From Istanbul’s Green Light to the Mecca Pact, How Far Will Erdoğan Go with Trump’s Backing, and Is the Turkey–Saudi Arabia–Pakistan Triangle Becoming a Ring of Geopolitical Encirclement Around Iran?
از چراغ سبز استانبول تا پیمان مکه، اردوغان با حمایت ترامپ تا کجا پیش میرود و آیا مثلث ترکیه، عربستان و پاکستان حلقه محاصره ژئوپلیتیکی ایران است؟
به قلم دکتر رضوانی
تحولات خاورمیانه را نباید با حافظه چند روزه اخبار تحلیل کرد، اتفاقی که امروز در قالب یک پیمان دفاعی ظاهر میشود، ممکن است حلقهای از زنجیرهای باشد که سالها قبل آغاز شده و هدف نهایی آن نه تصرف یک سرزمین، بلکه تغییر جایگاه کشورها در معماری قدرت است، از همین منظر پیمان مکه میان ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان برای من صرفاً توافق سه کشور مسلمان برای افزایش امنیت متقابل نیست، بلکه در چارچوب تحلیلی این مجموعه، بخشی از معماری در حال شکل گیری برای مهار ایران، محدود کردن آزادی ژئوپلیتیکی تهران و افزایش هزینه بازگشت ایران به جایگاه یک قدرت کامل منطقهای است، پیمانی که باید آن را در امتداد منطق بزرگتری دید که از تحریم و فشار اقتصادی آغاز میشود، به دورزدن کریدوری و انرژی میرسد و سرانجام میتواند در قالب شبکههای امنیتی پیرامونی تثبیت شود.
این مقاله ادامه همان چارچوبی است که در مجموعه : ایران، گره حلناشدنی امپراتوری، دنبال کردهام، چارچوبی که ایران را نه صرفاً یک دولت، بلکه گرهای ژئوپلیتیکی، تمدنی، انرژی و ترانزیتی میبیند، در مقاله : ایران، سومالی ناممکن ، نیز مسئله اصلی دقیقاً همین بود، اگر ایران نه بهسادگی قابل ادغام در نظم مطلوب قدرتهای مسلط باشد، نه حذف مستقیم آن امکانپذیر باشد و نه فشار اقتصادی بتواند نقش آن را به طور کامل خاموش کند، مرحله بعدی میتواند کاهش نقش گرهای ایران باشد، یعنی کشور باقی بماند اما جریان انرژی، تجارت و امنیت به گونهای بازطراحی شود که جهان و منطقه بتوانند با وابستگی کمتری به ایران کار کنند.
این همان نقطهای است که مفهوم : صلح کارتاژینی ، به موضوع امروز پیوند میخورد، در منطق کارتاژینی هدف فقط شکست رقیب نیست، هدف از میان بردن امکان احیای دوباره اوست، در چنین الگویی رقیب نباید فقط امروز محدود شود، بلکه باید فردای او نیز مهندسی شود، بنابراین پرسش درباره ایران دیگر صرفاً این نیست که ایران امروز چه میکند، پرسش واقعی این است که اگر ایران تحریم را پشت سر بگذارد، زیرساختهای خود را بازسازی کند، اقتصاد خود را تقویت کند، ظرفیتهای انرژی و ترانزیتی خود را فعال سازد و دوباره به یک مرکز تصمیم سازی در غرب آسیا و اوراسیا تبدیل شود، چه اتفاقی برای موازنه قدرت خواهد افتاد.
از این منظر، پرونده اصلی ممکن است نه هستهای باشد، نه موشکی، نه پهپادی، نه منطقهای و نه حتی هرمز، اینها میتوانند صورتهای مختلف یک منازعه عمیق تر باشند، منازعه بر سر این پرسش که آیا ایران باید اجازه داشته باشد ظرفیت کامل جغرافیا، انرژی، جمعیت، تاریخ و موقعیت تمدنی خود را به قدرت سیاسی و اقتصادی تبدیل کند یا خیر؟
اگر پاسخ برخی بازیگران منفی باشد، آنگاه مهار ایران دیگر فقط مجموعهای از تحریمها نیست، بلکه به پروژهای برای ساختن جهان پیرامون ایران به گونهای تبدیل میشود که حتی ایرانِ احیاشده نیز با موانع از پیش تثبیت شده مواجه باشد.
پیمان مکه دقیقاً در چنین نقطهای اهمیت پیدا میکند، براساس متن مبنای این مقاله، ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان اصل دفاع جمعی را پذیرفتهاند و حمله مسلحانه علیه یکی از سه کشور را حمله علیه هر سه تلقی میکنند، اگر چنین تعهدی در آینده به رزمایش مشترک، تبادل اطلاعات، هماهنگی فرماندهی، یکپارچگی سامانههای دفاعی، صنایع تسلیحاتی مشترک، دسترسی متقابل به زیرساختهای نظامی یا ترتیبات عملیاتی دائمی تبدیل شود، آنچه شکل میگیرد، دیگر یک اعلامیه سیاسی نیست، بلکه یک بلوک امنیتی دارای ظرفیت تغییر موازنه منطقه خواهد بود.
معنای واقعی این پیمان را باید قبل از هر چیز روی نقشه دید، ترکیه در شمال و شمالغرب حوزه ژئوپلیتیکی ایران قرار دارد، پاکستان در شرق ایران و عربستان سعودی در جنوب خلیج فارس، ترکیه عضو ناتو و دارای ارتش بزرگ و صنایع دفاعی رو به رشد است، عربستان قدرت بزرگ مالی و انرژی جهان عرب و یکی از مهمترین بازیگران خلیج فارس است، پاکستان نیز صاحب ارتش بزرگ و سلاح هستهای است، بنابراین اتصال این سه ظرفیت، فارغ از زبان رسمی بیانیه، محیط امنیتی ایران را تغییر میدهد و دقیقاً به همین دلیل در چارچوب این مقاله، این پیمان دارای جهتگیری ضدایرانی ارزیابی میشود.
منظور از ضدایرانی بودن لزوماً این نیست که فردا ارتشهای سه کشور برای حمله مستقیم به ایران حرکت خواهند کرد، مسئله بسیار پیچیدهتر است، یک ساختار میتواند ضد منافع راهبردی یک قدرت عمل کند بدون آنکه جنگی آغاز شود، کافی است آزادی مانور آن قدرت کاهش یابد، مسیرهای جایگزین پیرامونش ساخته شوند، هزینه استفاده از اهرمهای جغرافیایی آن افزایش یابد، مراکز جدید تصمیم سازی بدون حضورش تشکیل شوند و کشورهای همسایه به تدریج بخشی از کارکردهایی را جذب کنند که پیشتر مزیت ژئوپلیتیکی آن کشور محسوب میشد.
محاصره ژئوپلیتیکی در قرن بیستویکم به معنای کشیدن دیوار دور یک کشور نیست، محاصره جدید با شبکه ساخته میشود، با پیمان دفاعی، کریدور، خط لوله، بندر، پایگاه، دسترسی اطلاعاتی، سرمایه گذاری زیرساختی، مسیر ترانزیتی، اتحاد سیاسی و معماری انرژی، تکتک این قطعات ممکن است کاملاً عادی به نظر برسند، اما هنگامی که در یک جهت به یکدیگر متصل شوند، میتوانند فضای مانور یک قدرت را بسیار بیشتر از یک محاصره کلاسیک محدود کنند.
