Iran: The Empire’s Unsolvable Knot

ایران، گرهِ حل ‌ناشدنیِ امپراتوری

به قلم دکتر رضوانی

معماری بی‌ثباتی و تلاش ایران برای شکستن آن

اگر ایران صرفاً یک  کشور مسئله‌ دار بود، ایالات متحده آن را دهه‌ها پیش حل کرده بود، همان ‌گونه که عراق، لیبی و افغانستان را  حل کرد.

اگر ایران فقط یک دولت سرکش بود، با یک جنگ برق ‌آسا، یک کودتا یا یک توافق مهار می‌شد، اما ایران هیچ ‌کدام از این‌ها نیست، ایران یک مسئله‌ی حل ‌ناپذیر برای منطق امپراتوری آمریکاست[1]، زیرا نه در قالب دولت – ملت‌های شکننده می‌گنجد و نه در چارچوب جنگ‌های کلاسیک قابل جمع‌کردن است.

ایران یک سرزمین تمدنی است که در گره ‌گاه ژئوپلیتیک اوراسیا قرار دارد، جایی که انرژی، ترانزیت، قومیت، مذهب و تاریخ به هم قفل شده‌اند.

همین قفل‌ شدگی است که پروژه‌ی آمریکا را از اساس مختل می‌کند، آمریکا با دولت‌ها می‌جنگد، اما ایران فقط  دولت نیست، ایران شبکه‌ ای از پیوندهای تاریخی، اجتماعی و ژئوپلیتیک است که حذف آن بدون فروپاشی کل منطقه ممکن نیست.

در روایت رسمی غرب، آمریکا در پی مهار ایران است، این یک دروغ تحلیلی است، مهار یعنی کنترل یک متغیر، اما آمریکا از دهه‌ها پیش فهمیده که ایران قابل کنترل نیست، پروژه‌ی واقعی آمریکا، بی ‌قابلیت‌ کردن ایران است، یعنی کشوری که نه بتواند نظم بسازد، نه بتواند فروبپاشد، نه بتواند برنامه ‌ریزی بلندمدت داشته باشد.

سلاح واقعی آمریکا: جنگ اجتماعی و قومی

اینجاست که پروژه‌ی اصلی شروع می‌شود، ایران یک جامعه‌ی تک ‌قومیتی نیست، فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، لر و دیگر اقوام، ستون‌های یک تمدن چندلایه‌ اند.

آمریکا و متحدانش دقیقاً همین را هدف گرفته‌اند، نه به ‌خاطر حقوق اقوام ، بلکه چون می‌دانند شکستن همزیستی قومی، ارزان ‌تر از جنگ نظامی است.

الگوی این پروژه جدید نیست و در چند دهه‌ی گذشته بارها با منطق یکسانی تکرار شده است.

در یوگسلاوی، بازتعریف هویت‌های قومی و ملی به‌عنوان ابزار سیاسی، به جنگ‌های داخلی خونین انجامید و در نهایت مسیر تجزیه‌ی کشور را هموار کرد.

در عراق، برجسته ‌سازی شکاف‌های قومی و مذهبی پس از مداخله‌ی خارجی، جامعه را وارد چرخه‌ی جنگ داخلی کرد و به فروپاشی ساختار دولت انجامید.

در سوریه نیز تحریک شکاف‌های مذهبی و فرقه‌ای، به‌جای سرنگونی سریع دولت، کشور را درگیر جنگی نیابتی و فرسایشی کرد که نتیجه‌ی آن نه پیروزی، بلکه انجماد بلندمدت بحران و تخریب پایدار جامعه و اقتصاد بود.

در ایران اما یک تفاوت بزرگ وجود دارد: این پروژه طی چهار دهه شکست خورده است.

الگوی موسوم به  انقلاب‌های رنگی نیز با واقعیت‌های ایران سازگار نیست، این الگو معمولاً در کشورهایی موفق بوده که دولت مرکزی ضعیف، شکاف سیاسی نهادینه ‌شده، اقتصاد وابسته و هویت ملی کم‌ عمق داشته ‌اند و امکان انتقال سریع قدرت از طریق بسیج شهری و فشار خارجی فراهم بوده است.

ایران اما دارای ساخت قدرت متمرکز، شبکه‌های اجتماعی و امنیتی درهم‌ تنیده، تجربه‌ی تاریخی طولانی از مداخله‌ی خارجی و حساسیت بالای جامعه نسبت به پروژه‌های برون ‌زا است ، علاوه بر این، تنوع قومی و اجتماعی در ایران در قالب یک هویت تاریخی مشترک مهار شده و به شکاف سیاسیِ آماده‌ی فروپاشی تبدیل نشده است.

به همین دلیل، نسخه‌ی انقلاب‌های رنگی که در اروپای شرقی یا برخی کشورهای آسیای مرکزی اجرا شد، در ایران نه به انتقال قدرت سریع، بلکه به افزایش هزینه‌های اجتماعی و امنیتی و در نهایت به بن ‌بست راهبردی طراحان آن منجر شده است.

نقش حاکمیت ایران: چیزی که غرب عمداً انکار می‌کند

اینکه ایران با وجود جنگ، تحریم، فشار رسانه‌ای و تحریک‌های قومی فرو نپاشیده، تصادفی نیست.

این نتیجه‌ی یک مهندسی سخت، پرهزینه و مداوم بوده است، حاکمیت ایران ، با همه‌ی خطاها و ضعف‌ها ، یک اصل را فهمیده: اگر اقوام مقابل هم قرار بگیرند، ایران تمام است.

