From MEFO to Oil- Are the Great Powers Still Paying the Price of Their Power with the Blood of Nations?

از مفو تا نفت

آیا صورت‌حساب قدرت‌های بزرگ هنوز با خون ملت‌ها پرداخت می‌شود؟

به قلم: دکتر رضوانی

ترید به سبک  TradePlus360

پیشگفتار :

صورت‌حساب‌های مفو (MEFO Bills) سازوکاری مالی بودند که دولت آلمان نازی در دهه ۱۹۳۰ برای تأمین مالی پنهان برنامه عظیم بازتسلیح خود ایجاد کرد، در این روش، هزینه واقعی گسترش صنایع نظامی و تولید تسلیحات از بودجه رسمی دولت پنهان می‌شد و پرداخت آن به سال‌های آینده موکول می‌گردید، در نتیجه، اقتصاد آلمان در ظاهر از بحران خارج شده و به رونق رسیده بود، اما این رونق بر پایه بدهی پنهان و توسعه ماشین جنگی استوار بود، بدهی‌ای که در نهایت نه با پول، بلکه با جنگ جهانی دوم، ویرانی اروپا و خون میلیون‌ها انسان تسویه شد.

دکتر رضوانی در پادکست شماره ۴۴ از کتاب: نفت من، هویت من، با عنوان : پایه اقتصادی برای احیای نظامی، این سازوکار را به‌طور مفصل تشریح می‌کند و نشان می‌دهد چگونه یک ابزار مالی می‌تواند به خدمت گسترش قدرت نظامی درآید، به همین دلیل عنوان : از مفو تا نفت، برای این مقاله انتخاب شده است، زیرا هدف این مقاله یکسان دانستن آلمان نازی و جهان امروز نیست، بلکه بررسی تداوم یک منطق تاریخی است، منطقی که در آن قدرت‌های بزرگ می‌کوشند هزینه حفظ یا گسترش قدرت خود را از مرکز به پیرامون منتقل کنند.

اگر در مفو این انتقال از طریق بدهی پنهان و ابزارهای مالی انجام می‌شد، در چارچوب نظری ، ایران، گرهِ حل ‌ناشدنیِ امپراتوری ، این پرسش مطرح می‌شود که آیا در نظم کنونی نیز بخشی از این هزینه‌ها از مسیر بحران‌های ژئوپلیتیکی، رقابت بر سر انرژی، گسترش صنایع نظامی، بازار تسلیحات و بی‌ثباتی در مناطق راهبردی، به‌ ویژه خاورمیانه، به دیگر ملت‌ها منتقل می‌شود، از این رو، مفو، در این مقاله نه صرفاً یک رویداد تاریخی، بلکه نقطه آغاز یک چارچوب تحلیلی برای مطالعه انتقال هزینه‌های هژمونی در جهان معاصر است.

مقاله :

تاریخ همیشه با لباس جدید بازمی‌گردد، اما منطق قدرت کمتر تغییر می‌کند، در دهه ۱۹۳۰ آلمان نازی با استفاده از صورت‌حساب‌های مفو، هزینه بازتسلیح خود را به آینده منتقل کرد، بدهی‌هایی که روی کاغذ دیده نمی‌شدند، اما روزی باید پرداخت می‌شدند، آن روز فرا رسید و اروپا بهای آن را با ویرانی شهرها و خون میلیون‌ها انسان پرداخت کرد، اکنون این پرسش مطرح است که آیا در قرن بیست‌ویکم نیز هزینه رقابت قدرت‌های بزرگ، امنیت انرژی و بازآرایی نظم جهانی، بار دیگر توسط مردم عادی و میدان‌های جنگ پرداخت می‌شود، یا جهان از تجربه گذشته درس گرفته است.

در مجموعه مقالات ، ایران، گرهِ حل ‌ناشدنیِ امپراتوری، تلاش کرده‌ام نشان دهم که اگر جهان امروز را همچنان با منطق جنگ جهانی دوم تحلیل کنیم، بسیاری از رفتارهای قدرت‌های بزرگ نامفهوم باقی می‌مانند، زیرا میدان رقابت تغییر کرده است، آنچه تغییر نکرده، منطق رقابت بر سر قدرت است، اما ابزارهای آن از اشغال سرزمین به کنترل شبکه‌ها تغییر یافته است، این مقاله ادامه همان چارچوب نظری است و باید در کنار مجموعه مقالات پیشین مطالعه شود.

در مقالات : ایران، گره حل‌ناشدنی امپراتوری، استدلال کردم که مسئله اصلی، ایران به‌عنوان یک دولت نیست، بلکه موقعیت ژئوپلیتیکی ایران است، کشوری که در چهارراه انرژی، تجارت، کریدورهای زمینی و دریایی، خلیج فارس، دریای عمان، آسیای مرکزی و قفقاز قرار گرفته است، از نگاه این چارچوب، هر قدرتی که به دنبال بازآرایی نظم جهانی باشد، ناگزیر باید نسبت خود را با این گره تعیین کند، زیرا عبور از ایران یا حذف نقش ایران، هر دو پیامدهای راهبردی گسترده‌ای دارند.

در مقاله  : ایران در دنیای داروینی نظم جهانی ، توضیح دادم که نظم جدید، بر پایه بقا و رقابت شبکه‌ها عمل می‌کند، در چنین نظمی، تنها بازیگرانی باقی می‌مانند که بتوانند خود را با معماری جدید قدرت تطبیق دهند، بنابراین رقابت دیگر صرفاً میان دولت‌ها نیست، بلکه میان شبکه‌های مالی، انرژی، فناوری، حمل‌ ونقل، اطلاعات و امنیت جریان دارد، هر کشوری که در این شبکه‌ها نقش تعیین‌کننده داشته باشد، به یک متغیر راهبردی تبدیل می‌شود.