اینجاست که پیمان مکه با تحلیل ، ایران، سومالی ناممکن ، به یک نقطه مشترک میرسد، آنجا مسئله این بود که ایران میتواند بدون تغییر مرزهایش از یک بازیگر به یک محیط تبدیل شود، یعنی کشور همچنان وجود داشته باشد اما دیگران به جای عبور از آن برای دورزدنش برنامهریزی کنند، سرمایه آن را پرریسک بداند، کریدورها بدون آن ساخته شوند و حتی هرمز به جای اهرم قدرت ایران به منبعی از ریسک در روایت بینالمللی تبدیل شود، در چنین شرایطی ایران از نقشه جغرافیا حذف نشده است اما سهمش در نقشه واقعی قدرت کاهش یافته است.
هدف نخست چنین معماریای، از منظر این تحلیل، افزایش هزینه آزادی عمل ایران است، ایران زمانی یک قدرت کامل خواهد بود که بتواند همزمان در خلیج فارس، هرمز، قفقاز، آسیای مرکزی، عراق، شبه قاره، شبکه انرژی و اتصال شرق به غرب اثرگذار باشد، اگر در پیرامون این گره یک کمربند امنیتی متشکل از بازیگران قدرتمند ساخته شود، برای محدود کردن ایران الزاماً نیازی به جنگ نیست، کافی است هر حرکت ایران در یک حوزه با مجموعهای از محدودیتها در حوزههای دیگر مواجه شود.
هدف دوم، ساختن جایگزین برای مزیت جغرافیایی ایران است، ایران از معدود کشورهایی است که میتواند خلیج فارس و دریای عمان را به قفقاز و آسیای مرکزی متصل کند، اما اگر شبکه دیگری بتواند آسیای مرکزی و قفقاز را از طریق ترکیه به اروپا متصل کند، اگر عربستان مسیرهای جدید انرژی و لجستیک را توسعه دهد و اگر پاکستان به حلقه شرقی همین معماری بپیوندد، بخشی از ارزش بالقوه جغرافیای ایران به مسیرهای رقیب منتقل میشود.
در مقاله : ایران، سومالی ناممکن ، نیز به همین منطق اشاره شده بود، مسیرهایی مانند باکو، تفلیس، جیهان و کریدورهای قفقاز در این چارچوب فقط پروژههای حمل ونقل نیستند، هر مسیر جایگزینی که وابستگی شرق و غرب به جغرافیای ایران را کاهش دهد، قدرت چانهزنی ایران را نیز کاهش میدهد، مسئله حذف ایران نیست، مسئله تبدیل ایران از یک مسیر اجتنابناپذیر به یکی از چند گزینه ممکن است.
و دقیقاً اینجا ترکیه بیش از هر بازیگر دیگری سود میبرد، آنکارا میخواهد همان گرهای شود که ایران بالقوه میتواند باشد، گره اتصال اروپا، قفقاز، آسیای مرکزی، دریای سیاه، مدیترانه، جهان عرب و جهان ترک، اگر ترکیه بتواند جریان تجارت، انرژی، امنیت و سیاست را از مسیر خود عبور دهد، قدرتش دیگر فقط محصول تعداد سرباز و پهپاد نیست، قدرتش از وابسته شدن دیگران به موقعیت ترکیه تولید خواهد شد.
از همین رو رقابت ایران و ترکیه را نباید فقط رقابت بر سر سوریه، عراق یا قفقاز دید، رقابت عمیقتر بر سر این است که کدام کشور در نظم آینده منطقه به گره مرکزی ، تبدیل خواهد شد، ایران با موقعیت طبیعی خود این ظرفیت را دارد، ترکیه با شبکه سازی فعال در حال ساختن آن است و پیمان مکه میتواند یکی از بزرگترین قطعات این پروژه باشد.
برای فهم رفتار اردوغان باید یک دهه به عقب برگشت، در متن مقاله فعلی و ارجاع آن به کتاب ، نفت من، هویت من ، به سالهای ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ و دوره گسترش داعش اشاره شده است، دورهای که ترکیه در نقطه تلاقی منافع آمریکا، ناتو، سوریه و عراق قرار داشت و در روایت مورد استناد کتاب، نشست شورای آتلانتیک در استانبول نیز به عنوان بخشی از فضای سیاسی آن دوره مطرح شده است، برخی ادعاهای مرتبط با پشت صحنه ظهور داعش همچنان مناقشه برانگیز و نیازمند اثبات مستقل هستند، اما یک واقعیت روشن باقی میماند، ترکیه در آن زمان نیز در یکی از حساسترین چهارراههای معماری امنیتی منطقه قرار داشت.
تفاوت امروز با آن زمان بسیار مهم است، در استانبول ۲۰۱۳ ترکیه هنوز بیش از آنکه طراح نظم باشد، در محل اتصال طراحی قدرتهای بزرگ قرار داشت، اما در مکه ۲۰۲۶ اردوغان میخواهد خودش پشت میز طراحی بنشیند، ترکیه دیگر به نقش پل رضایت نمیدهد، میخواهد دروازه باشد، دیگر فقط عضو یک شبکه نیست، میخواهد شبکههای دیگر به آن متصل شوند.
در همین نقطه ترامپ وارد صحنه میشود، در چارچوب سیاسی مورد بحث این مقاله، تمجیدهای ترامپ از اردوغان، کاهش اصطکاک با آنکارا و پذیرش فضای مانور بیشتر برای ترکیه را باید یک پیام سیاسی دانست، چراغ سبز همیشه یک دستور رسمی نیست، گاهی رهبر یک قدرت منطقهای از نحوه رفتار واشنگتن میفهمد که هزینه حرکتش کاهش یافته است، برداشت این مقاله این است که ترامپ عملاً چنین چراغ سبزی را به اردوغان نشان داده و اردوغان نیز آن را به عنوان فرصتی برای حرکت جسورانهتر در معماری منطقه تفسیر کرده است.
اما اینجا نخستین هشدار مستقیماً متوجه اردوغان است، آنکارا نباید حمایت تاکتیکی آمریکا را با پذیرش راهبردی ظهور یک قدرت مستقل ترکیه اشتباه بگیرد، واشنگتن تا زمانی از افزایش وزن ترکیه استقبال میکند که این وزن در موازنه مطلوب آمریکا استفاده شود، اگر روزی ترکیه به نقطهای برسد که بتواند بدون واشنگتن برای قفقاز، مدیترانه، خاورمیانه و جهان ترک قاعده تعیین کند، همان منطقی که امروز ممکن است برای مهار ایران مفید تلقی شود میتواند فردا برای مهار ترکیه فعال شود، تاریخ قدرتهای بزرگ نشان داده که شریک مفید امروز میتواند رقیب مزاحم فردا باشد.
اردوغان همچنین باید مراقب یک خطای تاریخی دیگر باشد، افزایش قدرت در خلأ با افزایش قدرت در محیطی متراکم از قدرتهای تمدنی تفاوت دارد، ترکیه در منطقهای حرکت میکند که ایران، روسیه، جهان عرب، اروپا، چین و هند هر یک منافع بلندمدت خود را دارند، فشار بیش از حد برای تبدیل آنکارا به مرکز همه مسیرها میتواند همان ائتلافهایی را علیه ترکیه تولید کند که اردوغان امروز تصور میکند با پیوستن به آنها قدرت بیشتری کسب کرده است، در ژئوپلیتیک هر گرهای که بیش از حد بزرگ شود، دیر یا زود دیگران به فکر مسیر جایگزین برای خود آن گره میافتند.
هشدار دوم متوجه عربستان سعودی است، ریاض باید میان افزایش امنیت خود و تبدیل شدن به بخشی از معماری دائمی تقابل با ایران تفاوت قائل شود، عربستان و ایران دو واقعیت پایدار خلیج فارساند و هیچکدام نمیتوانند دیگری را از جغرافیا حذف کنند، دولتها و اتحادها تغییر میکنند اما ساحل مقابل باقی میماند، اگر پیمان مکه روزی از بازدارندگی دفاعی به سکویی برای محاصره راهبردی ایران تبدیل شود، عربستان باید بداند که نخستین پیامد هر تشدید بزرگ نه در واشنگتن و نه در آنکارا، بلکه در خود خلیج فارس احساس خواهد شد.