به همین دلیل: خطوط قرمز امنیتی روی شکاف‌های قومی کشیده شد ، پروژه‌های مسلح‌ سازی هویتی سرکوب شد و اجازه داده نشد که تنوع، به جنگ تبدیل شود و این کاری است که بسیاری از دولت‌های منطقه تا کنون نتوانستند انجام دهند.

ایران در راهبرد ایالات متحده نه یک دشمن نظامی به معنای کلاسیک است و نه یک پرونده‌ی دیپلماتیک که بتوان آن را با توافقی محدود و مقطعی بست.

ایران یک گره‌ی ساختاری در نظم ژئوپلیتیک اوراسیاست، گره‌ای که هم‌ زمان به انرژی، امنیت، هویت سیاسی و موازنه‌ی قدرت میان بازیگران بزرگ متصل است.

از همین ‌رو، هر تحلیلی که رفتار آمریکا را صرفاً در قالب  حمله یا عدم حمله توضیح دهد، از ابتدا مسئله را بد فهمیده است، مسئله‌ی واقعی این است که ایالات متحده چگونه می‌تواند مانع از تثبیت ایران به‌ عنوان یک کنشگر نظم‌ ساز شود، بی‌آنکه هزینه‌های سنگین یک جنگ مستقیم را بپردازد.

حاکمیت ایران برخلاف بسیاری از دولت‌هایی که در دهه‌های اخیر هدف مداخله‌ی نظامی قرار گرفته‌اند، واجد یک ساخت قدرت چندلایه، توزیع‌شده و تطبیقی است، این ساخت نه به یک شخص فروکاستنی است، نه به یک نهاد منفرد و نه به یک ائتلاف ساده‌ی سیاسی.

تجربه‌ی بیش از چهار دهه فشار خارجی نشان داده که این حاکمیت به‌ جای فروپاشی در برابر شوک، قادر است فشار را در لایه‌های مختلف بازتوزیع کند، از منظر نظری، این ویژگی ایران را فاقد مرکز ثقل واحد می‌کند، همان نقطه ‌ای که در دکترین جنگ کلاسیک برای فروپاشی سریع هدف قرار می‌گیرد.

در چنین وضعیتی، جنگ مستقیم نه ‌تنها تضمینی برای پیروزی ایجاد نمی‌کند، بلکه به احتمال بالا به انسجام درونی، فعال ‌شدن بازدارندگی منطقه‌ای و گسترش بحران به حوزه‌ی انرژی و کریدورهای حیاتی می‌انجامد.

از همین‌ جا انتخاب راهبردی واشنگتن شکل می‌گیرد، آمریکا دریافته است که مسئله‌ی اصلی نه نوع حاکمیت در ایران، بلکه اصلِ ثبات ایران است، ثباتی که تحت هر حاکمیتی می‌تواند تهدیدی جدی‌تر از قدرت نظامی باشد.

یک ایران باثبات قادر است نقش خود را به‌عنوان حلقه‌ی اتصال خزر به خلیج فارس، آسیای مرکزی به آب‌های آزاد و شرق به غرب تثبیت کند.

چنین نقشی، معماری انرژی غیرغربی[2] را کامل می‌کند و نظم آتلانتیک را به چالش می‌کشد، بنابراین، هدف آمریکا نه الزاماً فروپاشی فوری ایران، بلکه جلوگیری از رسیدن آن به سطحی از ثبات است که بتواند این نقش را ایفا کند، در این چارچوب، بی‌ثباتی نه ابزار موقت، بلکه خودِ هدف راهبردی تلقی می‌شود.

با این حال، تقلیل ایران به یک هدف منفعل در معماری بی‌ثباتی، خطای تحلیلی جدی است، حاکمیت ایران در چهار دهه‌ی گذشته صرفاً در موضع بقا یا واکنش باقی نمانده، بلکه به‌ تدریج کوشیده است قواعد بازی تحمیل‌ شده را مختل کند.

حضور ایران در عراق و سوریه در همین چارچوب قابل فهم است، نه به‌ عنوان پروژه‌ای توسعه‌ طلبانه، بلکه به‌ مثابه پیشگیری از انتقال مستقیم بی‌ثباتی به عمق سرزمینی ایران.

فروپاشی عراق پس از ۲۰۰۳ و سپس بحران سوریه، دو گلوگاه بودند که اگر به ‌طور کامل در مدار غرب و نیروهای نیابتی آن تثبیت می‌شدند، مرزهای غربی ایران را به کانون دائمی آشوب تبدیل می‌کردند.

همکاری ایران با روسیه در سوریه نیز نه اتحاد استراتژیک پایدار، بلکه هم ‌پوشانی موقت منافع برای جلوگیری از فروپاشی یک گره ژئوپلیتیک و قطع کریدورهای انرژی و امنیتی بود، به همین دلیل، با تغییر موازنه و تثبیت نسبی میدان، ایران به ‌تدریج از حضور پرهزینه‌ی مستقیم فاصله گرفت و نقش خود را بازتنظیم کرد، زیرا هدف، ماندگاری نظامی نبود، بلکه جلوگیری از تثبیت یک نظم خصمانه بود.