در مقاله : از ۱۹۰۷ تا سنتو، تداوم منطق مهار ایران در گذار از نظم وستفالیایی به عصر شبکه‌ها، این فرضیه را مطرح کردم که اگرچه ابزارهای رقابت تغییر کرده‌اند، اما منطق مهار بازیگرانی که در موقعیت‌های ژئوپلیتیکی حساس قرار دارند، در طول تاریخ استمرار یافته است، تفاوت در این است که امروز فشارها بیش از آنکه از مسیر اشغال مستقیم اعمال شوند، از مسیر اقتصاد، فناوری، تحریم، زنجیره تأمین، بازارهای مالی و رقابت منطقه‌ای دنبال می‌شوند.

از همین منظر، در مقاله : ایران در قفقاز، نه جنگ، نه پوتسدام ، توضیح دادم که قفقاز دیگر تنها یک منطقه مرزی نیست، بلکه بخشی از شبکه اتصال شرق و غرب است، هر تغییری در این منطقه می‌تواند بر مسیرهای انرژی، تجارت و موازنه قدرت اثر بگذارد، بنابراین رقابت بر سر قفقاز را باید در مقیاس شبکه جهانی تحلیل کرد، نه صرفاً در چارچوب اختلافات محلی.

در مقاله : ایران نه مسئله نظم جهانی، بلکه تست‌ استرس آن است ، این ایده را مطرح کردم که ایران در این چارچوب، آزمونی برای ظرفیت نظم بین‌المللی در مواجهه با یک بازیگر مستقل است، هر نوع تصمیم درباره ایران، تنها بر تهران اثر نمی‌گذارد، بلکه پیام آن برای سایر بازیگران منطقه‌ای و جهانی نیز اهمیت پیدا می‌کند، به همین دلیل، این مقاله ایران را نه یک مسئله منفرد، بلکه معیاری برای سنجش پایداری نظم موجود معرفی می‌کند.

در مقاله : دکترین هرمز و بازنویسی نظم جهانی ، نشان دادم که هرمز تنها یک آبراه نیست، بلکه یکی از گره‌های حیاتی شبکه انرژی جهان است، کنترل یا اختلال در این گره می‌تواند بر قیمت انرژی، هزینه حمل‌ ونقل، بیمه دریایی، تورم جهانی و تصمیم‌های بانک‌های مرکزی اثر بگذارد، در چنین شرایطی، ارزش ژئوپلیتیکی ایران تنها به منابع نفت و گاز آن محدود نمی‌شود، بلکه به جایگاه آن در شبکه جهانی انرژی نیز وابسته است.

در مقاله : هرمز یا لیبی، نبرد بر سر جانشینی ایران در معماری انرژی جهان ، این فرضیه بررسی شد که در رقابت‌های انرژی، جایگاه بازیگران ثابت نیست و قدرت‌ها همواره به دنبال کاهش آسیب ‌پذیری شبکه‌های خود هستند، از این منظر، رقابت بر سر مسیرهای انتقال انرژی، گاه به اندازه خود منابع انرژی اهمیت پیدا می‌کند.

در مقاله : ایران، سومالی ناممکن، گره‌ای که باید از نظم شبکه‌ای حذف شود ،  یک مدل تحلیلی ارائه کردم که بر اساس آن، اگر حذف یک گره راهبردی از طریق تقابل مستقیم پرهزینه یا ناممکن باشد، ممکن است راهبردهای جایگزین برای کاهش اثرگذاری آن دنبال شوند، از نگاه این مدل، کاهش ظرفیت حکمرانی، افزایش هزینه‌های اقتصادی، محدود کردن دسترسی به شبکه‌های مالی و فناوری، یا کاهش نقش منطقه‌ای، سناریوهایی هستند که باید به‌ عنوان فرضیه‌های قابل بررسی در مطالعات ژئوپلیتیکی مورد تحلیل قرار گیرند، نه به‌عنوان واقعیت‌های اثبات‌ شده.

اگر ایران بتواند از موقعیت خود برای ایجاد شبکه‌های مستقل انرژی، تجارت، ترانزیت و تسویه مالی استفاده کند، بخشی از وابستگی منطقه به معماری مسلط کاهش می‌یابد، اما اگر ایران درگیر جنگ‌های فرسایشی، تحریم دائمی، ضعف زیرساخت، بحران داخلی و محاصره منطقه‌ای شود، توان آن برای تبدیل موقعیت جغرافیایی به قدرت شبکه‌ای کاهش پیدا می‌کند، از همین رو، فشار بر ایران را می‌توان در این نظریه نه فقط مجازات یک سیاست، بلکه تلاشی برای جلوگیری از تبدیل یک موقعیت ژئوپلیتیکی به یک قدرت ساختاری دانست.

این تحلیل در امتداد مقاله :ایران و صلح کارتاژینی، آیا هدف مهار است یا جلوگیری از احیای قدرت؟ قرار می‌گیرد، در آن مقاله توضیح دادم که فشار علیه ایران ممکن است صرفاً با هدف تغییر یک رفتار، محدود کردن یک برنامه یا مهار یک دولت اعمال نشود، بلکه بتوان آن را بخشی از تلاشی گسترده ‌تر برای جلوگیری از احیای ظرفیت قدرت ایران دانست.

از این منظر، تحریم، محدودیت فناوری، محرومیت از سرمایه، فشار بر زیرساخت‌ها، اخلال در تجارت و تهدید نظامی، تنها ابزارهایی برای کنترل سیاست امروز ایران نیستند، بلکه می‌توانند توان این کشور را برای تبدیل جغرافیا، انرژی، جمعیت، تمدن و موقعیت شبکه‌ای خود به قدرتی مستقل در آینده فرسوده کنند، مقاله : از مفو تا نفت ، این منطق را یک مرحله جلوتر می‌برد و می‌پرسد آیا فرسایش ظرفیت ایران، هم‌زمان با حفظ بازار تسلیحات، وابستگی امنیتی منطقه، کنترل جریان انرژی و بازتولید قدرت مالی آمریکا، بخشی از همان سازوکاری نیست که هزینه هژمونی را از مرکز به پیرامون منتقل می‌کند، به بیان دیگر، منطق مفو توضیح می‌دهد هزینه قدرت چگونه پنهان، تأمین و به دیگران منتقل می‌شود و منطق صلح کارتاژینی توضیح می‌دهد چرا ظرفیت بازسازی و بازگشت یک قدرت مستقل باید پیش از بالفعل شدن، محدود و فرسوده شود.