ریاض همچنین باید از یک اشتباه محاسباتی پرهیز کند، امنیت خلیج فارس را نمیتوان برای همیشه بر ناامنی ایران بنا کرد، هر ساختاری که امنیت یک بازیگر را مستقیماً به احساس محاصره بازیگر دیگر گره بزند، یک معمای امنیتی، میسازد، یک طرف برای امنیت بیشتر مسلح میشود، طرف مقابل آن را تهدید میبیند و برای امنیت خود بیشتر مسلح میشود، نتیجه ممکن است امنیت بیشتر هیچکدام نباشد، بلکه منطقهای نظامیتر، حساستر و مستعد خطای محاسباتی باشد.
هشدار سوم متوجه پاکستان است، اسلامآباد باید بیش از هر عضو دیگری بداند که تبدیل شدن به ضلع شرقی معماری مهار ایران میتواند هزینههایی بسیار فراتر از متن پیمان داشته باشد، پاکستان و ایران بیش از نهصد کیلومتر مرز مشترک دارند، امنیت بلوچستان دو کشور به یکدیگر متصل است، افغانستان در شمال این محیط قرار دارد و چین نیز یکی از مهمترین متغیرهای راهبردی پاکستان است، هرگونه انتقال تنشهای بزرگ خاورمیانه به مرز ایران و پاکستان میتواند پاکستان را وارد مسئلهای کند که نه منافع اقتصادی و نه الزامات ژئوپلیتیکی آن کشور لزوماً از آن سود نمیبرند.
پاکستان به ویژه باید مراقب باشد که ، دارا بودن سلاح هستهای ، به معنای تبدیل شدن به چتر بازدارندگی پروژههای دیگران تفسیر نشود، ورود تصور بازدارندگی هستهای به یک ائتلاف منطقهای علیه ایران میتواند سطح محاسبات امنیتی را به شکلی خطرناک تغییر دهد، حتی اگر هیچ تعهد هستهای واقعی در متن پیمان وجود نداشته باشد، خود ابهام میتواند بحرانساز باشد، سلاح هستهای زمانی بازدارنده است که احتمال جنگ را کاهش دهد، نه زمانی که اعتمادبهنفس بیش از حد به متحدان غیرهستهای بدهد.
هشدار چهارم متوجه واشنگتن و شخص ترامپ است، آمریکا باید میان ، موازنه سازی و محاصره سازی ، تفاوت قائل شود، موازنه میتواند هزینه جنگ را بالا ببرد و طرفها را به سمت بازدارندگی متقابل سوق دهد، اما زمانی که موازنه به معماری حذف تبدیل شود و ایران به این جمعبندی برسد که هدف دیگر تغییر یک رفتار مشخص یا رسیدن به یک توافق محدود نیست، بلکه کاهش دائمی وزن ژئوپلیتیکی و انرژی آن است، منطق تصمیمگیری تهران نیز تغییر خواهد کرد، زیرا کشوری که احساس کند حتی پس از مصالحه نیز قرار است مسیرهای انرژی، سرمایه، ترانزیت و امنیت پیرامونش به گونهای بازطراحی شوند که حضورش قابلجانشین شود، انگیزه بسیار بیشتری برای تبدیل قدرت نظامی، هرمز، انرژی و جغرافیای خود به ابزارهای سختتر بقا پیدا میکند.
مقاله : هرمز یا لیبی، نبرد بر سر جانشینی ایران در معماری انرژی جهان ، دقیقاً به همین نقطه اشاره میکند و توضیح میدهد که اگر ایران در ذهن بازار و سیاستگذاران از یک ، گره تعیینکننده به یک ریسک قابل دور زدن، تبدیل شود، سرمایه، زیرساخت و اراده سیاسی به سمت ساخت بدیلهایی مانند لیبی، مدیترانه و مسیرهای جایگزین حرکت خواهد کرد، اما همین فشار برای جانشین سازی میتواند تهران را متقاعد کند که بقای بلندمدت آن نه در کاهش اهرمهای خود، بلکه در غیرقابلجانشین کردن جایگاهش نهفته است.
این همان نقطهای است که منطق صلح کارتاژینی میتواند علیه طراحان خود عمل کند، اگر ایران به این نتیجه برسد که حتی مصالحه، عقبنشینی یا توافق نیز تضمین نمیکند که حق بازگشت آن به جایگاه یک قدرت کامل منطقهای حفظ شود، واگذاری اهرمهای راهبردی دیگر نه به عنوان مسیر خروج از بحران، بلکه به عنوان مقدمه کاهش دائمی قدرت تفسیر خواهد شد.
در چنین وضعیتی فشار بیش از حد میتواند به جای تولید تسلیم، ایران را به سمت افزایش خودکفایی، بازدارندگی، عمق ژئواکونومیک، تنوع بخشی به شرکا و تبدیل هرمز از یک نقطه بحران به یک گره غیرقابلجانشین سوق دهد، همان منطقی که در مقاله ، هرمز یا لیبی، با این گزاره صورتبندی شده است که قدرت پایدار ایران زمانی شکل میگیرد که جهان نه صرفاً از ایران بترسد، بلکه در محاسبات واقعی انرژی، تجارت و امنیت ناچار باشد ایران را در معادله نگه دارد، زیرا نادیده گرفتن ایران باید به افزایش هزینه سیستم منجر شود و بدیلهایی مانند لیبی در بهترین حالت مکمل باشند، نه جانشین کامل ایران.
هشدار پنجم متوجه اروپا است، اروپا نباید تصور کند هر معماری ضدایرانی الزاماً به معنای معماری باثباتتر انرژی و امنیت برای اروپا خواهد بود، تجربهای که در کتاب نفت من، هویت من، از عراق، سوریه، لیبی و سپس جنگ خطوط لوله قفقاز ترسیم شده نشان میدهد هر بار که ساختار یک کشور به میدان رقابت ژئوپلیتیکی، انرژی و امنیتی تبدیل شده، بیثباتی تولیدشده در همان جغرافیا متوقف نمانده و در قالب مهاجرت، افراط گرایی، ناامنی مسیرها، اختلال انرژی و افزایش هزینههای امنیتی به اروپا بازگشته است، اروپا باید این بار تفاوت اساسی را بفهمد، ایران سوریه نیست، ایران نه یک میدان محدود جنگ داخلی است و نه یک دولت حاشیهای که حذف یا تضعیف آن صرفاً موازنه یک منطقه کوچک را تغییر دهد، ایران در مرکز اتصال خلیج فارس، هرمز، قفقاز، آسیای مرکزی، شبهقاره، روسیه و مسیرهای شرق به غرب قرار دارد و هر بحران ساختاری در ایران میتواند همزمان چند شبکه انرژی، ترانزیت، امنیت و تجارت را تحت تأثیر قرار دهد.
در نفت من، هویت من، نشان داده شده که بحران سوریه و عراق چگونه در نهایت به اروپا بازگشت، میلیونها آواره از جنگ گریختند، موج مهاجرت ساختارهای اجتماعی و سیاسی اروپا را تحت فشار قرار داد و حملات تروریستی پاریس نشان داد که بیثباتی خاورمیانه را نمیتوان پشت مرزهای اروپا متوقف کرد، همین الگو درباره ایران میتواند در مقیاسی بسیار بزرگتر و پیچیدهتر تکرار شود، با این تفاوت که ایران علاوه بر جمعیت و وسعت بسیار بیشتر، مستقیماً بر یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی جهان قرار دارد و هر اختلال بزرگ در آن نه فقط بحران امنیتی، بلکه بحران همزمان انرژی، بیمه، حملونقل، تورم و تجارت برای اروپا ایجاد خواهد کرد.