در سطحی گسترده‌ تر، نقش ایران در قفقاز نیز از همین منطق پیروی می‌کند، قفقاز برای ایران نه میدان نفوذ ایدئولوژیک، بلکه کمربند امنیتی و ترانزیتی حساس است که اتصال روسیه، آسیای مرکزی و مسیرهای انرژی به جنوب را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

ایران در این منطقه کوشیده است از تبدیل‌ شدن قفقاز به خلأ ژئوپلیتیک یا سکوی نفوذ کامل ناتو جلوگیری کند، بی‌آنکه وارد درگیری مستقیم و پرهزینه شود.

در آفریقا نیز حضور محدود و هدفمند ایران، بیشتر بر پیوندهای انرژی، بازارهای جایگزین و شکستن انحصارهای سیاسی و اقتصادی غرب متمرکز بوده است، نه رقابت نظامی.

مجموع این کنش‌ها نشان می‌دهد که این تلاش نه در قالب یک پروژه‌ی تهاجمی آشکار، بلکه از مسیر فرسایش تدریجی نظم مطلوب غرب صورت گرفته است، ایران با توسعه‌ی عمق راهبردی منطقه‌ای، تنوع‌ بخشی به پیوندهای انرژی و تقویت نقش خود در کریدورهای ترانزیتی شمال – جنوب و شرق – غرب، در پی آن بوده که  بی‌ثباتی تحمیلی را به هزینه‌ی متقابل برای طراحان آن تبدیل کند.

در این منطق، هدف ایران نه حذف نظم موجود، بلکه افزایش هزینه‌های استمرار آن است، به‌گونه‌ ای که ایران از جایگاه یک بازیگر صرفاً مهارشونده خارج شود و به یک گره ضروری در معادلات انرژی، امنیت و ترانزیت بدل گردد.

در این نقطه، نقش اسرائیل وارد معادله می‌شود و تحلیل را از سطح دوجانبه‌ی آمریکا – ایران فراتر می‌برد، اسرائیل ایران را نه صرفاً یک رقیب منطقه‌ای، بلکه تهدیدی بلندمدت علیه برتری ژئوپلیتیکی خود تعریف می‌کند، از منظر اسرائیل، حتی یک ایران غیرهسته‌ای اما باثبات نیز خطرناک است، زیرا می‌تواند موازنه‌ی قدرت، زنجیره‌های انرژی و نظم امنیتی پیرامون اسرائیل را تغییر دهد، این نگاه، اسرائیل را به سمت راهبردی سوق داده که در آن بی‌ ثبات‌ ماندن ایران ،حتی به قیمت آشوب گسترده‌ی منطقه‌ای ، بر ثبات آن ترجیح دارد.

اینجا شکاف میان منافع آمریکا و اسرائیل آشکار می‌شود، آمریکا به‌عنوان یک قدرت جهانی، ذاتاً به ‌دنبال کاهش ریسک سیستماتیک است، شوک انرژی، درگیری غیرقابل‌ کنترل با روسیه و بی‌ثباتی اروپا برای واشنگتن هزینه‌ ساز است.

اسرائیل اما یک قدرت منطقه‌ای با منطق بقای سخت است و سطح بالاتری از ریسک ‌پذیری را می‌پذیرد، با این حال، ساختار سیاسی و امنیتی آمریکا به ‌گونه ‌ای شکل گرفته که امکان فاصله ‌گرفتن مؤثر از راهبرد اسرائیل را ندارد، نتیجه آن است که واشنگتن، حتی با وجود نارضایتی از پیامدهای بی‌ثبات ‌سازی ایران، عملاً به مجری راهبردی تبدیل می‌شود که لزوماً طراح اصلی آن نیست، به این معنا، آمریکا در پرونده‌ی ایران بیش از آنکه فرمانده باشد، سربازِ ناراضیِ یک راهبرد منطقه‌ای است.

بی ثبات سازی ایران و پیامد آن برای روسیه

بی ‌ثبات ‌سازی ایران پیامد مهمی در نسبت با روسیه نیز دارد، روسیه به ‌طور دکترینال تحمل حضور پایدار نیروهای آمریکایی و ناتو را در پیرامون ژئوپلیتیکی خود ندارد، تجربه‌ی اوکراین، قفقاز و مدیترانه‌ی شرقی نشان داده که مسکو این خطوط قرمز را جدی می‌گیرد.

حضور روسیه در سوریه ،آن‌ گونه که در کتاب ، نفت من،هویت من[3]، عنوان شده ، نه دفاع از یک دولت، بلکه دفاع از گره‌های انرژی و جلوگیری از تکمیل حلقه‌ی نفوذ غرب در شرق مدیترانه بود.

ایران نیز برای روسیه بخشی از همین منطق است، جنگ مستقیم آمریکا با ایران به ‌معنای نزدیک ‌شدن ناتو به یکی از حساس ‌ترین محورهای اتصال روسیه به جنوب خواهد بود، در حالی ‌که بی‌ ثبات‌ سازی ایران بدون درگیری مستقیم، روسیه را درگیر هزینه‌های امنیتی، کریدوری و انرژی می‌کند، همان اثر غیرمستقیمی که واشنگتن به‌دنبال آن است.

چین: دشمن واقعی پروژه‌ی آمریکا

چین نقطه‌ای است که پروژه‌ی آمریکا به بن‌ بست می‌خورد،چین ایران را نه متحد ایدئولوژیک، بلکه گره حیاتی اتصال انرژی و اوراسیا می‌بیند، ایران باثبات، کابوس آمریکاست، چون چین را از گلوگاه‌های تحت کنترل غرب بی‌نیاز می‌کند.

اروپا ، ترکیه و عربستان

عربستان در حال صعود است، اما به ‌شدت به ثبات انرژی وابسته است،ریاض خوب می‌داند که فروپاشی ایران، کل خلیج فارس را آتش می‌زند.