در اینجا مفهوم ،سومالی‌سازی ، معنایی بسیار عمیق‌تر از بی‌ثباتی یا ضعف اقتصادی پیدا می‌کند، در چارچوب نظری این مقاله، سومالی‌سازی صرفاً به معنای تضعیف یک دولت نیست، بلکه به معنای فروپاشاندن حکومت مرکزی، از میان بردن انسجام سرزمینی، فرسایش زیرساخت‌های حیاتی، نابودی ظرفیت‌های اقتصادی، صنعتی و امنیتی و در نهایت خارج کردن ایران از جایگاه یک قدرت ژئوپلیتیکی و شبکه‌ای است.

هدف چنین فرآیندی،در صورت تحقق، تنها تغییر یک حکومت یا یک سیاست نخواهد بود، بلکه از بین بردن توان تاریخی ایران برای بازسازی، اثرگذاری و بازگشت به عنوان یک قدرت مستقل در نظم منطقه‌ای و جهانی است، از این منظر،سومالی‌سازی، نه صرفاً یک بحران داخلی، بلکه در این چارچوب تحلیلی، فرضیه‌ای درباره حذف یک گره راهبردی از معماری قدرت و انرژی جهان به شمار می‌رود.

اگر این چند مقاله را در کنار یکدیگر قرار دهیم، تصویری شکل می‌گیرد که در آن ، جنگ، تحریم، نفت، دلار، بدهی، امنیت و بی‌ثباتی منطقه‌ای، پدیده‌هایی جدا از هم نیستند، بلکه اجزای یک سازوکار واحد برای حفظ و بازتولید قدرت در عصر شبکه‌ها هستند، در این چارچوب، مسئله اصلی تنها این نیست که آمریکا چه میزان بدهی دارد، یا چه اندازه قدرت نظامی در اختیار دارد، بلکه مسئله این است که چگونه می‌تواند میان بدهی انباشته، برتری پولی، قدرت نظامی، شبکه مالی جهانی و کنترل جریان انرژی تعادل برقرار کند، زیرا هژمونی زمانی پایدار می‌ماند که هزینه حفظ آن به درون ساختار قدرت بازنگردد، بلکه بتواند به بیرون منتقل شود.

از این منظر، بدهی آمریکا صرفاً یک مسئله حسابداری داخلی نیست، بلکه بخشی از معماری هژمونی آن است، ایالات متحده به دلیل جایگاه دلار در ذخایر جهانی، تجارت بین‌المللی، بازار انرژی و تسویه مالی، توانایی دارد بخشی از هزینه‌های خود را در مقیاسی فراتر از اقتصاد داخلی توزیع کند، وقتی پول ملی یک کشور هم ‌زمان نقش پول ذخیره جهانی، ابزار تسویه تجارت، دارایی امن و معیار قیمت‌گذاری کالاهای راهبردی را ایفا می‌کند، آن کشور از امتیازی برخوردار می‌شود که دیگران ندارند، یعنی می‌تواند بخشی از بدهی، کسری و هزینه‌های راهبردی خود را در ساختاری جهانی جذب کند، اما این امتیاز تنها زمانی پایدار است که جهان همچنان به همان شبکه مالی، همان بازار بدهی، همان نظام تسویه و همان معماری امنیتی وابسته باقی بماند.

در همین نقطه، جنگ و بحران از یک حادثه نظامی به یک متغیر مالی تبدیل می‌شوند، زیرا بی‌ثباتی در مناطق راهبردی می‌تواند تقاضا برای دلار، اوراق خزانه، دارایی‌های امن، پوشش ریسک و سرمایه‌ گذاری در مراکز مالی مسلط را افزایش دهد، هر بار که یک منطقه وارد بحران می‌شود، سرمایه از حاشیه به مرکز حرکت می‌کند، سرمایه‌ گذاران از بازارهای پرریسک خارج می‌شوند، نقدینگی به سمت دارایی‌های امن می‌رود، هزینه بیمه و حمل ‌ونقل افزایش می‌یابد، قیمت انرژی تغییر می‌کند و بازارهای جهانی بار دیگر به همان ساختار مالی‌ای پناه می‌برند که ظاهراً از بدهی و کسری رنج می‌برد، از این منظر، بحران الزاماً بدهی هژمون را از بین نمی‌برد، بلکه ممکن است وابستگی دیگران به ابزارهای مالی همان هژمون را افزایش دهد.

در چارچوب نظری ایران، گره حل‌ناشدنی امپراتوری ، این همان نقطه‌ای است که منطق صورت‌حساب‌های مفو از یک تجربه تاریخی به یک الگوی تحلیلی تبدیل می‌شود، در آلمان دهه ۱۹۳۰، صورت‌ حساب‌های مفو هزینه بازتسلیح را پنهان و پرداخت آن را به آینده منتقل کردند، دولت توانست بدون آشکار شدن کامل فشار مالی، ظرفیت نظامی خود را گسترش دهد، اما بدهی از بین نرفت، تنها زمان و محل پرداخت آن تغییر کرد، سرانجام این هزینه نه فقط از حساب‌های دولت آلمان، بلکه از شهرهای ویران، اقتصادهای نابودشده و جان میلیون‌ها انسان وصول شد، به همین معنا، مفو یک ابزار مالی بود، اما کارکرد سیاسی آن انتقال هزینه قدرت از دفتر حسابداری به میدان جنگ بود.