اروپا همچنین باید از تجربه لیبی درس بگیرد، در همان چارچوب ، نفت من، هویت من، توضیح داده شده که سقوط نظم سیاسی لیبی نه یک جایگزین امن برای اروپا ساخت و نه جریان پایدار انرژی ایجاد کرد، بلکه کشوری با ذخایر عظیم نفتی را برای سالها وارد جنگ داخلی، چندپارگی و نااطمینانی کرد، بنابراین تصور اینکه میتوان ایران را تحت فشار شدید قرار داد و سپس از طریق لیبی، مدیترانه، قفقاز یا مسیرهای جایگزین، هزینه ژئوپلیتیکی آن را جبران کرد، میتواند تکرار همان خطای راهبردی باشد، با این تفاوت که ایران از نظر جغرافیا، انرژی، جمعیت و موقعیت شبکهای چندین برابر پیچیدهتر از لیبی و سوریه است.
اروپا باید بداند که تنوعبخشی به انرژی عقلانی است، اما میان تنوع بخشی و جانشینسازی سیاسی ایران ، تفاوتی بنیادین وجود دارد، لیبی میتواند نفت بیشتری تولید کند، مدیترانه میتواند بخشی از عرضه اروپا را تأمین کند و خطوط لوله قفقاز میتوانند مسیرهای دیگری ایجاد کنند، اما هیچیک به تنهایی و حتی در کنار هم نمیتوانند کارکرد چندلایه ایران در هرمز، خلیج فارس، اتصال شمال به جنوب، پیوند آسیای مرکزی با آبهای آزاد و ارتباط شرق و غرب را بازتولید کنند، ایران صرفاً یک صادرکننده نفت نیست که بتوان آن را با تولیدکننده دیگری جایگزین کرد، ایران یک مفصل ژئواکونومیک است.
همین مسئله در جنگ خطوط لوله قفقاز نیز اهمیت دارد، آنچه در نفت من، هویت من، درباره شکلگیری مسیر باکو، تفلیس، جیهان توضیح داده شده نشان میدهد سیاست انرژی غرب از دههها قبل فقط درباره افزایش عرضه نبوده، بلکه درباره طراحی مسیرهایی بوده که وابستگی به رقبای ژئوپلیتیکی را کاهش دهند، امروز نیز اگر این منطق از روسیه به ایران منتقل شود و هدف از تنوع مسیرها به کاهش دائمی نقش ایران تبدیل شود، اروپا باید بداند که وارد یک بازی صرفاً اقتصادی نشده است، بلکه وارد پروژهای ژئوپلیتیکی شده که پاسخ آن نیز از سوی تهران صرفاً اقتصادی نخواهد بود.
ایران سوریه نیست، این جمله باید در محاسبات پایتختهای اروپایی با دقت فهمیده شود، سوریه میتوانست سالها درگیر جنگ باشد و شبکه جهانی انرژی همچنان با هزینهای محدود خود را تطبیق دهد، اما ایران در کنار هرمز قرار دارد، یکی از بزرگترین دارندگان ذخایر نفت و گاز جهان است، به قفقاز و آسیای مرکزی متصل است، با پاکستان، افغانستان، عراق و ترکیه مرز دارد و در مجاورت مستقیم خلیج فارس و دریای عمان قرار گرفته است، بیثباتی در چنین کشوری یک بحران محلی تولید نمیکند، بلکه میتواند موجی از شوکهای همزمان در انرژی، مهاجرت، امنیت دریایی، تجارت و رقابت قدرتهای بزرگ ایجاد کند.
بنابراین هشدار به اروپا روشن است، همان اشتباهی را که در سوریه و لیبی انجام شد در مقیاسی بسیار بزرگتر درباره ایران تکرار نکنید، تصور نکنید میتوان یک گره مرکزی را تضعیف کرد و سپس با چند مسیر جایگزین، چند خط لوله و چند تولیدکننده دیگر جای خالی آن را پر کرد، در مورد ایران مسئله فقط بشکه نفت نیست، مسئله خود معماری جریان است، اگر اروپا از پروژه موازنه به پروژه حذف ایران وارد شود، ممکن است نه تنها امنیت انرژی بیشتری به دست نیاورد، بلکه همان بیثباتیای را که تصور میکند در خاورمیانه محصور خواهد ماند، این بار در مقیاسی بسیار سنگینتر در بازار انرژی، اقتصاد و امنیت داخلی خود تجربه کند.
اروپا باید به یک واقعیت سختتر نیز توجه کند، هرچه هرمز بیشتر به عنوان یک ریسک سیستماتیک تصویر شود، انگیزه سرمایهگذاری در مسیرهای جایگزین بیشتر میشود، اما اگر این روند بخشی از یک معماری سیاسی برای حذف ایران باشد، تهران نیز انگیزه بیشتری خواهد داشت تا اهمیت خود را از سطح ، تهدید علیه جریان، به سطح ، ضرورت برای جریان، منتقل کند، یعنی به جای آنکه صرفاً نشان دهد میتواند مسیر را مختل کند، تلاش کند ثابت کند بدون مشارکت ایران، هیچ معماری پایدار انرژی در منطقه کامل نخواهد بود، از همین رو مقاله هرمز یا لیبی، سه گزاره محوری را مطرح میکند، ایران حذفشدنی نیست، ایران فقط مسئله نیست بلکه بخشی از راهحل است و هر ترتیبات پایدار انرژی منطقه بدون ایران ناقص خواهد بود، اروپا اگر این واقعیت را نادیده بگیرد ممکن است میلیاردها دلار برای ساخت بدیلهایی هزینه کند که وابستگی را کاهش میدهند اما جایگزینی کامل ایجاد نمیکنند.
هشدار نهایی به واشنگتن و اروپا مشترک است، اگر هدف واقعی ایجاد ثبات در بازار انرژی و امنیت منطقهای باشد، معماری آینده باید ایران را از یک ،ریسک قابل مدیریت، به یک گره مسئول و غیرقابلجانشین، تبدیل کند، نه اینکه با ساختن حلقههای امنیتی، مسیرهای جایگزین و پروژههای جانشینی، تهران را متقاعد کند که نظم آینده قرار است بدون آن ساخته شود، زیرا همانگونه که مقاله هرمز یا لیبی نتیجه میگیرد، نبرد اصلی میان هرمز و لیبی نیست، بلکه میان دو تعریف از ایران است، ایران به عنوان خطری که باید دور زده شود، یا ایران به عنوان گرهی که حذف آن از معماری انرژی، ترانزیت و ثبات منطقهای پرهزینهتر از پذیرش حضور آن است، اگر آمریکا و اروپا تعریف نخست را انتخاب کنند، باید آماده پیامد منطقی آن نیز باشند، ایرانی که برای جلوگیری از جانشین شدن، انگیزه بیشتری برای ساختن قدرت، شبکه، بازدارندگی و وابستگی متقابل خواهد داشت.
اما مهمترین هشدار خطاب به ایران است، امنیت ملی پیش از هر چیز بر قدرت نظامی معتبر، توان دفاعی و بازدارندگی واقعی استوار است، اقتصاد، سرمایه، انرژی، کریدور و اتصال ژئواکونومیک زمانی میتوانند به منابع پایدار قدرت تبدیل شوند که در پشت آنها نیرویی وجود داشته باشد که قادر به دفاع از سرزمین، زیرساختها، بنادر، پالایشگاهها، خطوط انتقال انرژی، مراکز صنعتی و سرمایههای کشور باشد، کشوری که نتواند امنیت خود و داراییهای راهبردیاش را تضمین کند، حتی اگر بهترین جغرافیا و بزرگ ترین منابع را در اختیار داشته باشد، در نهایت امنیت سرمایه و توسعه خود را به اراده دیگران وابسته خواهد کرد، بنابراین نخستین پاسخ ایران به معماری در حال شکلگیری پیرامون خود باید حفظ و تقویت بازدارندگیای باشد که هزینه تعرض به ایران را به سطحی غیرقابلقبول برساند، زیرا قدرت نظامی فقط ابزار جنگ نیست، نخستین بیمه امنیت سرمایه و توسعه ملی است.