این بی‌ ثباتی اما در ایران متوقف نمی‌ماند، هر تنش جدی در ایران، به ‌صورت ساختاری به ترکیه سرایت می‌کند، ترکیه در موقعیتی قرار دارد که هم ‌زمان گذرگاه انرژی، کریدور ترانزیتی و میدان رقابت ژئوپلیتیکی است.

هرچند رجب طیب اردوغان در سال‌های اخیر آشکارا به‌ دنبال احیای نوعی روایت نئوعثمانی و هم ‌زمان پیشبرد ایده‌ی ،اتحادیه‌ی جهان ترک، بوده است، اما این پروژه نه‌ تنها با منافع ایالات متحده و اسرائیل هم‌ راستا نیست، بلکه عملاً با مخالفت و نگرانی جدی اغلب بازیگران مؤثر منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای مواجه است.

برخلاف تصور رایج، نئوعثمانی ‌گریِ اردوغان صرفاً یک جاه‌ طلبی ایدئولوژیک یا نمادین نیست، بلکه تلاشی برای بازتعریف حوزه‌ی نفوذ ترکیه در آناتولی، قفقاز، آسیای مرکزی و پیرامون ایران است، تلاشی که مستقیماً به بازترسیم موازنه‌های ژئوپلیتیکی موجود منجر می‌شود.

روسیه، این رویکرد را نه به‌عنوان یک رفتار امنیتی محدود، بلکه به ‌مثابه تلاشی برای احیای نفوذ تاریخی عثمانی در حوزه‌هایی می‌بیند که مسکو آن‌ها را عمق راهبردی و حیاط خلوت امنیتی خود تلقی می‌کند.

قفقاز جنوبی، آسیای مرکزی و حتی شمال سوریه از منظر روسیه مناطقی هستند که هرگونه نفوذ پایدار ترکیه در آن‌ها، به ‌معنای تضعیف مستقیم موقعیت ژئوپلیتیکی کرملین است.

به همین دلیل، مسکو نسبت به هر سناریویی که به گسترش نفوذ ترکیه در قفقاز، به ‌ویژه تحت پوشش هویت ترک‌ زبان یا پیوندهای قومی، منجر شود، حساسیت بالایی دارد.

چین نیز، برخلاف برخی تحلیل‌های ساده‌انگارانه، نه‌ تنها از گسترش ایده‌ی ، جهان ترک، استقبال نمی‌کند، بلکه آن را یکی از متغیرهای بالقوه‌ی بی‌ثبات ‌ساز در امنیت ملی خود می‌داند.

پکن این پروژه را تهدیدی مستقیم برای پیرامون کریدورهای حیاتی ،کمربند و جاده ، تلقی می‌کند و نگران است که برجسته ‌شدن هویت‌های ترک ‌زبان در آسیای مرکزی، قفقاز و به ‌ویژه در میان ترک ‌زبانان چین (ایغورها)، به تحریک ناامنی‌های قومی، افراط‌ گرایی هویتی و اختلال در مسیرهای ترانزیتی و انرژی منجر شود.

تلاش‌های آشکار و پنهان ترکیه برای طرح مسئله‌ی ایغورها در چارچوب همبستگی جهان ترک، از منظر پکن نه یک دغدغه‌ی فرهنگی یا انسانی، بلکه نوعی نفوذ هویتی و سیاسی در حساس ‌ترین نقاط امنیت داخلی چین ارزیابی می‌شود.

از این منظر، ترکیه‌ی نئوعثمانی برای چین نه یک شریک راهبردی قابل اتکا، بلکه یک بازیگر مزاحم، غیرقابل ‌پیش‌بینی و بالقوه تهدیدآفرین است که می‌تواند ثبات داخلی چین و معماری ژئوپلیتیکی اوراسیا را هم ‌زمان تحت فشار قرار دهد.

ایالات متحده نیز، هرچند در ظاهر از تضعیف نفوذ روسیه در قفقاز و پیرامون ایران بدش نمی‌آید، اما اساساً از ظهور یک قدرت منطقه‌ ای مستقل با جاه‌ طلبی‌های تمدنی، هویتی و غیرقابل‌ کنترل حمایت نمی‌کند ، واشنگتن ترجیح می‌دهد بازیگران منطقه‌ای در چارچوب نظم مطلوب آتلانتیک عمل کنند، نه آنکه خود به طراح نظم بدل شوند، از همین رو، ترکیه‌ی اردوغان  با پروژه‌ی نئوعثمانی و جهان ترک، برای آمریکا هم‌ زمان هم ابزار فشار است و هم یک ریسک بالقوه.

اسرائیل نیز تقویت نفوذ ترکیه در قفقاز، شمال سوریه و پیرامون، ایران را عاملی مزاحم برای توازن امنیتی و انرژی مطلوب خود می‌بیند، از منظر تل‌ آویو، هر بازیگری که بتواند به‌ صورت مستقل بر مسیرهای انرژی، کریدورهای ترانزیتی و معادلات امنیتی منطقه اثر بگذارد، بالقوه تهدیدآفرین است، حتی اگر در مقاطعی با اسرائیل اختلاف مستقیم نداشته باشد، به همین دلیل، ثبات یا بی‌ ثباتی ایران از زاویه‌ی تقویت نفوذ ترکیه، برای اسرائیل یک معادله‌ی ساده و مطلوب نیست.