مقایسه امروز با مفو به این معنا نیست که ابزارهای مالی دقیقاً یکسان‌اند، بلکه به این معناست که منطق انتقال هزینه همچنان قابل مشاهده است، قدرت هژمونیک زمانی که با بدهی، فرسایش صنعتی، رقابت قدرت‌های نوظهور، کاهش مزیت اقتصادی و فشار داخلی روبه ‌رو می‌شود، ممکن است تلاش کند هزینه حفظ جایگاه خود را به بیرون منتقل کند، این انتقال می‌تواند از مسیر تورم جهانی، فشار بر قیمت انرژی، تحریم، بی‌ثباتی منطقه‌ای، فروش تسلیحات، افزایش هزینه امنیت متحدان، کنترل مسیرهای تجاری و جذب سرمایه به بازارهای مرکزی انجام شود، در این مدل، جنگ صرفاً ابزار نابودی دشمن نیست، بلکه می‌تواند ابزاری برای بازآرایی جریان‌های مالی، انرژی و امنیتی نیز باشد.

خاورمیانه در چنین ساختاری تنها یک منطقه بحران‌زده نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین صفحات تسویه حساب نظم جهانی است، این منطقه هم‌زمان منابع عظیم انرژی، مسیرهای دریایی حساس، بازارهای بزرگ تسلیحاتی، دولت‌های وابسته به حمایت امنیتی، رقابت‌های مذهبی و قومی، ذخایر ارزی گسترده و موقعیت جغرافیایی میان آسیا، اروپا و آفریقا را در خود جای داده است، هر بحرانی در این منطقه می‌تواند چندین شبکه را به‌ طور هم‌زمان فعال کند، قیمت نفت را تغییر دهد، مسیر کشتیرانی را تهدید کند، هزینه بیمه را بالا ببرد، تقاضا برای سلاح را افزایش دهد، وابستگی امنیتی دولت‌های منطقه را تقویت کند و سرمایه‌های منطقه‌ای را به مراکز امن‌تر منتقل سازد.

از این منظر، خون مردم خاورمیانه تنها هزینه انسانی جنگ نیست، بلکه درون این نظریه به بخشی از صورت‌حساب حفظ هژمونی تبدیل می‌شود، مردمی که زیر بمباران، تحریم، فروپاشی زیرساخت، مهاجرت، تورم، ناامنی و بی‌ثباتی زندگی می‌کنند، هزینه‌هایی را می‌پردازند که نتیجه مستقیم رقابت قدرت‌ها بر سر نظم جهانی است، در حالی که مراکز اصلی قدرت ممکن است از همین بحران‌ها برای تقویت صنایع نظامی، افزایش فروش تسلیحات، تثبیت ائتلاف‌های امنیتی، جذب سرمایه و حفظ جایگاه پولی خود بهره‌مند شوند، بنابراین تفاوت اصلی میان مرکز و پیرامون در این نیست که یکی وارد جنگ می‌شود و دیگری نمی‌شود، بلکه در این است که مرکز می‌تواند هزینه جنگ را توزیع کند و پیرامون مجبور است آن را با جان، خاک، زیرساخت و آینده خود بپردازد.

در این نظریه، مسئله تنها آغاز جنگ نیست، بلکه استفاده از بحران به‌عنوان ابزاری برای بازآرایی نظم قدرت جهانی است، در این چارچوب، ایران صرفاً یک کشور یا یک پرونده سیاسی نیست، بلکه گره اصلی اتصال شبکه‌های انرژی، تجارت، ترانزیت و ژئوپلیتیک اوراسیاست، گره‌ای که فعال شدن آن می‌تواند توازن قدرت را در بخش بزرگی از جهان تغییر دهد، از همین رو، اگر هدف صرفاً مدیریت یک بحران باشد، جنگ‌های فرسایشی، تحریم و بی‌ثباتی می‌توانند برای محدود کردن ظرفیت اثرگذاری ایران به کار گرفته شوند، اما اگر هدف جلوگیری از احیای این گره راهبردی باشد، راهبرد می‌تواند به سمت فرسایش مستمر زیرساخت‌ها، اقتصاد، توان صنعتی، ظرفیت نظامی، انسجام اجتماعی و در نهایت فروپاشی حکومت مرکزی حرکت کند تا ایران دیگر نتواند جایگاه ژئوپلیتیکی خود را به قدرتی مستقل در نظم آینده تبدیل کند، از این منظر، جنگ، تحریم، فشار اقتصادی و بی‌ثباتی، ابزارهایی با شدت و کارکرد متفاوت برای جلوگیری از فعال شدن مهم‌ترین گره ژئوپلیتیکی و انرژی منطقه در معماری نوین قدرت جهانی تلقی می‌شوند.

این منطق را می‌توان در رابطه میان امنیت و اقتصاد نیز مشاهده کرد، هرچه تهدید بیشتر شود، امنیت به کالایی گران‌تر تبدیل می‌شود، هرچه امنیت گران‌تر شود، دولت‌های منطقه سهم بیشتری از منابع خود را به خرید سلاح، سامانه‌های دفاعی، قراردادهای اطلاعاتی و پایگاه‌های نظامی اختصاص می‌دهند، در نتیجه سرمایه‌ای که می‌توانست صرف توسعه صنعتی، زیرساخت، آموزش و استقلال فناوری شود، به سمت حفظ بقای امنیتی هدایت می‌شود، این چرخه در نهایت وابستگی را بازتولید می‌کند، زیرا کشوری که توسعه خود را قربانی خرید امنیت کرده است، در آینده نیز برای تأمین همان امنیت وابسته‌تر خواهد بود.

در این چارچوب، صنایع نظامی نیز تنها بخش تولیدی اقتصاد نیستند، بلکه حلقه اتصال میان بدهی، دولت، جنگ و هژمونی هستند، بودجه‌های نظامی از طریق بدهی عمومی تأمین می‌شوند، شرکت‌های تسلیحاتی از قراردادهای دولتی سود می‌برند، بحران‌های خارجی تقاضا برای محصولات آن‌ها را افزایش می‌دهد و نفوذ سیاسی آن‌ها تداوم سیاست‌های امنیتی را تقویت می‌کند، بدین ترتیب، هزینه‌ای که به شکل بدهی در مرکز ایجاد شده است، از طریق قراردادهای تسلیحاتی، اتحادهای نظامی و بحران‌های منطقه‌ای به درآمد تبدیل می‌شود، در حالی که بازپرداخت واقعی آن به شکل تورم، مالیات، ویرانی و ناامنی بر دوش جوامع دیگر قرار می‌گیرد.