ایران باید چنان قدرت دفاعی و بازدارندگی قابلباوری از خود نشان دهد که هیچ بازیگری نتواند با محاسبهای کمهزینه، جنگ، تخریب زیرساخت یا ناامنسازی سرزمین ایران را به عنوان یک گزینه قابل اجرا روی میز قرار دهد، سرمایه زمانی در یک کشور ماندگار میشود که بداند پشت کارخانه، بندر، خط آهن، پالایشگاه، نیروگاه، خط لوله و کریدور تجاری، دولتی ایستاده که توان حفاظت از آنها را دارد، در این معنا ارتش، توان موشکی، پدافند، نیروی دریایی و سایر ارکان بازدارندگی فقط ابزارهای میدان نبرد نیستند، بلکه پشتوانه اعتبار اقتصادی و ژئوپلیتیکی کشورند، امنیت باید پیش از سرمایه ساخته شود تا سرمایه بتواند بر بستر آن قدرت تولید کند.
اما پس از ایجاد این سپر امنیتی، پاسخ ایران نباید در مرز قدرت نظامی متوقف شود، زیرا معماری ضدایرانی فقط با ابزار نظامی ساخته نمیشود، بلکه کریدور، انرژی، سرمایه، تجارت، فناوری و شبکههای منطقهای نیز اجزای آن هستند، بنابراین ایران باید قدرت سخت خود را به بستری برای تولید قدرت اقتصادی و ژئواکونومیک تبدیل کند، اگر رقیب کریدور میسازد، ایران باید کریدوری رقابتیتر و اقتصادیتر بسازد، اگر مسیر انرژی جایگزین ایجاد میشود، ایران باید نفت و گاز و موقعیت هرمز را به شبکههای بیشتری متصل کند، اگر سرمایه از ایران دور میشود، باید امنیت و محیط اقتصادی به شکلی بازسازی شود که سرمایهگذار نتواند مزیت جغرافیایی و اقتصادی ایران را نادیده بگیرد، اگر ترکیه میخواهد خود را دروازه اوراسیا معرفی کند، ایران باید مزیت طبیعی اتصال شمال به جنوب و شرق به غرب خود را از یک ظرفیت روی نقشه به یک واقعیت اقتصادی تبدیل کند.
ترتیب راهبردی بنابراین باید کاملاً روشن باشد، نخست قدرت نظامی و بازدارندگی معتبر برای تضمین امنیت، سپس تبدیل این امنیت به سرمایه، صنعت، انرژی، تجارت، فناوری و اتصال، این عناصر نه رقیب یکدیگر، بلکه اجزای یک زنجیره قدرتاند، قدرت نظامی باید امنیت لازم برای اقتصاد را تولید کند و قدرت اقتصادی نیز باید منابع لازم برای حفظ و توسعه بازدارندگی را فراهم سازد، به همین دلیل میتوان گفت قدرت اقتصادی ادامه قدرت نظامی در سطح شبکه است و قدرت نظامی بیمه قدرت اقتصادی است، کشوری که یکی را بدون دیگری توسعه دهد در نهایت یا ثروتی بدون توان حفاظت خواهد داشت یا قدرتی خواهد داشت که فاقد بنیان اقتصادی لازم برای استمرار آن است.
ایران همچنین باید مراقب باشد که فشار خارجی بهانهای برای نادیده گرفتن ضعفهای داخلی نشود، هیچ قدرت نظامی، هر اندازه بزرگ، نمیتواند برای همیشه جای اقتصاد کارآمد، زیرساخت مدرن، صنعت رقابتپذیر، فناوری، سرمایه انسانی، حکمرانی مؤثر و اعتماد عمومی را پر کند، همانگونه که هیچ اقتصاد بزرگی نیز بدون امنیت و توان دفاع از داراییهای خود نمیتواند استقلال راهبردیاش را تضمین کند، زیرساخت فرسوده، بیثباتی مقرراتی، ضعف سرمایهگذاری، فساد، شکاف اجتماعی و فرسایش اعتماد میتوانند از درون همان کاری را انجام دهند که فشار خارجی از بیرون برای انجام آن تلاش میکند، در چارچوب مقاله ، ایران، سومالی ناممکن، نیز خطر اصلی دقیقاً زمانی تشدید میشود که تضعیف ظرفیت حکمرانی و زیرساخت، امکان انتقال یک کشور از جایگاه بازیگر فعال به محیطی قابل دورزدن را فراهم کند.
بنابراین دفاع از ایران فقط دفاع از مرز نیست، اما از دفاع از مرز آغاز میشود، ابتدا باید دشمن بداند تعرض به ایران هزینهای سنگین و غیرقابل پیشبینی خواهد داشت، سپس سرمایهگذار باید بداند سرمایه او در سرزمینی قرار گرفته که توان حفاظت از خود را دارد، پس از آن باید صنعت، زیرساخت، آموزش، فناوری، کریدور، انرژی و تجارت بر بستر همین امنیت رشد کنند، ایران اگر میخواهد از کشور تحت فشار به کشور غیرقابل حذف، تبدیل شود، باید هم هزینه حمله به خود را بالا ببرد و هم هزینه دورزدن خود را، اولی با بازدارندگی نظامی ساخته میشود و دومی با قدرت اقتصادی و شبکهای، و ترکیب این دو است که قدرت ملی پایدار را میسازد.
هدف سوم این معماری، از منظر این مقاله، جلوگیری از احیای ایران پس از بحران است و این بخش از همه خطرناکتر است، زیرا شبکه جهانی منتظر بازسازی ایران نمیماند، اگر ایران برای چند سال درگیر جنگ، تحریم، بازسازی یا بحران اقتصادی شود، همان چند سال برای تثبیت کریدورهای جایگزین، جابهجایی سرمایه، توسعه بنادر، شکلگیری خطوط جدید انرژی و انتقال مرکز ثقل تجارت کافی است، زمانی که ایران دوباره آماده بازگشت شود ممکن است با منطقهای مواجه شود که بخش بزرگی از جایگاه پیشین آن از قبل میان رقبای پیرامونی تقسیم شده باشد.
در این معنا، زمان خود به یک سلاح تبدیل میشود، برای شکست یک گره همیشه لازم نیست آن را نابود کرد، گاهی کافی است چند سال آن را متوقف کرد تا شبکه بدون آن مسیر دیگری پیدا کند، وقتی مسیر جدید تثبیت شد، بازگشت بسیار پرهزینهتر میشود.
این دقیقاً همان چیزی است که مفهوم کارتاژینی را از یک استعاره تاریخی به یک ابزار تحلیلی برای امروز تبدیل میکند، هدف فقط گرفتن یک امتیاز از ایران نیست، هدف میتواند ایجاد شرایطی باشد که ایران حتی پس از عبور از بحران نیز نتواند جایگاه قبلی خود را به سرعت پس بگیرد، یعنی نه فقط مهار قدرت موجود، بلکه مصادره بخشی از قدرت آینده.
در اینجا مسئله هرمز نیز دوباره به مرکز تحلیل بازمیگردد، هرمز فقط یک تنگه نیست، هرمز پیوند میان جغرافیای ایران و امنیت انرژی جهان است، هر کشوری که بخواهد وابستگی خود به قدرت ژئوپلیتیکی ایران را کاهش دهد، دیر یا زود باید وابستگی خود به هرمز را نیز کاهش دهد، خطوط لوله جایگزین، بنادر خارج از خلیج فارس، افزایش ظرفیت دریای سرخ، منابع جایگزین انرژی و معماریهای امنیتی جدید همگی میتوانند بخشی از همین روند باشند.