در این چارچوب گسترده‌ تر، هرگونه بی‌ ثباتی در ایران برای ترکیه به ‌منزله‌ی یک تیغه‌ی تیز دو لبه است، از یک سو، خلأ ژئوپلیتیکی ناشی از بحران در ایران می‌تواند فضای مانور آنکارا را برای حضور فعال ‌تر در قفقاز، پیرامون دریای خزر و حتی برخی مناطق مرزی ایران افزایش دهد و روایت نئوعثمانی و جهان ترک را تقویت کند.

اما از سوی دیگر، همین بی‌ثباتی فشار سنگینی بر مرزهای شرقی ترکیه وارد می‌کند، تنش‌های قومی را تشدید می‌سازد، هزینه‌های امنیت داخلی را بالا می‌برد و معادلات انرژی و ترانزیت را به ‌شدت به ‌هم می‌ریزد.

این فشارها زمانی خطرناک ‌تر می‌شوند که در بستر بحران‌های داخلی ترکیه قرار بگیرند، جایی که اردوغان با تورم مزمن، فرسایش مشروعیت سیاسی، خستگی اجتماعی و رقابت فزاینده‌ی داخلی با چهره‌هایی مانند اکرم امام‌اوغلو روبه‌ رو است.

 در چنین شرایطی، جنگ آمریکا با ایران یا فروغلتیدن منطقه به یک بحران بزرگ، می‌تواند همان‌ قدر که فرصت گسترش نفوذ منطقه‌ ای را برای اردوغان فراهم می‌کند، به تضعیف جدی مدل حکمرانی او و حتی به بحرانی ساختاری در کل نظام سیاسی ترکیه منجر شود.

از این منظر، جنگ احتمالی آمریکا با ایران یا بی‌ ثباتی عمیق در ایران، برای ترکیه نه یک فرصت تضمین ‌شده، بلکه قماری پرریسک است، قماری که می‌تواند هم رؤیای نئوعثمانی را تغذیه کند و هم پایه‌های سیاسی و اقتصادی اردوغان را از درون فرسوده و متزلزل سازد.

به همین دلیل است که گسترش طرز تفکر اردوغان مبتنی بر نئوعثمانی‌ گری واتحادیه‌ی جهان ترک، در قفقاز، عملاً مطلوب هیچ‌ یک از بازیگران اصلی ، از روسیه و چین گرفته تا آمریکا، اسرائیل و حتی همسایگان مستقیم ترکیه ، نیست و هرگونه بی‌ ثباتی در ایران که این مسیر را تسهیل کند، نه یک فرصت ژئوپلیتیکی ساده، بلکه ریسکی چندلایه برای کل اوراسیاست.

سرایت این تنش به اروپا نیز یک احتمال واقعی است، نه سناریویی اغراق‌آمیز، اروپا پس از بحران اوکراین در وضعیتی از شکنندگی انرژی، فشار اجتماعی و فرسایش سیاسی قرار دارد.

تجربه‌ی بحران سوریه نشان داد که حتی بی‌ ثباتی در کشوری کوچک ‌تر از ایران چگونه می‌تواند موج مهاجرت، ناامنی و شکاف سیاسی را به قلب اروپا منتقل کند.

ایران، به ‌مراتب بزرگ ‌تر و ژئوپلیتیک ‌تر از سوریه است و بی‌ثبات‌ سازی آن زنجیره‌ای از تنش‌ها را فعال می‌کند که از خاورمیانه به آناتولی و از آنجا به اروپا می‌رسد، حتی اگر هیچ ‌یک از این بازیگران خواهان چنین مسیری نباشند.

در نهایت، آنچه در جریان است نه یک توطئه‌ی ساده و نه یک سیاست کاملاً مهارشده، بلکه نتیجه‌ی تلاقی چند منطق قدرت است: منطق آمریکا برای جلوگیری از شکل ‌گیری نظم انرژی غیرغربی، منطق اسرائیل برای ممانعت از تثبیت ایران، منطق روسیه برای دفاع از پیرامون ژئوپلیتیکی خود و ناتوانی اروپا در تحمیل ثبات.

ایران در این میان نه صرفاً قربانی است و نه بازیگری کاملاً آزاد، بلکه گره‌ای است که بازکردن آن با جنگ ممکن نیست و رهاکردن آن با ثبات، برای برخی بازیگران غیرقابل ‌پذیرش است.

از این منظر، بی ‌ثبات‌ سازی ایران، حتی با علم به سرایت آن به ترکیه و اروپا، در دستور کار باقی می‌ماند، نه به این دلیل که بهترین گزینه است، بلکه به این دلیل که در منطق قدرت امروز، کم‌ بدترین گزینه برای مهار یک بازیگر نظم‌ ساز بالقوه تلقی می‌شود.

جمع‌بندی نهایی: منطق بی‌ثباتی در جهان امروز و آستانه‌ی جنگ مستقیم

آنچه امروز در نسبت ایران، ایالات متحده، اسرائیل، روسیه، ترکیه و اروپا جریان دارد، نه یک بحران مقطعی است و نه نزاعی صرفاً سیاسی ، این وضعیت، نشانه ‌ی ورود جهان به مرحله ‌ای تازه از تاریخ اقتصادی و ژئوپلیتیک است، مرحله‌ای که در آن بی‌ثباتی به قاعده تبدیل شده است، نه استثنا.

در این نظم نوظهور، جنگ‌های کلاسیک پرهزینه، پرریسک و غیرقابل‌ کنترل شده‌اند و جای خود را به فرسایش مزمن، آشوب‌های ممتد، فشارهای اقتصادی، جنگ‌های نیابتی و اختلال در مسیرهای انرژی و معیشت داده‌اند.

