکداران بینالمللی و صاحبان صنایع بزرگ است که در مقاطع بحرانی، از ابزارهای سیاسی برای حفظ منافع اقتصادی و کنترل ساختارهای اجتماعی بهره میگیرند.