در مقاله ایران، سومالی ناممکن، این خطر چنین توضیح داده شده بود که ممکن است هرمز همچنان وجود داشته باشد اما ایران نتواند همان قدرت سیاسی سابق را از موقعیت خود استخراج کند، یعنی اهرم جغرافیایی باقی بماند اما شبکه برای کاهش اثر آن بازطراحی شود.
در مقاله ایران، سومالی ناممکن، این خطر چنین توضیح داده شده بود که ممکن است هرمز همچنان وجود داشته باشد اما ایران نتواند همان قدرت سیاسی سابق را از موقعیت خود استخراج کند، یعنی اهرم جغرافیایی باقی بماند اما شبکه برای کاهش اثر آن بازطراحی شود.
از همین رو، کنترل راهبردی هرمز برای ایران یک انتخاب تاکتیکی نیست، بخشی از معماری امنیت ملی و قدرت ژئوپلیتیکی کشور است و ایران باید این جایگاه را به هر قیمتی حفظ کند، اما هنر راهبردی دقیقاً در این است که کنترل ایران بر هرمز برای دشمن بازدارنده باشد و برای سرمایه، تجارت و جریان انرژی اطمینان بخش، ایران باید چنان قدرت نظامی و دریایی معتبری در پیرامون هرمز داشته باشد که هیچ بازیگری نتواند امنیت این منطقه را بدون در نظر گرفتن تهران تعریف کند، اما در همان حال باید چنان ثبات و قابلیت پیشبینی اقتصادی ایجاد کند که شرکتها، سرمایهگذاران و بازارهای انرژی، حضور قدرتمند ایران را عامل امنیت مسیر بدانند نه دلیلی برای فرار سرمایه.
بنابراین مسئله ایران انتخاب میان قدرت نظامی و امنیت اقتصادی نیست، قدرت نظامی باید پشتوانه امنیت اقتصادی باشد، هرمز باید در معادلات راهبردی تحت نفوذ تعیینکننده ایران باقی بماند، اما این قدرت زمانی به بالاترین ارزش خود میرسد که حضور ایران همزمان دو پیام متفاوت ارسال کند، برای هر قدرتی که امنیت و تمامیت ایران را تهدید میکند پیام بازدارندگی و هزینه سنگین داشته باشد و برای سرمایه، تجارت و جریان قانونی انرژی پیام ثبات، امنیت و قابلیت اتکا ایجاد کند.
این همان نقطهای است که هرمز از یک اهرم صرفاً نظامی به یک دارایی کامل ژئوپلیتیکی تبدیل میشود، ایران باید آنقدر قدرتمند باشد که هرمز بدون ایران قابل مدیریت نباشد و آنقدر باثبات و قابل اتکا باشد که سرمایه از حضور ایران در هرمز نترسد، در چنین شرایطی تلاش برای دورزدن ایران نه فقط از نظر امنیتی دشوار، بلکه از نظر اقتصادی نیز پرهزینه خواهد شد و هرمز به جای آنکه صرفاً ابزار واکنش ایران در زمان بحران باشد، به یکی از ستونهای دائمی قدرت، امنیت و اعتبار اقتصادی ایران تبدیل خواهد شد.
این همان تفاوت قدرت سلبی و قدرت ایجابی است، قدرت سلبی میگوید من توان مختل کردن این مسیر را دارم، قدرت ایجابی میگوید کارکرد امن، پایدار و اقتصادی این مسیر بدون حضور من دشوارتر و پرهزینهتر است، قدرت کامل ایران زمانی شکل میگیرد که هر دو ظرفیت را همزمان در اختیار داشته باشد، توان بازدارندگی برای آنکه هیچکس نتواند امنیت ایران را بدون پرداخت هزینه تهدید کند و قدرت ژئواکونومیک برای آنکه هیچکس نتواند ایران را بدون پرداخت هزینه از شبکه انرژی و تجارت منطقه کنار بگذارد.
هدف چهارم پیمان مکه را نیز باید انتقال بخشی از هزینه مهار ایران از قدرتهای فرامنطقهای به قدرتهای منطقهای دانست، اگر ترکیه، عربستان و پاکستان بتوانند بخشی از موازنه امنیتی پیرامون ایران را بر عهده بگیرند، آمریکا دیگر مجبور نیست به تنهایی تمام بار نظامی، سیاسی و اقتصادی مهار را تحمل کند، این همان منطق شبکهای قدرت است، مرکز فرمان لزوماً همه کار را انجام نمیدهد، گرهها هر کدام بخشی از کارکرد را بر عهده میگیرند.
اما اینجا یک هشدار مشترک به هر سه عضو پیمان ضروری است، هیچکدام نباید تصور کنند میتوانند از پروژه مهار ایران سود ببرند بدون آنکه هزینههای بیثباتی احتمالی ایران به خودشان بازگردد، ترکیه با ایران مرز دارد، پاکستان با ایران مرز دارد، عربستان در همان خلیج فارس قرار دارد، اگر ایران وارد یک بحران بزرگ شود موج آن در انرژی، مهاجرت، تجارت، امنیت مرزی، افراطگرایی و سرمایه به همه پیرامون سرایت خواهد کرد، جغرافیا اجازه نمیدهد همسایه خود را بیثبات کنید و خود برای همیشه در جزیره ثبات باقی بمانید.
این نکته برای آنکارا اهمیت مضاعف دارد، ترکیه ممکن است تصور کند هر مقدار از نقش ترانزیتی ایران که کاهش پیدا کند به سود خودش منتقل خواهد شد، اما فروپاشی امنیت در یک ایران هشتاد و چند میلیونی در همسایگی ترکیه یک فرصت ترانزیتی ساده نخواهد بود، بلکه میتواند بزرگترین بحران امنیتی پیرامون ترکیه در چند نسل باشد، بنابراین اردوغان باید میان ، رقیب ضعیفتر و همسایه فروپاشیده، تفاوت بگذارد، اولی ممکن است از دید رقابت جذاب باشد، دومی میتواند کل محاسبه را نابود کند.
همین هشدار برای عربستان نیز وجود دارد، ریاض میتواند رقیب ایران باشد اما نمیتواند جغرافیای خلیج فارس را تغییر دهد، هر پروژهای که ایران را به سمت احساس تهدید وجودی سوق دهد، احتمالاً تهران را به سازش بیشتر هدایت نمیکند، بلکه انگیزه آن برای بازدارندگی سختتر را افزایش میدهد، هیچ معماری امنیتی پایدار در خلیج فارس نمیتواند برای همیشه بر حذف یکی از دو ساحل اصلی آن بنا شود.
پاکستان نیز باید بداند که تبدیل مرز ایران و پاکستان به خط تماس یک بلوک امنیتی بزرگتر، از خطرناکترین سناریوهای ممکن برای هر دو کشور است، امنیت منطقه بلوچستان، تجارت مرزی، اتصال به دریای عمان و حتی پروژههای اقتصادی مرتبط با چین همگی از ثبات این مرز سود میبرند، اسلامآباد باید مراقب باشد که نیازهای اتحاد جدید، روابط جغرافیایی اجتنابناپذیرش با ایران را قربانی نکند.
و یک هشدار جدی دیگر به همه بازیگران منطقه، هیچکس نباید قدرت امروز ایران را با سقف تاریخی قدرت ایران اشتباه بگیرد، تحریم، فشار اقتصادی و جنگ میتوانند توان یک کشور را در مقطعی کاهش دهند، اما ایران دارای جمعیت، منابع، جغرافیا، انرژی، ظرفیت صنعتی و حافظه تمدنی است و اگر روزی مجموعهای از اصلاحات اقتصادی، فناوری، زیرساختی و نهادی با این ظرفیتها ترکیب شود، وزن ایران میتواند بسیار متفاوت از امروز باشد.