در چنین جهانی، هدف لزوماً فروپاشی فوری یک کشور نیست، کافی است امکان برنامه ‌ریزی بلندمدت، سرمایه‌ گذاری پایدار، ثبات اجتماعی و حتی امید به آینده ازمیان برود.

این دقیقاً همان نقطه ‌ای است که سیاست خارجی قدرت‌ها با زندگی روزمره‌ی مردم گره می‌خورد.

هزینه‌ی این بازی‌ها را نه طراحان راهبرد، بلکه مردم عادی می‌ پردازند: با تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی، مهاجرت اجباری و فرسایش تدریجی امید.

ایران در مرکز این معادله قرار دارد، نه به‌عنوان یک کشور مسئله‌ دار، بلکه به‌عنوان گره‌ای ژئوپلیتیک که باز شدن یا تثبیت آن می‌تواند مسیر نظم انرژی و قدرت در اوراسیا را تغییر دهد.

در این چارچوب، راهبرد اصلی آمریکا طی دهه‌های اخیر نه حل مسئله‌ی ایران، بلکه بی ‌قابلیت ‌کردن آن بوده است، ایرانِ ناتوان از نظم‌ سازی، اما مقاوم در برابر فروپاشی، برای واشنگتن نتیجه‌ای قابل ‌قبول تلقی می‌شود.

تحریم، فشار اقتصادی، جنگ روایت‌ها، تحریک شکاف‌های اجتماعی و تلاش برای فرسایش انسجام قومی، همگی اجزای این معماری بی‌ثباتی‌اند.

این راهبرد تا زمانی کارآمد است که ایران نتواند از زیر فشار، خود را به‌عنوان یک واقعیت پایدار ژئوپلیتیک تثبیت کند.

اما درست در همین نقطه است که احتمال جنگ مستقیم وارد محاسبه می‌شود، آمریکا زمانی به جنگ مستقیم با ایران تن می‌دهد که تمام ابزارهای بی‌ ثبات‌ سازی غیرمستقیم به بن‌ بست برسند، زمانی که فشار اقتصادی دیگر نتواند جامعه را از درون فروبپاشد، جنگ‌های نیابتی نتوانند ایران را درگیر آشوب پایدار کنند و پروژه‌های شکاف قومی و اجتماعی نتوانند انسجام سرزمینی را بشکنند، در چنین شرایطی، جنگ دیگرگزینه‌ی عقلانی نیست، بلکه آخرین ابزار برای جلوگیری از تثبیت ایران به‌ عنوان یک کنشگر نظم‌ ساز خواهد بود.

با این حال، عامل کلیدیِ عبور از این آستانه، منطق راهبردی آمریکا به ‌تنهایی نیست، نقش اسرائیل در این نقطه تعیین ‌کننده است.

اسرائیل تنها بازیگری است که ثبات ایران تحت هر حاکمیتی را تهدیدی وجودی تلقی می‌کند، نه صرفاً یک چالش قابل مدیریت.

از منظر اسرائیل، حتی یک ایران غیرهسته‌ ای با هر حاکمیتی ، اما باثبات، به ‌معنای تغییر موازنه‌ی انرژی، نفوذ منطقه‌ای و نظم امنیتی خاورمیانه است، تغییری که می‌تواند برتری ژئوپلیتیکی اسرائیل را در بلندمدت فرسایش دهد.

به همین دلیل، اسرائیل بیش از هر بازیگر دیگری در پی آن است که هزینه‌ی نجنگیدن را برای آمریکا از هزینه‌ی جنگ بالاتر ببرد.

اگر روزی جنگ مستقیم میان ایران و آمریکا رخ دهد، این جنگ نه محصول قدرت ‌نمایی واشنگتن، بلکه نتیجه‌ی بن‌ بست یک راهبرد بلندمدت و فشار فزاینده‌ی اسرائیل خواهد بود.

چنین جنگی، برخلاف جنگ‌های پیشین آمریکا، محدود، کوتاه و قابل ‌کنترل نخواهد بود، پیامدهای آن به‌ سرعت از ایران فراتر می‌رود: شوک شدید به بازار انرژی، نا امن‌ شدن کریدورهای حیاتی، تشدید درگیری‌های منطقه‌ ای، فشار مضاعف بر اقتصاد اروپا و تعمیق شکاف در نظم جهانی، حتی برای خود آمریکا، این جنگ بیش از آنکه نشانه‌ی اقتدار باشد، اعترافی پرهزینه به شکست پروژه‌ی بی ‌ثبات‌ سازی خواهد بود.

در نهایت، جهان امروز در وضعیتی قرار دارد که در آن هیچ بازیگری به‌ طور کامل بر پیامدهای اقدامات خود مسلط نیست.

بی‌ثباتی به ابزاری عادی در سیاست قدرت تبدیل شده، اما همین ابزار، به ‌تدریج کل سیستم را فرسوده می‌کند، اگر جنگ مستقیمی درگیرد، نه‌ تنها ایران، بلکه کل نظم شکننده‌ی جهانی وارد مرحله‌ای عمیق‌ تر از آشوب خواهد شد و شاید مهم‌ترین واقعیت این باشد: قدرت‌هایی که بی‌ثباتی را طراحی می‌کنند، الزاماً قادر به مهار نتایج آن نخواهند بود.