نقش انرژی در این سازوکار حتی بنیادی‌تر است، زیرا دلار زمانی تنها یک پول نیست که در معاملات روزمره استفاده شود، بلکه زمانی به ستون هژمونی تبدیل می‌شود که کالاهای حیاتی جهان، به ‌ویژه انرژی، با آن قیمت ‌گذاری و تسویه شوند، هرچه تجارت انرژی بیشتر به دلار وابسته باشد، تقاضای ساختاری برای دلار نیز پایدارتر می‌ماند، و هرچه مسیرهای انرژی تحت پوشش نظام امنیتی آمریکا قرار داشته باشند، پیوند میان قدرت نظامی و قدرت پولی تقویت می‌شود، در چنین ساختاری، حضور نظامی نه هزینه‌ای جدا از اقتصاد، بلکه بخشی از زیرساخت حفظ تقاضا برای همان پولی است که امکان تأمین آن حضور نظامی را فراهم می‌کند.

به همین دلیل، خاورمیانه در این مدل تنها مخزن نفت نیست، بلکه محل اتصال سه ستون اصلی هژمونی آمریکاست، دلار، انرژی و امنیت، اگر تجارت انرژی از دلار جدا شود، اگر مسیرهای دریایی بدون پوشش امنیتی آمریکا عمل کنند، اگر دولت‌های منطقه به ساختارهای مالی مستقل روی آورند و اگر شبکه‌های امنیتی جایگزین شکل بگیرند، آن‌گاه فشار تنها بر یک بخش از قدرت آمریکا وارد نمی‌شود، بلکه پیوند میان پول، ارتش و انرژی، تضعیف می‌شود، از همین منظر، هر پروژه استقلال منطقه‌ای می‌تواند فراتر از یک اختلاف سیاسی، تهدیدی ساختاری علیه معماری هژمونی تلقی شود.

ایران در این معادله اهمیت ویژه پیدا می‌کند، نه فقط به دلیل منابع انرژی، بلکه به دلیل موقعیت آن در هرمز، قفقاز، آسیای مرکزی، خلیج فارس، دریای عمان و مسیرهای اتصال شرق و غرب، ایران یک گره چندلایه است، یعنی هم بر انرژی اثر می‌گذارد، هم بر ترانزیت، هم بر امنیت، هم بر نظم منطقه‌ای و هم بر پیوندهای اوراسیایی، بنابراین مسئله ایران در این چارچوب صرفاً تغییر رفتار یک دولت نیست، بلکه تعیین جایگاه یک گره راهبردی در شبکه جهانی است.

این همان ارتباط اصلی میان صورت‌حساب‌های مفو و نظم امروز است، در هر دو مورد، قدرت تلاش می‌کند هزینه گسترش یا حفظ خود را به زمان، مکان و مردمی دیگر منتقل کند، در الگوی مفو، بدهی نظامی در پشت اسناد مالی پنهان شد و سپس در میدان جنگ ظاهر شد، در الگوی هژمونی بدهکار، کسری، هزینه نظامی و فرسایش قدرت می‌تواند از طریق بحران‌های خارجی، تورم انرژی، فروش تسلیحات، جذب سرمایه و وابستگی امنیتی مدیریت شود، در هر دو ساختار، دفتر حسابداری در مرکز بسته می‌شود، اما صورت‌حساب واقعی در حاشیه پرداخت می‌شود.

بنابراین، در چارچوب نظری ایران، گره حل‌ناشدنی امپراتوری ، فرضیه اصلی این مقاله آن است که آمریکا ممکن است برای حفظ هژمونی بدهکار خود، بخشی از هزینه‌های اقتصادی و راهبردی این هژمونی را به میدان‌های بحران در خاورمیانه منتقل کند، نه به این معنا که هر جنگ تنها با یک هدف طراحی می‌شود، بلکه به این معنا که ساختار قدرت آمریکا از بسیاری از پیامدهای جنگ، ناامنی، افزایش تقاضا برای دلار، فروش تسلیحات، وابستگی امنیتی و اختلال در رقبای انرژی منتفع می‌شود، در نتیجه حتی زمانی که یک بحران با انگیزه‌های متعدد آغاز می‌شود، می‌تواند در خدمت بازتولید همان معماری هژمونیک قرار گیرد.

پیش از ورود به تحلیل ساختاری، لازم است بر یک اصل تأکید شود، هرگونه تجاوز نظامی علیه ایران یا هر کشور مستقل دیگری، صرف‌نظر از نام دولت مهاجم، از منظر حقوق بین‌الملل، اصل حاکمیت ملی و کرامت انسانی محکوم است، هیچ ملاحظه ژئوپلیتیکی، امنیتی یا اقتصادی نمی‌تواند ویرانی شهرها، کشته شدن غیرنظامیان، نابودی زیرساخت‌ها و سلب حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خود را مشروع جلوه دهد، از این رو، تجاوز نظامی ایالات متحده به ایران یا هر کشور دیگری، همانند هر اقدام نظامی ناقض حاکمیت کشورها، شایسته محکومیت است و این مقاله نیز آن را به صراحت محکوم می‌کند.