این همان نکتهای است که منطق کارتاژینی را برای مخالفان ایران جذاب و در عین حال خطرناک میکند، آنها ممکن است تصور کنند بهترین زمان برای ساختن نظم بدون ایران زمانی است که ایران تحت فشار است، اما اگر پروژه بیش از اندازه آشکار و تهاجمی شود، میتواند دقیقاً همان چیزی را در ایران تولید کند که قصد جلوگیری از آن را دارد، اجماع گستردهتری بر سر ضرورت بازسازی قدرت ملی.
فشار خارجی زمانی میتواند جامعهای را فرسوده کند و زمانی دیگر میتواند اختلافات داخلی را در برابر یک تهدید مشترک به حاشیه ببرد، بازیگران خارجی اگر این تفاوت را درست نفهمند ممکن است به جای شکستن اراده یک ملت، ناخواسته هویت راهبردی آن را بازسازی کنند.
در نهایت باید به یک تفاوت تاریخی بنیادین بازگشت، ایران در دو قرن گذشته بارها هزینه ضعف داخلی و فشار قدرتهای خارجی را با از دست دادن بخشی از قلمرو یا محدود شدن استقلال راهبردی خود پرداخته است، در دوران قاجار و در پی جنگها و قراردادهایی مانند گلستان و ترکمانچای، بخشهای بزرگی از سرزمینهای شمالی ایران در قفقاز از حاکمیت ایران خارج شدند، در دوره پهلوی نیز بحرین که ایران تا پیش از آن بر آن ادعای حاکمیت داشت، در سال ۱۹۷۰ با پذیرش دولت ایران از این ادعا کنار گذاشته شد و در سال ۱۹۷۱ به استقلال رسید، در همان دوره ایران در ساختار امنیتی غرب و پیمان سنتو نیز قرار داشت، بنابراین تاریخ معاصر نشان میدهد که داشتن جغرافیای بزرگ و منابع عظیم بهتنهایی تضمینکننده حفظ تمام ظرفیت سرزمینی و استقلال راهبردی ایران نبوده است.
جمهوری اسلامی در این نقطه تفاوت مهمی با دورههای پیشین دارد، فارغ از تمام نقدهایی که میتوان به عملکرد سیاسی، اقتصادی یا شیوه حکمرانی آن وارد کرد، در مسئله تمامیت ارضی، استقلال راهبردی و مقاومت در برابر واگذاری بخشی از جغرافیای ایران، منطق متفاوتی را دنبال کرده است، نه بخشی از خاک ایران را به عنوان امتیاز سیاسی واگذار کرده و نه امنیت کشور را در قالب پیمانی مانند سنتو تحت معماری امنیتی یک قدرت خارجی تعریف کرده است، بلکه حفظ تمامیت سرزمینی و استقلال تصمیمگیری را به یکی از خطوط قرمز امنیت ملی تبدیل کرده است.
از قفقاز از دست رفته در دوران قاجار تا کنار گذاشتن ادعای حاکمیت ایران بر بحرین در دوران پهلوی و قرار گرفتن ایران در معماری امنیتی سنتو، یک درس تاریخی مشترک وجود دارد، قدرت جغرافیایی زمانی ارزش واقعی پیدا میکند که پشت آن اراده و توان دفاع از جغرافیا وجود داشته باشد، تفاوت جمهوری اسلامی را نیز باید در همین نقطه جستوجو کرد، ساختاری که حفظ خاک، مرز، هرمز، خلیج فارس و استقلال راهبردی ایران را نه دارایی قابل معامله، بلکه بخشی از مفهوم بقا و امنیت ملی تعریف کرده است.
به همین دلیل تقابل امروز را نمیتوان صرفاً منازعهای بر سر یک حکومت دانست، از منظر این مقاله، یکی از نقاط اصلی اختلاف بر سر ایرانی است که دیگر حاضر نیست برای کاهش فشار خارجی، بخشی از جغرافیا یا استقلال راهبردی خود را موضوع معامله قرار دهد، ایرانی که تجربه قاجار، جدایی سرزمینهای شمالی، تجربه بحرین و وابستگی امنیتی دوران سنتو را در حافظه تاریخی خود دارد و جمهوری اسلامی بقای کشور را به این اصل گره زده است که آن چرخه تاریخی نباید دوباره تکرار شود.
از همین رو، اگر پیمان مکه واقعاً بخشی از معماری بلندمدت ضدایرانی باشد، مسئله آن بسیار فراتر از جمهوری اسلامی است، چنین پروژهای در عمل میکوشد قدرت بالقوه هر ایران مستقلی را محدود کند، زیرا مشکل بنیادی نه فقط سیاست تهران، بلکه جغرافیایی است که میتواند با هر دولت کارآمد و مستقلی دوباره به قدرت تبدیل شود.
اینجاست که پاسخ ایران باید از سطح واکنش روزمره فراتر رود، پاسخ واقعی به پیمان مکه صدور بیانیه تندتر یا نمایش نظامی بزرگتر نیست، پاسخ واقعی ساختن ایرانی است که حذفش غیرممکن و دورزدنش غیراقتصادی باشد، ایرانی که نه فقط موشک دارد بلکه صنعت دارد، نه فقط انرژی دارد بلکه زنجیره ارزش دارد، نه فقط جغرافیا دارد بلکه کریدور دارد، نه فقط بازار دارد بلکه سرمایه جذب میکند، نه فقط تاریخ دارد بلکه برای آینده برنامه دارد.
ایران باید گرهای شود که چین، هند، آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس، روسیه، اروپا و حتی رقبای منطقهای در بخشی از منافع خود به وجود آن نیاز داشته باشند، زیرا امنیت واقعی زمانی به دست نمیآید که همه از شما بترسند، امنیت پایدار زمانی ساخته میشود که هزینه حذف شما برای دوست و دشمن از هزینه پذیرش شما بیشتر باشد.
اینجاست که مفهوم ، کشور غیرقابل حذف، معنای واقعی پیدا میکند، نه کشوری که هیچکس جرئت حمله به آن را ندارد، بلکه کشوری که حذفش از شبکه انرژی، تجارت، امنیت و ترانزیت عقلانی نیست.
در چنین شرایطی، هر معماری ضدایرانی با یک تناقض روبه رو خواهد شد، برای دورزدن ایران باید هزینه بیشتری پرداخت کند، برای مهار ایران باید منابع بیشتری مصرف کند و برای حذف ایران باید شبکهای را قربانی کند که خودش به آن نیاز دارد، آنجا دیگر مسئله مقاومت ایران نیست، مسئله وابستگی سیستم به ایران است.
این باید هدف نهایی راهبرد ایران باشد.
از چراغ سبز استانبول تا پیمان مکه، اردوغان امروز تصور میکند پنجرهای تاریخی برای افزایش نقش ترکیه باز شده است، عربستان به دنبال تثبیت جایگاه خود به عنوان قدرت محوری عربی است، پاکستان در جستوجوی افزایش ارزش راهبردی خود است و واشنگتن نیز میتواند از این شبکه برای توزیع هزینه مهار ایران استفاده کند، اما همه این بازیگران باید یک سؤال را از خود بپرسند، آیا در حال ساختن یک موازنه پایدار هستند یا معماریای را ایجاد میکنند که در نهایت منطقه را وارد مسابقه امنیتی جدید و بسیار خطرناکتری خواهد کرد؟
به اردوغان باید گفت، چراغ سبز ترامپ سند مالکیت منطقه نیست، هر اندازه ترکیه قدرتمندتر شود مسئولیت آن برای درک خطوط قرمز دیگر قدرتها نیز بیشتر میشود، اگر آنکارا تصور کند میتواند از ضعف موقت ایران برای انتقال دائمی سهم ژئوپلیتیکی آن به خود استفاده کند، ممکن است رقابتی را فعال کند که دههها روابط دو کشور را از همکاری و رقابت کنترلشده به رویارویی ساختاری سوق دهد.