سخنی با جوانان ایران

آینده‌ تان را خرج شعارهایی نکنید که منشأ و مسیرشان روشن نیست

جوانانِ ایران،با توجه به تمام مسائلی که در این متن توضیح داده شد، یک نکته را باید بی ‌پرده گفت: این سناریوها عین واقعیت‌اند،غیر ازاین، رویا پردازی است.

حالا فقط چند دقیقه مکث کنید و واقعاً فکر کنید:

در کدام بی‌ثباتی شما می‌توانید برای خودتان تصویری از آینده بسازید؟

در بی‌ ثباتیِ کلی، در آشوب، در تنش‌های ممتد و در سایه‌ی جنگ، طبق چه فرمولی قرار است زندگی ساخته شود؟ و مهم ‌تر از همه : اگر کشور وارد چرخه‌ی بحران شود و شما ۱۰ تا ۱۵ سال از عمرتان صرف زنده‌ ماندن در تورم، ناامنی، مهاجرت اجباری، عقب‌افتادن از تحصیل و کار و فرسایش روانی شود، چه کسی و با چه ضمانتی می‌تواند آن زمان از دست ‌رفته را به شما برگرداند؟

چه کسی می‌تواند تضمین کند که بعد از عبور از آن گرداب، شما دوباره به نقطه‌ی صفر، برمی‌گردید تا تازه از نو شروع کنید؟

لطفاً همین ‌جا، فقط چند دقیقه به این سؤال‌ها فکر کنید… و بعد ادامه‌ی این متن را بخوانید:

جوانانِ ایران، دنیا وارد مرحله ‌ای شده که بی‌ ثباتی اقتصادی و مالی، قاعده است نه استثنا.

ابرتورم‌ها، فرسایش قدرت خرید، بحران بدهی دولت‌ها و بی‌اعتمادی به پول و نهادها، دیگر محدود به یک کشور یا یک منطقه نیست.

از اروپا که با تورم، رکود و بحران انرژی دست ‌وپنجه نرم می‌کند و می‌کوشد با بیرون راندن هزینه‌های بحران از مرزهایش، حتی به بهای تخریب زندگی و آینده‌ی دیگران ( من و شما )، خود را نجات دهد، تا خاورمیانه که نمونه‌ی عینی آن را در کشورهایی مانند ترکیه می‌بینیم، هزینه‌ی بحران‌ها را مردم عادی می‌پردازند، نه طراحان بازی‌های سیاسی.

در چنین جهانی، بزرگ‌ ترین خطر برای یک نسل، نه فقط فشار اقتصادی، بلکه مصرف ‌شدن عمر و آینده در مسیر شعارهایی است که منشأ آن‌ها روشن نیست و معلوم نیست به کدام جریان‌های ایران‌ ویرانگر ختم می‌شوند.

تاریخ معاصر بارها نشان داده که شعارهای مبهم، اگر به برنامه‌ی اقتصادی، نقشه‌ی حکمرانی و مسئولیت‌ پذیری واقعی وصل نشوند، خیلی زود به بی‌ثباتی مالی، فروپاشی معیشت و فرسایش امید ختم می‌شوند ، هزینه‌ی این مسیرها را نه دعوت‌ کنندگان، بلکه نسل جوان با بیکاری، تورم و ناامنی آینده می‌پردازد.

برای درک عمق فشار معیشتی، کافی است به چند عدد دقیق نگاه کنیم، طبق آمار رسمی ترکیه، خط فقر حدود ۱۰۰ هزار لیر در ماه است، یعنی نزدیک به ۲۳۰۰ دلاراست، در همین اقتصاد، حداقل دستمزد حدود ۲۸ هزار لیر است، معادل ۶۴۳ دلار.

این رقم حتی به ده درصد کف هزینه‌های یک خانواده‌ی سه ‌نفره هم نمی‌رسد، فاصله‌ی دستمزد و هزینه، همان شکافی است که تورم مزمن و بی ‌ثباتی می‌سازند، شکافی که زندگی را فرسوده و آینده را مبهم می‌کند، این همان سرنوشتی است که معمولاً پشت شعارهای بدون برنامه پنهان می‌شود.

در چنین شرایطی، هیجان سیاسی اگر به عقلانیت اقتصادی و تحلیل مسئولانه وصل نشود، عمر و فرصت‌ها را می‌سوزاند.

کسانی که بیرون میدان ایستاده‌اند و شما را به حرکت‌های پرخطر دعوت می‌کنند، فردای بحران کنار شما نخواهند بود.

آن‌ها در صف اجاره، زیر فشار تورم، در اضطراب شغل و آینده زندگی نمی‌کنند، هزینه‌ی هر آشوب مستقیم روی شانه‌های شما می‌نشیند: روی تحصیل، کار، امنیت و امکان برنامه‌ ریزی برای زندگی.

یک نکته‌ی مهم را باید با صراحت گفت: جوانان ایرانی از نظر علمی، تحلیلی و ظرفیت یادگیری، در سطحی بالاتر از بسیاری از جوانان کشورهای همسایه قرار دارند، این یک سرمایه‌ی واقعی است، مراقب باشید این سرمایه‌ی کمیاب،عمر، جوانی و توان فکری، خرج پروژه‌هایی نشود که نه نقشه‌ی اقتصادی دارند، نه پاسخ‌ گوی پیامدهایشان هستند.

آینده را کسانی می‌سازند که دانش را به مهارت، مهارت را به ثبات، و ثبات را به رشد وصل می‌کنند، نه کسانی که زندگی‌شان را قربانی شعار می‌کنند.