با این حال، تفاوت تحلیل اخلاقی با تحلیل ساختاری دقیقاً در همین‌جاست، تحلیل اخلاقی تجاوز نظامی را به دلیل کشتار انسان‌ها، ویرانی کشورها و تحمیل رنج بر ملت‌ها محکوم می‌کند، اما تحلیل ساختاری می‌پرسد این جنگ‌ها چه نقشی در حفظ یا بازآرایی نظم قدرت جهانی ایفا می‌کنند، چه کسانی هزینه آن را می‌پردازند، چه کسانی از آن سود می‌برند، چه شبکه‌های مالی، تسلیحاتی و انرژی از تداوم آن منتفع می‌شوند و کدام قدرت‌ها جایگاه راهبردی خود را تثبیت می‌کنند؟ در چارچوب نظری این مقاله، مداخلات نظامی، تحریم‌ها و بحران‌های ژئوپلیتیکی نه صرفاً مجموعه‌ای از تصمیم‌های مقطعی، بلکه اجزایی از سازوکار حفظ هژمونی و جلوگیری از ظهور یا احیای قدرت‌های رقیب مورد مطالعه قرار می‌گیرند، از این منظر، اگر جنگ به کشته شدن انسان‌ها، نابودی زیرساخت‌ها، وابسته ‌تر شدن کشورها و تقویت موقعیت راهبردی قدرت مداخله‌گر بینجامد، این پیامدها باید به‌عنوان بخشی از اقتصاد سیاسی هژمونیِ کثیف، مورد بررسی و نقد قرار گیرند.

صورت ‌حساب‌های مفو به ما یادآوری می‌کنند که بدهی هرگز ناپدید نمی‌شود، تنها شکل، زمان و محل پرداخت آن تغییر می‌کند، هژمونی بدهکار نیز تا زمانی می‌تواند ادامه یابد که بتواند هزینه‌های خود را در شبکه جهانی توزیع کند، اگر مرکز بتواند بدهی تولید کند، پول منتشر کند، جنگ را تأمین مالی کند و در همان حال سرمایه جهان را به سوی خود بازگرداند، آنگاه بدهی به ضعف فوری تبدیل نمی‌شود، بلکه به ابزاری برای مدیریت قدرت تبدیل می‌شود، اما بهای این چرخه را کسانی می‌پردازند که نه در چاپ پول سهم دارند، نه در تصمیم ‌گیری جنگ، نه در سود صنایع نظامی، و نه در طراحی نظم مالی جهان.

از این منظر، خون مردم خاورمیانه استعاره نیست، بلکه بیان مستقیم شکاف میان تولیدکننده بحران و پرداخت‌کننده هزینه آن است، خانواده‌ای که خانه‌اش ویران می‌شود، کودکی که از آموزش محروم می‌شود، اقتصادی که زیر فشار تحریم و جنگ فرو می‌ریزد، جامعه‌ای که نیروی انسانی خود را از دست می‌دهد و نسلی که آینده‌اش در مهاجرت و ناامنی تحلیل می‌رود، بخشی زیادی از هزینه‌ای را می‌پردازند که در سطح کلان، برای حفظ موازنه قدرت، امنیت انرژی، فروش تسلیحات و استمرار شبکه پولی جهانی تولید شده است.

به همین دلیل، مسئله این مقاله صرفاً محکوم کردن یک جنگ یا یک دولت نیست، بلکه آشکار کردن سازوکاری است که در آن هژمونیِ کثیف آمریکا ، می‌تواند بدهی خود را به بحران تبدیل کند، بحران را به تقاضای امنیت تبدیل کند، تقاضای امنیت را به فروش سلاح تبدیل کند، فروش سلاح را به درآمد تبدیل کند، ناامنی را به فرار سرمایه تبدیل کند و فرار سرمایه را بار دیگر به تقویت مرکز مالی خود پیوند بزند، این چرخه زمانی کامل می‌شود که منطقه‌ای مانند خاورمیانه هم‌زمان، خون بدهد، نفت بدهد، سرمایه بدهد و برای خرید امنیت نیز دوباره به همان قدرتی پول پرداخت کند که معماری امنیتی مسلط را در اختیار دارد.

در نهایت، نظریه اصلی این مقاله چنین است، آمریکا در مقام یک هژمونِ کثیف وبدهکار، الزاماً برای ادامه قدرت خود به حذف بدهی نیاز ندارد، بلکه به حفظ شبکه‌ای نیاز دارد که دیگران را وادار کند بدهی آن را جذب کنند، پول آن را ذخیره کنند، سلاح آن را بخرند، امنیت آن را طلب کنند و هزینه بحران‌های نظم جهانی را در سرزمین‌های خود بپردازند، از این منظر، خاورمیانه تنها میدان جنگ نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین مکان‌های تسویه حساب هژمونی است، جایی که بدهی در واشنگتن تولید می‌شود، قدرت در شبکه جهانی بازتولید می‌شود، اما بخش بزرگی از صورت‌حساب آن با نفت، ویرانی و خون مردم منطقه پرداخت می‌شود.

پیش از هر تحلیل ژئوپلیتیکی، اقتصادی یا تاریخی، این مقاله هرگونه تجاوز یا مداخله نظامی علیه کشورهای خاورمیانه را، صرف‌نظر از نام دولت مهاجم، قاطعانه محکوم می‌کند، زیرا هیچ منفعت راهبردی، هیچ برتری ژئوپلیتیکی، هیچ منافع اقتصادی و هیچ ادعای امنیتی نمی‌تواند جان انسان‌ها، حاکمیت ملت‌ها و حق تعیین سرنوشت کشورها را به ابزاری برای تحقق اهداف قدرت‌های بزرگ تبدیل کند، جنگ ممکن است در اتاق‌های تصمیم‌گیری با زبان امنیت، بازدارندگی یا منافع ملی توجیه شود، اما در میدان واقعیت، نتیجه آن ویرانی شهرها، کشته ‌شدن غیرنظامیان، آوارگی میلیون‌ها انسان، نابودی زیرساخت‌های اقتصادی و از بین رفتن فرصت توسعه نسل‌های آینده است، از همین رو، هرگونه حمله نظامی آمریکا به کشورهای خاورمیانه، همانند هر تجاوز نظامی دیگری، از منظر حقوق بین‌الملل، اصول حاکمیت ملی و کرامت انسانی، شایسته محکومیت است.