به محمد بن سلمان باید گفت، امنیت عربستان از مسیر ناامن کردن دائمی ایران عبور نمیکند، ریاض میتواند قدرت بزرگ عربی باشد بدون آنکه امنیت خود را بر ایجاد احساس محاصره در تهران بنا کند، خلیج فارس برای امنیت پایدار به موازنه و ترتیبات مشترک نیاز دارد نه معماریای که یکی از بزرگترین کشورهای ساحلی آن را دشمن دائمی فرض کند.
به اسلامآباد باید گفت، پاکستان نباید بازدارندگی هستهای و موقعیت جغرافیایی خود را در خدمت رقابتی قرار دهد که میتواند مرز غربی این کشور را برای دههها امنیتی کند، پاکستان به همان اندازه که به روابط با عربستان و ترکیه نیاز دارد، به یک ایران باثبات در مرز غربی خود نیز نیازمند است.
و به واشنگتن باید گفت، ایران کارتاژ نیست، میتوان فشار وارد کرد، میتوان مسیر جایگزین ساخت، میتوان تحریم کرد و میتوان ائتلاف تشکیل داد، اما تصور اینکه کشوری با این جغرافیا، این جمعیت، این منابع و این حافظه تاریخی را میتوان برای همیشه از معماری قدرت منطقه حذف کرد، ممکن است همان خطای بزرگی باشد که بارها در تاریخ امپراتوریها تکرار شده است.
در مقابل، مهمترین مسئولیت راهبردی ایران، تبدیل دستاوردهای امنیتی و بازدارندگی کشور به یک قدرت ملی چندلایه و پایدار است، ایران امروز علاوه بر برخورداری از عمق تاریخی و تمدنی، از موقعیت جغرافیایی کمنظیر، منابع عظیم انرژی و ظرفیت قابل توجه دفاعی برخوردار است، مرحله بعدی باید تقویت هرچه بیشتر همین بنیانها از طریق توسعه زیرساخت، صنعت، فناوری، سرمایهگذاری، کریدورهای ترانزیتی و افزایش پیوندهای اقتصادی با منطقه و جهان باشد، زیرا در نظم شبکهای امروز، قدرت نظامی امنیت را تضمین میکند و اقتصاد قدرتمند، زیرساخت پیشرفته و اتصال گسترده منطقهای این امنیت را به نفوذ پایدار تبدیل میکنند، هرچه ایران بتواند ظرفیتهای بالقوه جغرافیایی خود را سریعتر به قدرت بالفعل اقتصادی و ژئواکونومیک تبدیل کند، امکان دورزدن، مهار یا جانشینسازی آن برای رقبا دشوارتر و پرهزینهتر خواهد شد.
بنابراین نبرد اصلی آینده شاید نه در یک میدان نظامی، بلکه بر سر این باشد که چه کسی شبکه آینده منطقه را میسازد؟ اگر ترکیه، عربستان، پاکستان و متحدانشان شبکهای بسازند که ایران را دور بزند، ایران بخشی از قدرت خود را از دست خواهد داد، اگر ایران بتواند شبکهای بسازد که دیگران ناچار باشند از آن عبور کنند، پروژه محاصره پیش از آنکه به جنگ برسد شکست خواهد خورد.
این همان مرز میانِ مهار شدن و غیرقابل حذف شدن است.
و درست در همین نقطه، پیمان مکه معنای تاریخی خود را پیدا میکند، در نگاه این مقاله، این پیمان فقط اتحاد سه کشور نیست، حلقهای از معماری بزرگ تر برای محدود کردن ایران و افزایش هزینه احیای قدرت آن است، ترکیه به دنبال جذب بخشی از نقش کریدوری ایران است، عربستان به دنبال گسترش نقش انرژی و امنیتی خود است، پاکستان عمق شرقی این معماری را فراهم میکند و چراغ سبز ترامپ نیز فضای سیاسی لازم برای جسورتر شدن اردوغان را تقویت کرده است.
اما طراحان این معماری باید یک واقعیت را فراموش نکنند، محاصره ژئوپلیتیکی یک قدرت تمدنی میتواند آن قدرت را ضعیف کند، اما اگر نتواند آن را بشکند، ممکن است دقیقاً انگیزه تاریخی لازم برای بازسازی عمیقتر قدرتش را ایجاد کند.
اگر فشار برای جلوگیری از احیای ایران طراحی شده باشد، پاسخ راهبردی ایران نیز باید احیای قدرت باشد، نه احیای شعاری، بلکه احیای صنعتی، اقتصادی، علمی، نظامی، مالی، ترانزیتی، انرژی، نهادی و روایی.
ایران باید به جایی برسد که دیگر پرسش جهان این نباشد که چگونه میتوان ایران را دور زد، بلکه این باشد که بدون ایران چه مقدار باید هزینه کرد.
در آن روز منطق صلح کارتاژینی شکست خورده است ، در آن روز پروژه سومالیسازی شکست خورده است ، در آن روز پیمانهای پیرامونی میتوانند ایران را موازنه کنند اما دیگر نمیتوانند آن را از آینده حذف کنند.
و شاید مهمترین هشدار این مقاله به تمام بازیگران همین باشد، برای ایران حلقه نسازید و انتظار نداشته باشید ایران برای شکستن آن قدرت نسازد، برای ایران آیندهای محدود تعریف نکنید و انتظار نداشته باشید ایران برای بازتعریف آینده خود تلاش نکند، امنیتی که بر محروم کردن یک ملت از حق قدرت، توسعه و حضور در نظم منطقهای ساخته شود امنیت نیست، تعویق بحران بعدی است.
ایران نیز باید این لحظه را درست بفهمد، دفاع از ایران فقط دفاع از خاک امروز نیست، دفاع از سهم ایران در قرن آینده است، همانگونه که در چارچوب ، ایران، سومالی ناممکن، آمده است، مسئله نهایی جلوگیری از سقوط ایران از جایگاه ، گره تعیینکننده، به وضعیت ، مسئله امنیتی است، زیرا اگر شبکه جهانی یک بار بدون ایران تثبیت شود، بازسازی جایگاه از بازسازی شهرها و زیرساختها دشوارتر خواهد بود.
پیمان مکه در این خوانش یک هشدار است، هشدار به ایران که دوران مهار فقط با تحریم گذشته و رقابت وارد مرحله معماری شبکه شده است، هشدار به ترکیه که جاهطلبی اگر از موازنه عبور کند خود به تهدید تبدیل میشود، هشدار به عربستان که امنیت دائمی را نمیتوان بر ناامنی همسایه ساخت، هشدار به پاکستان که مرز مشترک را نباید به خط مقدم رقابت دیگران تبدیل کرد، هشدار به ترامپ و واشنگتن که صلح کارتاژینی علیه ایران ممکن است به جای پایان مسئله ایران، نسل تازهای از قدرت سازی ایرانی را تولید کند، و در نهایت هشدار به همه کسانی که تصور میکنند، میتوانند آینده این منطقه را بدون یکی از قدیمیترین و مهمترین قدرتهای آن طراحی کنند، ایران را میتوان مهار کرد، میتوان زخمی کرد و حتی میتوان برای مدتی دور زد، اما حذف ایران از آینده خاورمیانه و اوراسیا پروژهای است که پیش از شکست ایران، ممکن است خود نظم طراحیشده علیه ایران را با بحران روبهرو کند.