تجربه‌ی کشورهایی که به ‌سرعت وارد چرخه‌ی بی‌ثباتی شدند نشان می‌دهد که بحران سیاسیِ بدون برنامه، خیلی زود به بحران مالی تبدیل می‌شود، و بحران مالی، بی‌رحم‌ترین نوع بحران است.

تورم افسارگسیخته پس‌اندازها را می‌بلعد، دستمزدها را بی‌معنا می‌کند و جامعه را به انتخاب‌های ناخواسته می‌کشاند، وقتی این چرخه آغاز شد، خروج از آن سال‌ها زمان می‌برد ، اگر اصلاً ممکن باشد.

هیچ‌ کس حق ندارد آینده‌ی شما را ابزار تحقق اهدافی کند که مسئولیت پیامدهایش را نمی‌پذیرد، اگر دعوت‌کننده‌ای برنامه‌ی اقتصادی روشن ندارد، اگر از مهار تورم، اشتغال پایدار و امنیت معیشت سخنی نمی‌گوید، اگر مشخص نمی‌کند فردای بی‌ثباتی چه کسی از زندگی شما دفاع خواهد کرد، دعوتش را نپذیرید.

شجاعت فقط فریاد نیست، شجاعت یعنی عقلانیت در لحظه‌ای که احساسات تحریک می‌شوند.

کشور با هیجان ساخته نمی‌شود، با دانش، صبر و مسئولیت‌پذیری ساخته می‌شود، در جهانی که بحران‌های مالی یکی پس از دیگری سر می‌رسند، بزرگ ‌ترین دارایی شما اختیار تصمیم ‌گیری مستقل است، اختیار زندگی و آینده‌تان را به دست شعارهایی نسپارید که مسیرشان نامعلوم و مقصدشان ویرانگر است.

عمر، جوانی و آرزوهایتان را قربانی هیجان نکنید، شما سرمایه‌ی این سرزمینید و سرمایه باید حفظ شود تا آینده ساخته شود.

——————————————————————————————————–

[1] وقتی از ایران به‌عنوان مسئله‌ای حل ‌ناپذیر برای منطق امپراتوری آمریکا سخن گفته می‌شود، منظور آن است که ایران در هیچ‌ یک از الگوهای متعارف سلطه‌ی آمریکایی قابل جاگذاری نیست.

منطق امپراتوری آمریکا بر مهار، تغییر رژیم، فروپاشی یا ادغام کنترل ‌شده‌ی دولت‌ها استوار است، اما ایران نه به‌ سادگی مهارشدنی است، نه با جنگ فرو می‌پاشد و نه در نظم مطلوب واشنگتن ادغام می‌شود.

ساخت تمدنی، عمق تاریخی، تنوع قومیِ مهار‌شده، موقعیت ژئوپلیتیک و تجربه‌ی مستمرِ مقاومت در برابر فشار خارجی باعث شده‌اند که هر ابزار امپراتوری از جنگ نظامی تا تحریم و جنگ روانی به‌جای حل مسئله، صرفاً هزینه‌ی مدیریت آن را افزایش دهد.

از این منظر، ایران نه دشمنی است که بتوان شکستش داد و نه شریکی که بتوان مهارش کرد ، بلکه گره‌ای ساختاری است که منطق کلاسیک امپراتوری آمریکا در برابر آن به بن‌بست می‌رسد.

[2] انرژی غیرغربی : به مجموعه ‌ای از سازوکارهای تولید، انتقال، قیمت‌گذاری و تسویه‌ی انرژی اطلاق می‌شود که خارج از چارچوب نهادها، ارزها و استانداردهای تحت سیطره‌ی غرب شکل می‌گیرد.

این مفهوم صرفاً به مالکیت منابع نفت و گاز محدود نیست، بلکه شامل ایجاد کریدورهای ترانزیتی مستقل، قراردادهای دوجانبه یا چندجانبه‌ی غیر دلاری، قیمت‌گذاری خارج از بورس‌های آتلانتیکی، و توسعه‌ی زیرساخت‌های مالی، بیمه‌ای و لجستیکی جایگزین می‌شود.

گسترش انرژی غیرغربی ب ه‌معنای تضعیف انحصار غرب بر جریان انرژی و ابزارهای مالی وابسته به آن است و از همین رو، نه‌تنها یک پدیده‌ی اقتصادی، بلکه متغیری ژئوپلیتیک در بازتعریف موازنه‌ی قدرت جهانی محسوب می‌شود.

[3] نفت من، هویت من : نوشته‌ی دکتر رضوانی، روایتی تحلیلی است از تاریخ، سیاست و اقتصاد انرژی، که نشان می‌دهد نفت بیش از یک کالا یا منبع اقتصادی است.

نفت هویت ملی، سرنوشت جوامع و ساختارهای قدرت جهانی را شکل داده و در جریان‌های اجتماعی، مالی و ژئوپلیتیک نقش‌آفرینی کرده است.

این کتاب از دل تاریخ بحران‌های اقتصادی، سقوط بازارها، نقش بازیگران مالی و پیامدهای آن بر ملت‌ها عبور می‌کند و نشان می‌دهد چگونه منطق نفت با منطق نظم جهانی پیوند خورده است.

برای آشنایی بیشتر با مضامین این اثر می‌توانید پادکست رسمی آن را در یوتیوب مشاهده کنی:

https://www.youtube.com/playlist?list=PLAhi8gXlcv8-4L-Uffd-l-wJTLhOBjejG