اما مسئله این مقاله تنها محکوم کردن جنگ نیست، بلکه تلاش برای فهم سازوکارهای اقتصادی و ژئوپلیتیکی است که می‌توانند از تداوم بحران‌های منطقه‌ای منتفع شوند، در این چارچوب، این مقاله این فرضیه را بررسی می‌کند که یک هژمونِ کثیف و بدهکار ممکن است در شرایط رقابت جهانی، از پیامدهای بحران‌های منطقه‌ای برای حفظ برخی مؤلفه‌های برتری راهبردی خود بهره ببرد، به همین دلیل، تبدیل بحران به تقاضای امنیت، تقاضای امنیت به افزایش بودجه‌های نظامی، بودجه‌های نظامی به گسترش تولید تسلیحات، تولید تسلیحات به درآمد صنایع دفاعی، ناامنی به فرار سرمایه و بازگشت سرمایه به مراکز مالی مسلط، زنجیره‌ای است که باید به‌عنوان بخشی از اقتصاد سیاسی قدرت مورد مطالعه قرار گیرد، نه صرفاً مجموعه‌ای از رویدادهای جداگانه.

در همین چارچوب است که اظهارات مکرر دونالد ترامپ درباره ضرورت افزایش ظرفیت تولید تسلیحات، گسترش صنایع دفاعی و تقویت پایه صنعتی نظامی آمریکا، برای این مقاله اهمیت تحلیلی پیدا می‌کند، زیرا این سخنان نشان می‌دهند که توسعه توان تولید نظامی، بخشی از سیاست اعلام‌شده دولت او بوده است، این مقاله از این واقعیت نتیجه نمی‌گیرد که هر درگیری نظامی با چنین هدفی آغاز می‌شود، اما این پرسش را مطرح می‌کند که هنگامی که ظرفیت تولید تسلیحات به‌طور مستمر افزایش می‌یابد و هم‌زمان بحران‌های ژئوپلیتیکی نیز ادامه پیدا می‌کنند، چه کسانی هزینه این چرخه را می‌پردازند و چه بخش‌هایی از آن منتفع می‌شوند، پرسشی که از دیدگاه ، ایران، گره حل‌ناشدنی امپراتوری ، باید در کنار تاریخ، ساختار بدهی، نقش دلار، بازار انرژی و جایگاه صنایع نظامی مطالعه شود، نه به‌صورت منفک از آن‌ها.

سخن پایانی

اگر تاریخ تنها مجموعه‌ای از رویدادهای پراکنده بود، صورت‌حساب‌های مفو نیز باید همراه با سقوط رایش سوم دفن می‌شدند، اما آنچه تاریخ را به آموزگار قدرت تبدیل می‌کند، تکرار ابزارها نیست، بلکه تکرار منطق‌هاست، منطق انتقال هزینه، منطق پنهان‌ سازی بهای قدرت و منطق وادار کردن دیگران به پرداخت صورت‌حسابی که خود هرگز در ایجاد آن نقشی نداشته‌اند، این همان نقطه‌ای است که گذشته و حال به یکدیگر می‌رسند.

این مقاله ادعا نمی‌کند که جهان امروز همان آلمان دهه ۱۹۳۰ است و نه می‌گوید ابزارهای مالی، سیاسی و نظامی قدرت‌های بزرگ بدون تغییر باقی مانده‌اند، بلکه این پرسش را مطرح می‌کند که آیا در قرن بیست‌ ویکم نیز بخشی از هزینه حفظ هژمونی، رقابت ژئوپلیتیکی و استمرار برتری اقتصادی، به بیرون از مرزهای قدرت‌های مسلط منتقل می‌شود، اگر پاسخ این پرسش حتی تا اندازه‌ای مثبت باشد، آن‌گاه جنگ، تحریم، بحران انرژی، بی‌ثباتی منطقه‌ای و مسابقه تسلیحاتی را نمی‌توان صرفاً رویدادهایی مستقل از یکدیگر دانست، بلکه باید آن‌ها را درون معماری بزرگ‌تری از قدرت مطالعه کرد.

اگر کشوری بتواند بدهی تولید کند اما هزینه آن را دیگران بپردازند، اگر بتواند پول منتشر کند اما جهان آن را ذخیره کند، اگر بتواند صنایع نظامی خود را گسترش دهد اما میدان مصرف آن در سرزمین‌های دیگر شکل بگیرد و اگر بتواند امنیت خود را با ناامنی دیگران تقویت کند، آنگاه پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی قدرتمندتر است، بلکه این است که چه کسی صورت‌حساب این قدرت را پرداخت می‌کند؟

در چارچوب نظری این مجموعه مقالات، ایران صرفاً یکی از کشورهای خاورمیانه نیست، بلکه مهم‌ترین گره ژئوپلیتیکی، انرژی، ترانزیت و تمدنی در معماری قدرت اوراسیاست، گره‌ای که فعال شدن آن می‌تواند بخش مهمی از نظم وابستگی موجود را دگرگون کند، از همین رو، این مجموعه مقالات این نظریه را بررسی می‌کند که فشارهای اقتصادی، تحریم‌های گسترده، عملیات نظامی، تهدیدهای امنیتی و سایر ابزارهای فشار علیه ایران را نمی‌توان جدا از جایگاه راهبردی این کشور تحلیل کرد، بلکه باید آن‌ها را در چارچوب رقابت بر سر حفظ یا تغییر موازنه قدرت جهانی مطالعه کرد، در این چارچوب، هرگونه تجاوز نظامی به ایران نه صرفاً یک درگیری محدود، بلکه تلاشی برای تضعیف ظرفیت ژئوپلیتیکی، اقتصادی و راهبردی کشوری تلقی می‌شود که از منظر این نظریه، یکی از مهم‌ ترین گره‌های مستقل در شبکه قدرت و انرژی جهان به شمار می‌رود، از دیدگاه این مجموعه مقالات، تجاوز نظامی به ایران صرفاً حمله به یک کشور نیست، بلکه حمله به مهم‌ترین گره مستقل ژئوپلیتیکی، انرژی و تمدنی در غرب آسیاست، از این منظر، مقاومت ایران تنها دفاع از مرزهای ملی نیست، بلکه دفاع از استقلال، تمامیت سرزمینی و جایگاه راهبردی کشوری است که حذف یا فروپاشی آن می‌تواند معماری قدرت و انرژی منطقه را به سود قدرت‌های مسلط بازآرایی کند، در چارچوب نظری این پژوهش، مسئله صرفاً شکست نظامی ایران نیست، بلکه جلوگیری از تبدیل ایران به یک قدرت مستقل و تعیین‌ کننده در نظم منطقه‌ای و جهانی است، زیرا نابودی، تجزیه یا فروپاشی ظرفیت راهبردی ایران، از منظر این تحلیل، به معنای حذف مهم‌ترین مانع ژئوپلیتیکی در برابر تثبیت نظم مطلوب قدرت هژمون و بازآرایی شبکه انرژی، امنیت و ترانزیت غرب آسیا خواهد بود.

ویرانی شهرها، نابودی زیرساخت‌ها، آوارگی میلیون‌ها انسان و کشته شدن غیرنظامیان، هیچ ‌گاه نباید به بهایی پذیرفتنی برای حفظ یا گسترش برتری ژئوپلیتیکی هیچ قدرتی تبدیل شود، هر دولتی که از ابزار نظامی در خارج از مرزهای خود استفاده می‌کند، از جمله ایالات متحده، باید در برابر پیامدهای انسانی، حقوقی و سیاسی اقدامات خود پاسخ‌گو باشد و هیچ قدرتی نباید خود را فراتر از اصول حقوق بین‌الملل، حاکمیت ملی و کرامت انسان بداند.

شاید بزرگ‌ترین رسوایی هر هژمونی، نه میزان بدهی آن، نه حجم زرادخانه آن و نه گستره نفوذ نظامی آن باشد، بلکه لحظه‌ای است که زندگی ملت‌ها به متغیری در معادلات قدرت تبدیل شود، روزی که خون انسان‌ها، ویرانی کشورها و نابودی آینده ملت‌ها به هزینه‌ای قابل محاسبه در ترازنامه‌های ژئوپلیتیکی بدل شود، مشروعیت اخلاقی آن هژمونی پیش از هر چیز فرو می‌ریزد، حتی اگر قدرت اقتصادی و نظامی آن همچنان پابرجا باشد.

این همان هشداری است که تاریخ از دل ، مفو، به جهان امروز می‌دهد، بدهی ممکن است پنهان شود، هزینه ممکن است به آینده منتقل شود و صورت‌حساب شاید سال‌ها بعد پرداخت گردد، اما هیچ نظم قدرتی نمی‌تواند برای همیشه هزینه‌های انسانی سیاست‌های خود را از حافظه تاریخ پاک کند، زیرا در نهایت، درباره هر نظم جهانی تنها با میزان تولید ناخالص داخلی، تعداد ناوهای جنگی یا قدرت پول آن قضاوت نخواهد شد، بلکه با این پرسش بنیادین داوری خواهد شد که این قدرت با چه بهایی حفظ شد، چه ملت‌هایی هزینه آن را پرداختند و چه کشورهایی، از جمله ایران، بهای ایستادن در برابر آن را با جان انسان‌ها، ویرانی زیرساخت‌ها و عقب‌ ماندگی نسل‌های خود پرداختند؟

بر طبق این چارچوب تحلیلی ، آنچه امروز در برابر دیدگان ما جریان دارد، صرفاً رقابت بر سر یک پرونده سیاسی، یک برنامه هسته‌ای یا یک اختلاف مقطعی نیست، بلکه بخشی از نبردی تاریخی بر سر جایگاه ایران در نظم آینده جهان است، نظمی که شاید نه برای یک دهه، بلکه برای یک قرن آینده در حال شکل‌ گیری باشد، در چنین نقطه‌ای، مقاومت ایران صرفاً یک واکنش نظامی یا سیاسی تلقی نمی‌شود، بلکه تلاشی برای حفظ حق حضور مستقل در معماری آینده قدرت جهانی است، تلاشی برای آنکه ایران، نه به‌ عنوان تابع یک نظم تحمیلی، بلکه به‌عنوان یکی از بازیگران مؤثر در تعیین قواعد آن شناخته شود، از این منظر، هر میزان که فشارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی افزایش یابد، مسئله اصلی دیگر تنها بقا نیست، بلکه حفظ هویت تاریخی، استقلال راهبردی و جایگاه ژئوپلیتیکی کشوری است که این مجموعه مقالات آن را مهم‌ترین گره قدرت، انرژی و ترانزیت در اوراسیا می‌داند.

شاید صد سال آینده، تاریخ این دوران را نه با تعداد موشک‌ها، حجم تحریم‌ها یا شمار ناوهای جنگی قضاوت کند، بلکه با این پرسش که آیا ایران توانست در برابر فشار قدرت‌های بزرگ، موجودیت، استقلال و هویت راهبردی خود را حفظ کند یا نه؟ اگر ایران بتواند با وجود فشارهای نظامی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی، جایگاه مستقل خود را در نظم در حال گذار حفظ کند، آنچه امروز مقاومت نامیده می‌شود، در حافظه تاریخ تنها یک سلسله رویارویی نظامی نخواهد بود، بلکه نقطه‌ای تعیین‌کننده در شکل‌گیری جایگاه ایران در نظم قرن آینده تلقی خواهد شد، نظمی که در آن اقتدار یک کشور نه فقط با قدرت نظامی، بلکه با توان حفظ استقلال تصمیم‌گیری، ظرفیت بازسازی، نفوذ ژئوپلیتیکی و قدرت اثرگذاری بر معماری آینده جهان سنجیده خواهد شد.